صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »گلستان
  3. »باب پنجم در عشق و جوانی
  4. »حکایت شمارهٔ 17

حکایت شمارهٔ 17

شاعر: سعدی

انگریزی ترجمہ: ریہاتسیک
صداکاران: حمیدرضا محمدی، ابوالفضل حسن زاده
سالی محمد خوارزمشاه رحمة الله علیه با خَتا برای مصلحتی صلح اختیار کرد. به جامع کاشغَر در آمدم، پسری دیدم نحوی به غایتِ اعتدال و نهایتِ جمال، چنان که در امثال او گویند:
معلمت همه شوخی و دلبری آموخت
جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت
من آدمی به چنین شکل و خوی و قدّ و روش
ندیده‌ام مگر این شیوه از پری آموخت
مقدمه نحو زمخشری در دست داشت و همی خواند: ضَرَبَ زیدٌ عمرواً و کان المتعدّي عمرواً. گفتم: ای پسر، خوارزم و خَتا صلح کردند و زید و عمرو را همچنان خصومت باقیست؟ بخندید و مولدم پرسید، گفتم: خاک شیراز. گفت: از سخنان سعدی چه داری؟ گفتم:
بُلیتُ بِنَحويٍّ یَصولُ مُغاضِباً
عَلَيَّ کَزَیدٍ في مُقابَلَةِ العَمرو
علی جَرِّ ذَیلٍ لَیسَ یَرفَعُ رَأسَهُ
وَ هَل یَستَقیمُ الَّرفعُ مِن عامِلِ الجَرِّ
لختی به اندیشه فرو رفت و گفت: غالب اشعار او در این زمین به زبان پارسیست، اگر بگویی به فهم نزدیک‌تر باشد. کَلِّمِ الناسَ عَلی قَدرِ عُقولِهِم. گفتم:
طبع تو را تا هوس نحو کرد
صورت صبر از دل ما محو کرد
ای دل عشاق به دام تو صید
ما به تو مشغول و تو با عمرو و زید؟
بامدادان که عزم سفر مصمم شد، گفته بودندش که فلان سعدیست. دوان آمد و تلطف کرد و تأسف خورد که چندین مدت چرا نگفتی منم؛ تا شکر قدوم بزرگان را میان به خدمت ببستمی. گفتم:
با وجودت ز من آواز نیاید که منم
گفتا چه شود گر در این خطه چندی برآسایی تا به خدمت مستفید گردیم. گفتم نتوانم به حکم این حکایت:
بزرگی دیدم اندر کوهساری
قناعت کرده از دنیا به غاری
چرا گفتم به شهر اندر نیایی
که باری بندی از دل برگشایی
بگفت آنجا پریرویان نغزند
چو گِل بسیار شد پیلان بلغزند
این بگفتم و بوسه بر سر و روی یکدیگر دادیم و وداع کردیم.
بوسه دادن به روی دوست چه سود
هم در این لحظه کردنش بدرود
سیب گویی وداع بستان کرد
روی از این نیمه سرخ و زآن سو زرد
إِنْ لَم أَمُتْ یَومَ الوَداعِ تَأسُّفاً
لا تَحسَبوني في المَوَدَّةِ مُنصِفاً
◆

In the year when Muhammad Khovarezm Shah concluded peace with the king of Khata to suit his own purpose, I entered the cathedral mosque of Kashgar and saw an extremely handsome, graceful boy as described in the simile:

Thy master has taught thee to coquet and to ravish hearts, Instructed thee to oppose, to dally, to blame and to be severe. A person of such figure, temper, stature and gait I have not seen; perhaps he learnt these tricks from a fairy.

He was holding in his hand the introduction to Zamaksharni’s Arabic syntax and reciting: Zaid struck Amru and was the injurer of Amru. I said: ‘Boy! Khovarezm and Khata have concluded peace, and the quarrel between Zaid and Amru still subsists!’ He smiled and asked for my birthplace. I replied: ‘The soil of Shiraz.’ He continued: ‘What rememberest thou of the compositions of Sa’di?’ I recited:

‘I am tired by a nahvi who makes a furious attack Upon me, like Zaid in his opposition to Amru. When Zaid submits he does not raise his head And how can elevation subsist when submission is the regent?

He considered awhile and then said: ‘Most of his poetry current in this country is in the Persian language. If thou wilt recite some, it will be more easily understood.’ Then I said:

‘When thy nature has enticed thee with syntax It blotted out the form of intellect from our heart. Alas, the hearts of lovers are captive in thy snare. We are occupied with thee but thou with Amru and Zaid.’

The next morning, when I was about to depart, some people told him that I was Sa’di, whereon he came running to me and politely expressed his regret that I had not revealed my identity before so that he might have girded his loins to serve me in token of the gratitude due to the presence of a great man.

In spite of thy presence no voice came to say: I am he.

He also said: ‘What would it be if thou wert to spend in this country some days in repose that we might derive advantage by serving thee?’ I replied: ‘I cannot on account of the following adventure which occurred to me:

I beheld an illustrious man in a mountain region Who had contentedly retired from the world into a cave. Why, said I, comest thou not into the city For once to relax the bonds of thy heart? He replied: ‘Fairy-faced maidens are there. When clay is plentiful, elephants will stumble.’

This I said. Then we kissed each other’s heads and faces and took leave of each other.

What profits it to kiss a friend’s face And at the same time to take leave of him? Thou wouldst say that he who parts from friends is an apple. One half of his face is red and the other yellow.

If I die not of grief on the day of separation Reckon me not faithful in friendship.

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یاد دارم که در ایّامِ جوانی گذر داشتم به کویی و نظر با رویی، در تموزی که حَرورش دهان بخوشانیدی و سَمومش مغز استخوان بجوشانیدی.

از ضعفِ بشریّت تابِ آفتابِ هَجِیر نیاوردم و التجا به سایهٔ دیواری کردم، مترقّب که کسی حَرِّ تموز از من به بَرد آبی فرو نشاند که همی ناگاه از ظلمتِ دهلیزِ خانه‌ای روشنی بتافت، یعنی جمالی که زبانِ فصاحت از بیانِ صَباحتِ او عاجز آید، چنان که در شب تاری صبح بر آید یا آبِ حیات از ظلمات به در آید، قدحی برفاب بر دست و شکر در آن ریخته و به عرق برآمیخته. ندانم به گلابش مطیّب کرده بود یا قطره‌ای چند از گلِ رویش در آن چکیده.

سعدی»گلستان»باب پنجم در عشق و جوانی»حکایت شمارهٔ 16

اگلی نظم

خرقه‌پوشی در کاروان حجاز همراه ما بود. یکی از امرای عرب مر او را صد دینار بخشیده تا قربان کند. دزدان خفاجه ناگاه بر کاروان زدند و پاک ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردن گرفتند و فریاد بی‌فایده خواندن.

گر تضرع کنی و گر فریاد

سعدی»گلستان»باب پنجم در عشق و جوانی»حکایت شمارهٔ 18

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

به غمزه چشم تو درس ستمگری آموخت

به خط لبت سبق روح پروری آموخت

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 60

معلمت همه شوخی و دلبری آموخت

جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 32

◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00