سعدی»بوستان»باب اول در عدل و تدبیر و رای»بخش 2 - حکایت در تدبیر و تأخیر در سیاستبخش 2 - حکایت در تدبیر و تأخیر در سیاستشاعر: سعدیوزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)صنف: مثنویصداکاران: فاطمه زندی و دیگرآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 111نقل کریںز دریای عمان برآمد کسیسفر کرده هامون و دریا بسی22نقل کریںعرب دیده و ترک و تاجیک و رومز هر جنس در نفس پاکش علوم33نقل کریںجهان گشته و دانش اندوختهسفر کرده و صحبت آموخته44نقل کریںبه هیکل قوی چون تناور درختولیکن فرو مانده بی برگ سخت55نقل کریںدو صد رقعه بالای هم دوختهز حراق و او در میان سوخته66نقل کریںبه شهری در آمد ز دریا کناربزرگی در آن ناحیت شهریار77نقل کریںکه طبعی نکونامی اندیش داشتسر عجز در پای درویش داشت88نقل کریںبشستند خدمتگزاران شاهسر و تن به حمامش از گرد راه99نقل کریںچو بر آستان ملک سر نهادنیایش کنان دست بر بر نهاد1010نقل کریںدرآمد به ایوان شاهنشهیکه بختت جوان باد و دولت رهی1111نقل کریںنرفتم در این مملکت منزلیکز آسیب آزرده دیدم دلی1212نقل کریںندیدم کسی سرگران از شرابمگر هم خرابات دیدم خراب1313نقل کریںملک را همین ملک پیرایه بسکه راضی نگردد به آزار کس1414نقل کریںسخن گفت و دامان گوهر فشاندبه نطقی که شه آستین برفشاند1515نقل کریںپسند آمدش حسن گفتار مردبه نزد خودش خواند و اکرام کرد1616نقل کریںزرش داد و گوهر به شکر قدومبپرسیدش از گوهر و زاد و بوم1717نقل کریںبگفت آنچه پرسیدش از سرگذشتبه قربت ز دیگر کسان بر گذشت1818نقل کریںملک با دل خویش با گفت و گوکه دست وزارت سپارد بدو1919نقل کریںولیکن بتدریج تا انجمنبه سستی نخندند بر رای من2020نقل کریںبه عقلش بباید نخست آزمودبه قدر هنر پایگاهش فزود2121نقل کریںبرد بر دل از جور غم بارهاکه نا آزموده کند کارها2222نقل کریںچو قاضی به فکرت نویسد سجلنگردد ز دستاربندان خجل2323نقل کریںنظر کن چو سوفار داری به شستنه آنگه که پرتاب کردی ز دست2424نقل کریںچو یوسف کسی در صلاح و تمیزبه یک سال باید که گردد عزیز2525نقل کریںبه ایام تا بر نیاید بسینشاید رسیدن به غور کسی2626نقل کریںز هر نوع اخلاق او کشف کردخردمند و پاکیزه دین بود مرد2727نقل کریںنکو سیرتش دید و روشن قیاسسخن سنج و مقدار مردم شناس2828نقل کریںبه رای از بزرگان مهش دید و بیشنشاندش زبردست دستور خویش2929نقل کریںچنان حکمت و معرفت کار بستکه از امر و نهیش درونی نخست3030نقل کریںدر آورد ملکی به زیر قلمکز او بر وجودی نیامد الم3131نقل کریںزبان همه حرف گیران ببستکه حرفی بدش بر نیامد ز دست3232نقل کریںحسودی که یک جو خیانت ندیدبه کارش نیامد چو گندم تپید3333نقل کریںز روشن دلش ملک پرتو گرفتوزیر کهن را غم نو گرفت3434نقل کریںندید آن خردمند را رخنهایکه در وی تواند زدن طعنهای3535نقل کریںامین و بد اندیش طشتند و مورنشاید در او