سعدی»بوستان»باب اول در عدل و تدبیر و رای»بخش 1 - سرآغازبخش 1 - سرآغازشاعر: سعدیوزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)صنف: مثنویصداکاران: فاطمه زندی و دیگرآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںشنیدم که در وقت نزع روانبه هرمز چنین گفت نوشیروان2نقل کریںکه خاطرنگهدار درویش باشنه در بند آسایش خویش باش3نقل کریںنیاساید اندر دیار تو کسچو آسایش خویش جویی و بس4نقل کریںنیاید به نزدیک دانا پسندشبان خفته و گرگ درد گوسفند5نقل کریںبرو پاس درویش محتاج دارکه شاه از رعیّت بوَد تاجدار6نقل کریںرعیّت چو بیخند و سلطان درختدرخت، ای پسر، باشد از بیخ سخت7نقل کریںمکُن تا توانی دل خلق ریشوگر میکُنی میکَنی بیخ خویش8نقل کریںاگر جادهای بایدت مستقیمره پارسایان امید است و بیم9نقل کریںطبیعت شود مرد را بخردیبه امّید نیکی و بیم بدی10نقل کریںگر این هر دو در پادشه یافتیدر اقلیم و مُلکش بنه یافتی11نقل کریںکه بخشایش آرَد بر امّیدواربه امّید بخشایش کردگار12نقل کریںگزند کسانش نیاید پسندکه ترسد که در مُلکش آید گزند13نقل کریںوگر در سرشت وی این خوی نیستدر آن کشور آسودگیبوی نیست14نقل کریںاگر پایبندی رضا پیش گیروگر یکسواری سر خویش گیر15نقل کریںفراخی در آن مرز و کشور مخواهکه دلتنگ بینی رعیّت ز شاه16نقل کریںز مستکبران دلاور بترساز آن کاو نترسد ز داور بترس17نقل کریںدگر کشور آباد بیند به خوابکه دارد دل اهل کشور خراب18نقل کریںخرابی و بدنامی آید ز جوررسد پیشبین این سخن را به غور19نقل کریںرعیّت نشاید به بیداد کُشتکه مر سلطنت را پناهند و پشت20نقل کریںمراعات دهقان کن از بهر خویشکه مزدور خوشدل کند کار بیش21نقل کریںمروّت نباشد بدی با کسیکز او نیکویی دیده باشی بسی22نقل کریںشنیدم که خسرو به شیرویه گفتدر آن دم که چشمش ز دیدن بخفت23نقل کریںبر آن باش تا هرچه نیّت کنینظر در صلاح رعیّت کنی24نقل کریںالا تا نپیچی سر از عدل و رایکه مردم ز دستت نپیچند پای25نقل کریںگریزد رعیّت ز بیدادگرکُنَد نام زشتش به گیتی سمر26نقل کریںبسی برنیاید که بنیاد خوَدبکَند آن که بنهاد بنیاد بد27نقل کریںخرابی کُنَد مرد شمشیرزننه چندان که دود دل طفل و زن28نقل کریںچراغی که بیوهزنی برفروختبسی دیده باشی که شهری بسوخت29نقل کریںاز آن بهرهورتر در آفاق کیستکه در ملکرانی به انصاف زیست30نقل کریںچو نوبت رسد زین جهان غربتشترحّم فرستند بر تربتش31نقل کریںبد و نیک مردم چو میبگذرندهمان به که نامت به نیکی برند32نقل کریںخداترس را بر رعیّت گمارکه معمار مُلک است پرهیزگار33نقل کریںبداندیش توست آن و خونخوار خلقکه نفع تو جوید در آزار خلق34نقل کریںریاست به دست کسانی خطاستکه از دستشان دستها بر خداست35نقل کریںنکوکارپرور نبیند بدیچو بد پروری خصم خون خودی36نقل کریںمکافات موذی به مالش مکُنکه بیخش برآورد باید ز بن37نقل کریںمکُن صبر بر عامل ظلمدوستکه از فربهی بایدش کَند پوست38نقل کریںسر گرگ باید هم اوّل بُریدنه چون گوسفندان مردم دَرید39نقل کریںچه خوش گفت بازارگانی اسیرچو گِردش گرفتند دزدان به تیر40نقل کریںچو مردانگی آید از رهزنانچه مردان لشکر، چه خیل زنان41نقل کریںشهنشه که بازارگان را بخَستدر خیر بر شهر و لشکر ببَست42نقل کریںکی آنجا دگر هوشمندان روندچو آوازهٔ رسم بد بشنوند؟