صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »گلستان
  3. »باب چهارم در فواید خاموشی
  4. »حکایت شمارهٔ 10

حکایت شمارهٔ 10

شاعر: سعدی

انگریزی ترجمہ: ریہاتسیک
یکی از شعرا پیشِ امیرِ دزدان رفت و ثَنایی بر او بگفت. فرمود تا جامه از او بَرکنَند و از ده به در کنند. مسکین برهنه به سرما همی‌رفت. سگان در قفایِ وی افتادند. خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند، در زمین یخ گرفته بود؛ عاجز شد. گفت: این چه حرامزاده مردمانند؛ سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته! امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید. گفت: ای حکیم! از من چیزی بخواه. گفت: جامهٔ خود می‌خواهم، اگر انعام فرمایی.
رَضینٰا مِنْ نَوالِکَ بِالرَّحیلِ.
امیدوار بوَد آدمى به خیرِ کسان
مرا به خیرِ تو امّید نیست، شر مرسان
سالارِ دزدان را بر او رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی بر او مزید کرد و دِرَمی چند.
◆

A poet went to an amir of robbers and recited a panegyric but he ordered him to be divested of his robe. As the poor man was departing naked in the world, he was attacked from behind by dogs, whereon he intended to snatch up a stone but it was frozen to the ground and, being unable to do so, he exclaimed: ‘What whore-sons of men are these? They have let loose the dogs and have tied down the stones.’ The amir of the robbers who heard these words from his room laughed and said: ‘O philosopher, ask something from me.’ He replied: ‘I ask for my robe if thou wilt make me a present of it.’

We are satisfied of thy gift by departure.

A man was hoping for the gifts of people. I hope no gift from thee. Do me no evil.

The robber chief took pity upon him, ordered his robe to be restored to him and added to it a sheepskin jacket with some dirhems.

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

در عقدِ بَیْع سرایی مُتَرَدِّد بودم. جهودی گفت: آخر من از کدخدایانِ این محلّتم؛ وصفِ این خانه چنان که هست از من پرس. بخر که هیچ عیبی ندارد. گفتم: به جز آن که تو همسایهٔ منی!

خانه‌ای را که چون تو همسایه است

سعدی»گلستان»باب چهارم در فواید خاموشی»حکایت شمارهٔ 9

اگلی نظم

منجّمی به خانه در آمد، یکی مردِ بیگانه را دید با زنِ او به هم نشسته. دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب خاست. صاحبدلی که بر این واقف بود، گفت:

تو بر اوجِ فلک چه دانى چیست؟

سعدی»گلستان»باب چهارم در فواید خاموشی»حکایت شمارهٔ 11

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

خوش است میکده، ساقی، به روی همنفسان

ز جام ساقی دوشینه جرعه ای برسان

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1589

◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00