صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »گلستان
  3. »باب دوم در اخلاق درویشان
  4. »حکایت شمارهٔ 28

حکایت شمارهٔ 28

شاعر: سعدی

انگریزی ترجمہ: ریہاتسیک
یکی را از ملوک مدّتِ عمر سپری شد؛ قایم‌مقامی نداشت؛ وصیّت کرد که بامدادان نخستین کسی که از در شهر اندر آید، تاج شاهی بر سر وی نهند و تفویضِ مملکت بدو کنند.
اتفاقاً اوّل کسی که در آمد، گدایی بود همه عمر لقمه اندوخته و رُقْعه دوخته.
ارکانِ دولت و اَعیانِ حضرت وصیّتِ ملِک به جای آوردند و تسلیمِ مَفاتیحِ قِلاع و خزاین بدو کردند و مدّتی مُلک راند تا بعضی امرایِ دولت، گردن از طاعتِ او بپیچانیدند و ملوک از هر طرف به مُنازعت خاستن گرفتند و به مقاومت لشکر آراستن.
فی‌الجمله، سپاه و رعیّت به هم بر آمدند و برخی طرفِ بلاد از قَبْضِ تصرُّفِ او به در رفت.
درویش از این واقعه خسته‌خاطر همی‌بود تا یکی از دوستان قدیمش که در حالتِ درویشی قَرین بود، از سفری باز آمد و در چنان مرتبه دیدش.
گفت: منّت خدای را، عَزَّ وَ جَلَّ، که گُلت از خار بر آمد و خار از پای به در آمد و بختِ بلندت رهبری کرد و اقبال و سعادت یاوری، تا بدین پایه رسیدی؛ اِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً.
شکوفه، گاه شکفته است و گاه خوشیده
درخت، وقت برهنه است و وقت پوشیده
گفت: ای یارِ عزیز! تَعزیتم کن که جای تهنیت نیست. آنگه که تو دیدی، غمِ نانی داشتم و امروز تشویشِ جهانی.
اگر دنیا نباشد، دردمندیم
وگر باشد، به مهرش پای‌بندیم
حجابی زین درون‌آشوب‌تر نیست
که رنجِ خاطر است، اَر هست و گر نیست
مَطَلب، گر توانگری خواهی
جز قناعت که دولتیست هَنی
گر غنی زر به دامن افشاند
تا نظر در ثوابِ او نکنی
کز بزرگان شنیده‌ام بسیار:
صبرِ درویش به که بَذلِ غنی
اگر بریان کند بهرام، گوری
نه چون پایِ ملخ باشد ز موری
◆

The life of a king was drawing to a close and he had no successor. He ordered in his last testament that the next morning after his death the first person entering the gate of the city be presented with the royal crown and be entrusted with the government of the realm. It so happened that the first person who entered was a mendicant who had all his life subsisted on the morsels he collected and had sewn patch after patch upon his clothes. The pillars of the state and grandees of the court executed the injunction of the king and bestowed upon him the government and the treasures; whereon the dervish reigned for a while until some amirs of the monarchy withdrew their necks from his obedience and kings from every side began to rise for hostilities and to prepare their armies for war. At last his own troops and subjects also rebelled and deprived him of a portion of his dominions. This event afflicted the mind of the dervish until one of his old friends, who had been his companion when he was yet himself a dervish, returned from a journey and, seeing him in such an exalted position, said: ‘Thanks be to God the most high and glorious that thy rose has thus come forth from the thorn and thy thorn was extracted from thy foot. Thy high luck has aided thee and prosperity with fortune has guided thee till thou hast attained this position. Verily hardship is followed by comfort.’

A flower is sometimes blooming and sometimes withering. A tree is at times nude and at times clothed.

He replied: ‘Brother, condole with me because there is no occasion for congratulation. When thou sawest me last, I was distressed for bread and now a world of distress has overwhelmed me.’

If I have no wealth I grieve. If I have some the love of it captivates me. There is no greater calamity than worldly goods. Both their possession and their want are griefs.

If thou wishest for power, covet nothing Except contentment which is sufficient happiness. If a rich man pours gold into thy lap Care not a moment for thanking him. Because often I heard great men say The patience of a dervish is better than the gift of a rich man.

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

وقتی در سفر حجاز طایفه‌ای جوانانِ صاحبدل هم‌دمِ من بودند و هم‌قدم؛

وقت‌ها زمزمه‌ای بکردندی و بیتی محقّقانه بگفتندی و عابدی در سَبیل، منکِر حالِ درویشان بود و بی‌خبر از دردِ ایشان.

سعدی»گلستان»باب دوم در اخلاق درویشان»حکایت شمارهٔ 27

اگلی نظم

ابوهُرَیْرَه، رَضِیَ اللهُ عَنْهُ، هر روز به خدمتِ مصطفی، صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ، آمدی. گفت: یا اَباهُرَیْرَةٍ! زُرْنی غِبّاً، تَزْدَدْ حُبّاً: هر روز میا تا محبّت زیادت شود.

صاحبدلی را گفتند: بدین خوبی که آفتاب است، نشنیده‌ایم که کس او را دوست گرفته است و عشق آورده. گفت: برای آنکه هر روز می‌توان دید مگر در زمستان که محجوب است و محبوب.

سعدی»گلستان»باب دوم در اخلاق درویشان»حکایت شمارهٔ 29

◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00