رخنه کردن به زور3636نقل کریںملک را دو خورشید طلعت غلامبه سر بر، کمر بسته بودی مدام3737نقل کریںدو پاکیزه پیکر چو حور و پریچو خورشید و ماه از سدیگر بری3838نقل کریںدو صورت که گفتی یکی نیست بیشنموده در آیینه همتای خویش3939نقل کریںسخنهای دانای شیرین سخنگرفت اندر آن هر دو شمشاد بن4040نقل کریںچو دیدند کاوصاف و خلقش نکوستبه طبعش هواخواه گشتند و دوست4141نقل کریںدر او هم اثر کرد میل بشرنه میلی چو کوتاهبینان به شر4242نقل کریںاز آسایش آنگه خبر داشتیکه در روی ایشان نظر داشتی4343نقل کریںچو خواهی که قدرت بماند بلنددل، ای خواجه، در ساده رویان مبند4444نقل کریںوگر خود نباشد غرض در میانحذر کن که دارد به هیبت زیان4545نقل کریںوزیر اندر این شمهای راه بردبه خبث این حکایت بر شاه برد4646نقل کریںکه این را ندانم چه خوانند و کیست!نخواهد به سامان در این ملک زیست4747نقل کریںسفر کردگان لاابالی زیندکه پروردهٔ ملک و دولت نیند4848نقل کریںشنیدم که با بندگانش سر استخیانت پسند است و شهوت پرست4949نقل کریںنشاید چنین خیره روی تباهکه بد نامی آرد در ایوان شاه5050نقل کریںمگر نعمت شه فرامش کنمکه بینم تباهی و خامش کنم5151نقل کریںبه پندار نتوان سخن گفت زودنگفتم تو را تا یقینم نبود5252نقل کریںز فرمانبرانم کسی گوش داشتکه آغوش را اندر آغوش داشت5353نقل کریںمن این گفتم اکنون ملک راست رایچو من آزمودم تو نیز آزمای5454نقل کریںبه ناخوب تر صورتی شرح دادکه بد مرد را نیکروزی مباد5555نقل کریںبداندیش بر خرده چون دست یافتدرون بزرگان به آتش بتافت5656نقل کریںبه خرده توان آتش افروختنپس آنگه درخت کهن سوختن5757نقل کریںملک را چنان گرم کرد این خبرکه جوشش برآمد چو مِرجَل به سر5858نقل کریںغضب دست در خون درویش داشتولیکن سکون دست در پیش داشت5959نقل کریںکه پرورده کشتن نه مردی بودستم در پی داد، سردی بود6060نقل کریںمیازار پروردهٔ خویشتنچو تیر تو دارد به تیرش مزن6161نقل کریںبه نعمت نبایست پروردنشچو خواهی به بیداد خون خوردنش6262نقل کریںاز او تا هنرها یقینت نشددر ایوان شاهی قرینت نشد6363نقل کریںکنون تا یقینت نگردد گناهبه گفتار دشمن گزندش مخواه6464نقل کریںملک در دل این راز پوشیده داشتکه قول حکیمان نیوشیده داشت6565نقل کریںدل است، ای خردمند، زندان رازچو گفتی نیاید به زنجیر باز6666نقل کریںنظر کرد پوشیده در کار مردخلل دید در رای هشیار مرد6767نقل کریںکه ناگه نظر زی یکی بنده کردپری چهره در زیر لب خنده کرد6868نقل کریںدو کس را که با هم بود جان و هوشحکایت کنانند و ایشان خموش6969نقل کریںچو دیده به دیدار کردی دلیرنگردی چو مستسقی از دجله سیر7070نقل کریںملک را گمان بدی راست شدز سودا بر او خشمگین خواست شد7171نقل کریںهم از حسن تدبیر و رای تمامبه آهستگی گفتش ای نیک نام7272نقل کریںتو را من خردمند پنداشتمبر اسرار ملکت امین داشتم7373نقل کریںگمان بردمت زیرک