صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »گلستان
  3. »باب اول در سیرت پادشاهان
  4. »حکایت شمارهٔ 21

حکایت شمارهٔ 21

شاعر: سعدی

انگریزی ترجمہ: ریہاتسیک

It is narrated that an oppressor of the people, a soldier, hit the head of a pious man with a stone and that the dervish, having no means of taking vengeance, preserved the stone till the time arrived when the king became angry with that soldier, and imprisoned him in a well. Then the dervish made his appearance and dropped the stone upon his head. He asked: ‘Who art thou, and why hast thou hit my head with this stone?’ The man replied: ‘I am the same person whom thou hast struck on the head with this stone on such and such a day.’ The soldier continued: ‘Where hast thou been all this time?’ The dervish replied: ‘I was afraid of thy dignity but now when I beheld thee in the well I made use of the opportunity.’

When thou seest an unworthy man in good luck Intelligent men have chosen submission. If thou hast not a tearing sharp nail It will be better not to contend with the wicked. Who grasps with his fist one who has an arm of steel Injures only his own powerless wrist. Wait till inconstant fortune ties his hand. Then, to please thy friends, pick out his brains.

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

غافلی را شنیدم که خانهٔ رعیت خراب کردی تا خزانهٔ سلطان آباد کند؛ بی‌خبر از قول حکیمان که گفته‌اند: هرکه خدای را -عَزَّوَجَلَّ- بیازارد تا دلِ خلقی به دست آرد خداوند، تعالیٰ، همان خلق را بر او گمارد تا دَمار از روزگارش برآرد.

آتشِ سوزان نکند با سپند

سعدی»گلستان»باب اول در سیرت پادشاهان»حکایت شمارهٔ 20

اگلی نظم

یکی را از ملوک مرضی هایل بود که اِعادتِ ذکرِ آن ناکردن اَوْلیٰ. طایفهٔ حکمایِ یونان متفّق شدند که مر این درد را دوایی نیست مگر زَهْرهٔ آدمی به چندین صفت موصوف. بفرمود طلب کردن.

دهقان‌پسری یافتند بر آن صورت که حکیمان گفته بودند. پدرش را و مادرش را بخواند و به نعمتِ بیکران خشنود گردانیدند و قاضی فَتویٰ داد که خونِ یکی از رعیّت ریختن سلامتِ پادشه را، روا باشد. جلّاد قصد کرد، پسر سر سویِ آسمان بر آورد و تبسّم کرد. ملک پرسیدش که در این حالت چه جای خندیدن است؟ گفت: نازِ فرزندان بر پدران و مادران باشد و دعوی پیشِ قاضی برند و داد از پادشه خواهند. اکنون پدر و مادر به علّت حُطامِ دنیا مرا به خون درسپردند و قاضی به کشتن فَتویٰ داد و سلطان مصالحِ خویش اندر هلاکِ من همی‌بیند؛ به جز خدای عَزَّوَجَلَّ، پناهی نمی‌بینم.

سعدی»گلستان»باب اول در سیرت پادشاهان»حکایت شمارهٔ 22

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00