43نقل کریںنکو بایدت نام و نیکی قبولنکو دار بازارگان و رسول44نقل کریںبزرگان مسافر به جان پرورندکه نام نکویی به عالم برند45نقل کریںتبه گردد آن مملکت عنقریبکز او خاطرآزرده آید غریب46نقل کریںغریبآشنا باش و سیّاحدوستکه سیّاح جلّاب نام نکوست47نقل کریںنکو دار ضیف و مسافر عزیزوز آسیبشان بر حذر باش نیز48نقل کریںز بیگانه پرهیز کردن نکوستکه دشمن توان بود در زیِّ دوست49نقل کریںغریبی که پر فتنه باشد سرشمیازار و بیرون کن از کشورش50نقل کریںتو گر خشم بر وی نگیری رواستکه خود خوی بد دشمنش در قفاست51نقل کریںوگر پارسی باشدش زاد و بومبه صنعاش مفرست و سقلاب و روم52نقل کریںهم آنجا امانش مده تا به چاشتنشاید بلا بر دگر کس گماشت53نقل کریںکه گویند برگشته باد آن زمینکز او مردم آیند بیرون چنین54نقل کریںقدیمان خود را بیفزای قدرکه هرگز نیاید ز پرورده غدر55نقل کریںچو خدمتگزاریت گردد کهُنحق سالیانش فرامش مکُن56نقل کریںگر او را هرم دست خدمت ببستتو را بر کرم همچنان دست هست57نقل کریںشنیدم که شاپور دم درکشیدچو خسرو به رسمش قلم درکشید58نقل کریںچو شد حالش از بینوایی تباهنبشت این حکایت به نزدیک شاه59نقل کریںچو بذل تو کردم جوانی خویشبه هنگام پیری مرانم ز پیش60نقل کریںعمل گر دهی مرد منعم شناسکه مفلس ندارد ز سلطان هراس61نقل کریںچو مفلس فروبُرد گردن به دوشاز او برنیاید دگر جز خروش62نقل کریںچو مشرف دو دست از امانت بداشتبباید بر او ناظری بر گماشت63نقل کریںور او نیز درساخت با خاطرشز مشرف عمل برکن و ناظرش64نقل کریںخداترس باید امانتگزارامین کز تو ترسد امینش مدار65نقل کریںامین باید از داور اندیشناکنه از رفع دیوان و زجر و هلاک66نقل کریںبیفشان و بشمار و فارغ نشینکه از صد یکی را نبینی امین67نقل کریںدو همجنس دیرینه را همقلمنباید فرستاد یک جا به هم68نقل کریںچه دانی که همدست گردند و یاریکی دزد باشد، یکی پردهدار69نقل کریںچو دزدان ز هم باک دارند و بیمروَد در میان کاروانی سلیم70نقل کریںیکی را که معزول کردی ز جاهچو چندی برآید ببخشش گناه71نقل کریںبرآوردن کام امّیدواربه از قید بندی شکستن هزار72نقل کریںنویسنده را گر ستون عملبیفتد، نبُرَّد طناب امل73نقل کریںبه فرمانبران بر شه دادگرپدروار خشم آورد بر پسر74نقل کریںگهش میزند تا شود دردناکگهی میکُند آبش از دیده پاک75نقل کریںچو نرمی کنی خصم گردد دلیروگر خشم گیری شوند از تو سیر76نقل کریںدرشتی و نرمی به هم در به استچو رگزن که جرّاح و مرهمنه است77نقل کریںجوانمرد و خوشخوی و بخشنده باشچو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاش78نقل کریںنیامد کس اندر جهان کاو بماندمگر آن کز او نام نیکو بماند79نقل کریںنمرد آن که مانَد پس از وی به جایپل و خانی و خان و مهمانسرای80نقل کریںهر آن کاو نماند از پسش یادگاردرخت وجودش نیاورد بار81نقل کریںوگر رفت و آثار خیرش نماندنشاید پس مرگش الحمد خواند82نقل کریںچو خواهی که نامت بود جاودانمکُن نام نیک بزرگان نهان83نقل کریںهمین نقش برخوان پس از عهد خویشکه دیدی پس از عهد شاهان پیش84نقل کریںهمین کام و ناز و طرب داشتندبه آخر برفتند و بگذاشتند85نقل کریںیکی نام نیکو ببُرد از جهانیکی رسم بد ماند از او جاودان86نقل کریںبه سمع رضا مشنو ایذای کسوگر گفته آید به غورش برس87نقل کریںگنهکار را عذر نسیان بنهچو زنهار خواهند زنهار ده88نقل کریںگر آید گنهکاری اندر پناهنه شرط است کُشتن به اوّل گناه89نقل کریںچو باری بگفتند و نشنید پندبده گوشمالش به زندان و بند90نقل کریںوگر پند و بندش نیاید بکاردرختی خبیث است بیخش برآر91نقل کریںچو خشم آیدت بر گناه کسیتأمل کنش در عقوبت بسی92نقل کریںکه سهل است لعل بدخشان شکستشکسته نشاید دگرباره بست◆اگلی / پچھلی نظماگلی نظمز دریای عمان برآمد کسیسفر کرده هامون و دریا بسیسعدی»بوستان»باب اول در عدل و تدبیر و رای»بخش 2 - حکایت در تدبیر و تأخیر در سیاستآڈیوصداکار منتخب کریںفاطمه زندیعندلیبفرید حامدامیر اثنی عشریآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
اگلی نظمز دریای عمان برآمد کسیسفر کرده هامون و دریا بسیسعدی»بوستان»باب اول در عدل و تدبیر و رای»بخش 2 - حکایت در تدبیر و تأخیر در سیاست