صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »بوستان
  3. »باب چهارم در تواضع
  4. »بخش 7 - حکایت توبه کردن ملک زادهٔ گنجه

بخش 7 - حکایت توبه کردن ملک زادهٔ گنجه

شاعر: سعدی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11
یکی پادشه‌زاده در گنجه بود
که دور از تو ناپاک و سرپنجه بود
22
به مسجد در آمد سرایان و مست
می اندر سر و ساتکینی به دست
33
به مقصوره در پارسایی مقیم
زبانی دلاویز و قلبی سلیم
44
تنی چند بر گفت او مجتمع
چو عالم نباشی کم از مستمع
55
چو بی عزتی پیشه کرد آن حرون
شدند آن عزیزان خراب اندرون
66
چو منکر بود پادشه را قدم
که یارد زد از امر معروف دم؟
77
تحکم کند سیر بر بوی گل
فرو ماند آواز چنگ از دهل
88
گرت نهی منکر بر آید ز دست
نشاید چو بی دست و پایان نشست
99
وگر دست قدرت نداری، بگوی
که پاکیزه گردد به اندرز خوی
1010
چو دست و زبان را نماند مجال
به همت نمایند مردی رجال
1111
یکی پیش دانای خلوت نشین
بنالید و بگریست سر بر زمین
1212
که باری بر این رند ناپاک و مست
دعا کن که ما بی زبانیم و دست
1313
دمی سوزناک از دلی با خبر
قوی تر که هفتاد تیغ و تبر
1414
بر آورد مرد جهاندیده دست
چه گفت ای خداوند بالا و پست
1515
خوش است این پسر وقتش از روزگار
خدایا همه وقت او خوش بدار
1616
کسی گفتش ای قدوهٔ راستی
بر این بد چرا نیکویی خواستی؟
1717
چو بد عهد را نیک خواهی ز بهر
چه بد خواستی بر سر خلق شهر؟
1818
چنین گفت بینندهٔ تیز هوش
چو سر سخن در نیابی مجوش
1919
به طامات مجلس نیاراستم
ز داد آفرین توبه‌اش خواستم
2020
که هر گه که باز آید از خوی زشت
به عیشی رسد جاودان در بهشت
2121
همین پنج روز است عیش مدام
به ترک اندرش عیشهای مدام
2222
حدیثی که مرد سخن ساز گفت
کسی ز آن میان با ملک باز گفت
2323
ز وجد آب در چشمش آمد چو میغ
ببارید بر چهره سیل دریغ
2424
به نیران شوق اندرونش بسوخت
حیا دیده بر پشت پایش بدوخت
2525
بر نیک محضر فرستاد کس
در توبه کوبان که فریاد رس
2626
قدم رنجه فرمای تا سر نهم
سر جهل و ناراستی بر نهم
2727
دو رویه ستادند بر در سپاه
سخن پرور آمد در ایوان شاه
2828
شکر دید و عناب و شمع و شراب
ده از نعمت آباد و مردم خراب
2929
یکی غایب از خود، یکی نیم مست
یکی شعر گویان صراحی به دست
3030
ز سویی بر آورده مطرب خروش
ز دیگر سو آواز ساقی که نوش
3131
حریفان خراب از می لعل رنگ
سر چنگی از خواب در بر چو چنگ
3232
نبود از ندیمان گردن فراز
به جز نرگس آن جا کسی دیده باز
3333
دف و چنگ با یکدگر سازگار
بر آورده زیر از میان ناله زار
3434
بفرمود و در هم شکستند خرد
مبدل شد آن عیش صافی به درد
3535
شکستند چنگ و گسستند رود
به در کرد گوینده از سر سرود
3636
به میخانه در سنگ بر دن زدند
کدو را نشاندند و گردن زدند
3737
می لاله گون از بط سرنگون
روان همچنان کز بط کشته خون
3838
خم آبستن خمر نه ماهه بود
در آن فتنه دختر بینداخت زود
3939
شکم تا به نافش دریدند مشک
قدح را بر او چشم خونی پر اشک
4040
بفرمود تا سنگ صحن سرای
بکندند و کردند نو باز جای
4141
که گلگونه خمر یاقوت فام
به شستن نمی‌شد ز روی رخام
4242
عجب نیست بالوعه گر شد خراب
که خورد اندر آن روز چندان شراب
4343
دگر هر که بربط گرفتی به کف
قفا خوردی از دست مردم چو دف
4444
وگر فاسقی چنگ بردی به دوش
بمالیدی او را چو طنبور گوش
4545
جوان سر از کبر و پندار مست
چو پیران به کنج عبادت نشست
4646
پدر بارها گفته بودش به هول
که شایسته رو باش و پاکیزه قول
4747
جفای پدر برد و زندان و بند
چنان سودمندش نیامد که پند
4848
گرش سخت گفتی سخنگوی سهل
که بیرون کن از سر جوانی و جهل
4949
خیال و غرورش بر آن داشتی
که درویش را زنده نگذاشتی
5050
سپر نفکند شیر غران ز جنگ
نیندیشد از تیغ بران پلنگ
5151
به نرمی ز دشمن توان کرد دوست
چو با دوست سختی کنی دشمن اوست
5252
چو سندان کسی سخت رویی نکرد
که خایسک تأدیب بر سر نخورد
5353
به گفتن درشتی مکن با امیر
چو بینی که سختی کند، سست گیر
5454
به اخلاق با هر که بینی بساز
اگر زیردست است اگر سرفراز
5555
که این گردن از نازکی بر کشد
به گفتار خوش، و آن سر اندر کشد
5656
به شیرین زبانی توان برد گوی
که پیوسته تلخی برد تندخوی
5757
تو شیرین زبانی ز سعدی بگیر
ترش روی را گو به تلخی بمیر
◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

فقیهی کهن جامهٔ تنگدست

در ایوان قاضی به صف بر نشست

سعدی»بوستان»باب چهارم در تواضع»بخش 6 - حکایت دانشمند

اگلی نظم

شکر خنده‌ای انگبین می‌فروخت

که دلها ز شیرینیش می‌بسوخت

سعدی»بوستان»باب چهارم در تواضع»بخش 8 - حکایت

◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00