صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »گلستان
  3. »باب دوم در اخلاق درویشان
  4. »حکایت شمارهٔ 41

حکایت شمارهٔ 41

شاعر: سعدی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

انگریزی ترجمہ: ریہاتسیک
Toggle stanza 1
11
این حکایت شنو که در بغداد
رایت و پرده را خلاف افتاد
22
رایت از گردِ راه و رنجِ رکاب
گفت با پرده از طریقِ عتاب:
33
من و تو هر دو خواجه‌تاشانیم
بندهٔ بارگاهِ سلطانیم
44
من ز خدمت دمی نیاسودم
گاه و بیگاه در سفر بودم
55
تو نه رنج آزموده‌ای نه حصار
نه بیابان و باد و گرد و غبار
66
قدمِ من به سعی پیشتر است
پس چرا عزّتِ تو بیشتر است؟
77
تو برِ بندگان مه‌رویی
با غلامانِ یاسمن بویی
88
من فتاده به دستِ شاگردان
به سفر پای‌بند و سرگردان
99
گفت: من سر بر آستان دارم
نه چو تو سر بر آسمان دارم
1010
هر که بیهوده گردن افرازد
خویشتن را به گردن اندازد
◆

Listen to this story how in Baghdad A flag and a curtain fell into dispute. Travel stained, dusty and fatigued, the flag Said to the curtain by way of reproach: ‘I and thou, we are both fellow servants, Slaves of the sultan’s palace. Not a moment had I rest from service In season and out of season I travelled about. Thou hast suffered neither toil nor siege, Not from the desert, wind, nor dust and dirt. My step in the march is more advancing. Then why is thy honour exceeding mine? Thou art upon moon-faced servants Or jessamine scented slave girls. I have fallen into prentice hands. I travel with foot in fetters and head fluttering.’ The curtain said: ‘My head is on the threshold Not like thine in the heavens. Who carelessly lifts up his neck Throws himself upon his neck.’

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

طایفهٔ رندان به خلافِ درویشی به در آمدند و سخنان ناسزا گفتند و بزدند و برنجانیدند.

شکایت از بی‌طاقتی پیشِ پیرِ طریقت برد که چنین حالی رفت.

سعدی»گلستان»باب دوم در اخلاق درویشان»حکایت شمارهٔ 40

اگلی نظم

یکی از صاحبدلان، زورآزمایی را دید به هم برآمده و کف بر دماغ انداخته.

گفت: این را چه حالت است؟

سعدی»گلستان»باب دوم در اخلاق درویشان»حکایتِ شمارهٔ 42

◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00