و هوشمندندانستمت خیره و ناپسند7474نقل کریںچنین مرتفع پایه جای تو نیستگناه از من آمد خطای تو نیست7575نقل کریںکه چون بدگهر پرورم لاجرمخیانت روا داردم در حرم7676نقل کریںبرآورد سر مرد بسیاردانچنین گفت با خسرو کاردان7777نقل کریںمرا چون بود دامن از جرم پاکنباشد ز خبث بداندیش باک7878نقل کریںبه خاطر درم هرگز این ظن نرفتندانم که گفت آنچه بر من نرفت7979نقل کریںشهنشاه گفت: آنچه گفتم برتبگویند خصمان به روی اندرت8080نقل کریںچنین گفت با من وزیر کهنتو نیز آنچه دانی بگوی و بکن8181نقل کریںتسبم کنان دست بر لب گرفتکز او هر چه آید نیاید شگفت8282نقل کریںحسودی که بیند به جای خودمکجا بر زبان آورد جز بدم8383نقل کریںمن آن ساعت انگاشتم دشمنشکه بنشاند شه زیردست منش8484نقل کریںچو سلطان فضیلت نهد بر ویمندانی که دشمن بود در پیم؟8585نقل کریںمرا تا قیامت نگیرد به دوستچو بیند که در عز من ذل اوست8686نقل کریںبر اینت بگویم حدیثی درستاگر گوش با بنده داری نخست8787نقل کریںندانم کجا دیدهام در کتابکه ابلیس را دید شخصی به خواب8888نقل کریںبه بالا صنوبر، به دیدن چو حورچو خورشیدش از چهره میتافت نور8989نقل کریںفرا رفت و گفت: ای عجب، این توییفرشته نباشد بدین نیکویی9090نقل کریںتو کاین روی داری به حسن قمرچرا در جهانی به زشتی سمر؟9191نقل کریںچرا نقش بندت در ایوان شاهدژم روی کردهست و زشت و تباه؟9292نقل کریںشنید این سخن بخت برگشته دیوبه زاری برآورد بانگ و غریو9393نقل کریںکه ای نیکبخت این نه شکل من استولیکن قلم در کف دشمن است9494نقل کریںمرا همچنین نام نیک است لیکز علت نگوید بداندیش نیک9595نقل کریںوزیری که جاه من آبش بریختبه فرسنگ باید ز مکرش گریخت9696نقل کریںولیکن نیندیشم از خشم شاهدلاور بود در سخن، بیگناه9797نقل کریںاگر محتسب گردد آن را غم استکه سنگ ترازوی بارش کم است9898نقل کریںچو حرفم برآید درست از قلممرا از همه حرف گیران چه غم؟9999نقل کریںملک در سخن گفتنش خیره ماندسر دست فرماندهی برفشاند100100نقل کریںکه مجرم به زرق و زبان آوریز جرمی که دارد نگردد بری101101نقل کریںز خصمت همانا که نشنیدهامنه آخر به چشم خودم دیدهام؟102102نقل کریںکز این زمره خلق در بارگاهنمیباشدت جز در اینان نگاه103103نقل کریںبخندید مرد سخنگوی و گفتحق است این سخن، حق نشاید نهفت104104نقل کریںدر این نکتهای هست اگر بشنویکه حکمت روان باد و دولت قوی105105نقل کریںنبینی که درویش بی دستگاهبه حسرت کند در توانگر نگاه106106نقل کریںمرا دستگاه جوانی برفتبه لهو و لعب زندگانی برفت107107نقل کریںز دیدار اینان ندارم شکیبکه سرمایه داران حسنند و زیب108108نقل کریںمرا همچنین چهره گلفام بودبلورینم از خوبی اندام بود109109نقل کریںدر این غایتم رشت باید کفنکه مویم چو پنبهست و دوکم بدن110110نقل کریںمرا همچنین جعد شبرنگ بودقبا در بر از نازکی تنگ بود111111نقل کریںدو رشته درم در دهن داشت جایچو دیواری از خشت سیمین بهپای112112نقل کریںکنونم نگه کن به وقت سخنبیفتاده یکیک چو سور کهن113113نقل کریںدر اینان به حسرت چرا ننگرم؟که عمر تلف کرده یاد آورم114114نقل کریںبرفت از من آن روزهای عزیزبه پایان رسد ناگه این روز نیز115115نقل کریںچو دانشور این در معنی بسفتبگفت این کز این به محال است گفت116116نقل کریںدر ارکان دولت نگه کرد شاهکز این خوبتر لفظ و معنی مخواه117117نقل کریںکسی را نظر سوی شاهد رواستکه داند بدین شاهدی عذر خواست118118نقل کریںبه عقل ار نه آهستگی کردمیبه گفتار خصمش بیازردمی119119نقل کریںبه تندی سبک دست بردن به تیغبه دندان برد پشت دست دریغ120120نقل کریںز صاحب غرض تا سخن نشنویکه گر کار بندی پشیمان شوی121121نقل کریںنکونام را جاه و تشریف و مالبیفزود و، بدگوی را گوشمال122122نقل کریںبه تدبیر دستور دانشورشبه نیکی بشد نام در کشورش123123نقل کریںبه عدل و کرم سالها ملک راندبرفت و نکونامی از وی بماند124124نقل کریںچنین پادشاهان که دین پرورندبه بازوی دین، گوی دولت برند125125نقل کریںاز آنان نبینم در این عهد کسوگر هست بوبکر سعد است و بس126126نقل کریںبهشتی درختی تو، ای پادشاهکه افکندهای سایه یک ساله راه127127نقل کریںطمع بود از بخت نیک اخترمکه بال همای افکند بر سرم128128نقل کریںخرد گفت دولت نبخشد همایگر اقبال خواهی در این سایه آی129129نقل کریںخدایا به رحمت نظر کردهایکه این سایه بر خلق گستردهای130130نقل کریںدعا گوی این دولتم بندهوارخدایا تو این سایه پاینده دار131131نقل کریںصواب است پیش از کُشِش بند کردکه نتوان سر کشته پیوند کرد132132نقل کریںخداوند فرمان و رای و شکوهز غوغای مردم نگردد ستوه133133نقل کریںسر پر غرور از تحمل تهیحرامش بود تاج شاهنشهی134134نقل کریںنگویم چو جنگ آوری پای دارچو خشم آیدت عقل بر جای دار135135نقل کریںتحمل کند هر که را عقل هستنه عقلی که خشمش کند زیردست136136نقل کریںچو لشکر برون تاخت خشم از کمیننه انصاف ماند نه تقوی نه دین137137نقل کریںندیدم چنین دیو زیر فلککه از وی گریزند چندین ملک◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمشنیدم که در وقت نزع روانبه هرمز چنین گفت نوشیروانسعدی»بوستان»باب اول در عدل و تدبیر و رای»بخش 1 - سرآغازاگلی نظمنه بر حکم شرع آب خوردن خطاستوگر خون به فتوی بریزی رواستسعدی»بوستان»باب اول در عدل و تدبیر و رای»بخش 3 - گفتار اندر بخشایش بر ضعیفان◆آڈیوصداکار منتخب کریںفاطمه زندیعندلیبفرید حامدآڈیو چلائیں0:000:00◆ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمشنیدم که در وقت نزع روانبه هرمز چنین گفت نوشیروانسعدی»بوستان»باب اول در عدل و تدبیر و رای»بخش 1 - سرآغاز
اگلی نظمنه بر حکم شرع آب خوردن خطاستوگر خون به فتوی بریزی رواستسعدی»بوستان»باب اول در عدل و تدبیر و رای»بخش 3 - گفتار اندر بخشایش بر ضعیفان