سعدی»بوستان»باب اول در عدل و تدبیر و رای»بخش 28 - حکایت پادشاه غور با روستاییبخش 28 - حکایت پادشاه غور با روستاییشاعر: سعدیوزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)صنف: مثنویصداکاران: فاطمه زندی و دیگرآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںشنیدم که از پادشاهان غوریکی پادشه خر گرفتی به زور2نقل کریںخران زیر بار گران بی علفبه روزی دو مسکین شدندی تلف3نقل کریںچو منعم کند سفله را، روزگارنهد بر دل تنگ درویش، بار4نقل کریںچو بام بلندش بود خودپرستکند بول و خاشاک بر بام پست5نقل کریںشنیدم که باری به عزم شکاربرون رفت بیدادگر شهریار6نقل کریںتکاور به دنبال صیدی براندشبش در گرفت از حشم باز ماند7نقل کریںبه تنها ندانست روی و رهیبینداخت ناکام شب در دهی8نقل کریںیکی پیرمرد اندر آن ده مقیمز پیران مردم شناس قدیم9نقل کریںپسر را همیگفت کای شادبهرخرت را مبر بامدادان به شهر10نقل کریںکه این ناجوانمرد برگشته بختکه تابوت بینمش بر جای تخت11نقل کریںکمر بسته دارد به فرمان دیوبه گردون بر از دست جورش غریو12نقل کریںدر این کشور آسایش و خرمیندید و نبیند به چشم آدمی13نقل کریںمگر کاین سیه نامهٔ بیصفابه دوزخ برد لعنت اندر قفا14نقل کریںپسر گفت: راه دراز است و سختپیاده نیارم شد ای نیکبخت15نقل کریںطریقی بیندیش و رایی بزنکه رای تو روشنتر از رای من16نقل کریںپدر گفت: اگر پند من بشنوییکی سنگ برداشت باید قوی17نقل کریںزدن بر خر نامور چند بارسر و دست و پهلوش کردن فگار18نقل کریںمگر کان فرومایهٔ زشت کیشبه کارش نیاید خر پشت ریش19نقل کریںچو خضر پیمبر که کشتی شکستوز او دست جبار ظالم ببست20نقل کریںبه سالی که در بحر کشتی گرفتبسی سالها نام زشتی گرفت21نقل کریںتفو بر چنان ملک و دولت که راندکه شنعت بر او تا قیامت بماند22نقل کریںپسر چون شنید این حدیث از پدرسر از خط فرمان نبردش به در23نقل کریںفرو کوفت بیچاره خر را به سنگخر از دست عاجز شد از پای لنگ24نقل کریںپدر گفتش اکنون سر خویش گیرهر آن ره که میبایدت پیش گیر25نقل کریںپسر در پی کاروان اوفتادز دشنام چندان که دانست داد26نقل کریںوز آن سو پدر روی در آستانکه یارب به سجادهٔ راستان27نقل کریںکه چندان امانم ده از روزگارکز این نحس ظالم بر آید دمار28نقل کریںاگر من نبینم مر او را هلاکشب گور چشمم نخسبد به خاک29نقل کریںاگر مار زاید زن بارداربه از آدمی زادهٔ دیوسار30نقل کریںزن از مرد موذی به بسیار بهسگ از مردم مردمآزار به31نقل کریںمخنث که بیداد بر خود کنداز آن به که با دیگری بد کند32نقل کریںشه این جمله بشنید و چیزی نگفتببست اسب و سر بر نمد زین بخفت33نقل کریںهمه شب به بیداری اختر شمردز سودا و اندیشه خوابش نبرد34نقل کریںچو آواز مرغ سحر گوش کردپریشانی شب فراموش کرد35نقل کریںسواران همه شب همی تاختندسحرگه پی اسب بشناختند36نقل کریںبر آن عرصه بر اسب دیدند شاهپیاده دویدند یکسر سپاه37نقل کریںبه خدمت نهادند سر بر زمینچو دریا شد از موج لشکر، زمین38نقل کریںیکی گفتش از دوستان قدیمکه شب حاجبش بود و روزش ندیم39نقل کریںرعیت چه نزلت نهادند دوش؟که ما را نه چشم آرمید و نه گوش40نقل کریںشهنشه نیارست کردن حدیثکه بر وی چه آمد ز خبث خبیث41نقل کریںهم آهسته سر برد پیش سرشفرو گفت پنهان به گوش اندرش42نقل کریںکسم پای مرغی نیاورد پیشولی دست خر رفت از اندازه بیش43نقل کریںبزرگان نشستند و خوان خواستندبخوردند و مجلس بیاراستند44نقل کریںچو شور و طرب در نهاد آمدشز دهقان دوشینه یاد آمدش45نقل کریںبفرمود و جستند و بستند سختبه خواری فکندند در پای تخت46نقل کریںسیه دل برآهخت شمشیر تیزندانست بیچاره راه گریز47نقل کریںسر ناامیدی برآورد و گفتنشاید شب گور در خانه خفت48نقل کریںنه تنها منت گفتم ای شهریارکه برگشته بختی و بد روزگار49نقل کریںچرا خشم بر من گرفتی و بس؟منت پیش گفتم، همه خلق پس50نقل کریںچو بیداد کردی توقع مدارکه نامت به نیکی رود در دیار51نقل کریںور ایدون که دشوارت آمد سخندگر هر چه دشوارت آید مکن52نقل کریںتو را چاره از ظلم برگشتن استنه بیچاره بیگنه کشتن است53نقل کریںمرا پنج روز دگر مانده گیردو روز دگر عیش خوش رانده گیر54نقل کریںنماند ستمکار بد روزگاربماند بر او لعنت پایدار55نقل کریںتو را نیک پند است اگر بشنویوگر نشنوی خود پشیمان شوی56نقل کریںبدان کی ستوده شود پادشاهکه خلقش ستایند در بارگاه؟57نقل کریںچه سود آفرین بر سر انجمنپس چرخه نفرین کنان پیرزن؟58نقل کریںهمی گفت و شمشیر بالای سرسپر کرده جان پیش تیر قدر59نقل کریںنبینی که چون کارد بر سر بودقلم را زبانش روان تر بود60نقل کریںشه از مستی غفلت آمد به هوشبه گوشش فرو گفت فرخ سروش61نقل کریںکز این پیر دست عقوبت بداریکی کشته گیر از هزاران هزار62نقل کریںزمانی سر اندر گریبان بماندپس آن گه به عفو آستین برفشاند63نقل کریںبه دستان خود بند از او برگرفتسرش را ببوسید و در بر گرفت64نقل کریںبزرگیش بخشید و فرماندهیز شاخ امیدش برآمد بهی65نقل کریںبه گیتی حکایت شد این داستانرود نیکبخت از پی راستان66نقل کریںبیاموزی از عاقلان حسن خوینه چندان که از غافل عیب جوی67نقل کریںز دشمن شنو سیرت خود که دوستهرآنچ از تو آید به چشمش نکوست68نقل کریںوبال است دادن به رنجور قندکه داروی تلخش بود سودمند69نقل کریںترش روی بهتر کند سرزنشکه یاران خوش طبع شیرین منش70نقل کریںاز این به نصیحت نگوید کستاگر عاقلی یک اشارت بست◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمچو الب ارسلان جان به جانبخش دادپسر تاج شاهی به سر برنهادسعدی»بوستان»باب اول در عدل و تدبیر و رای»بخش 27 - حکایتاگلی نظمچو دور خلافت به مأمون رسیدیکی ماه پیکر کنیزک خریدسعدی»بوستان»باب اول در عدل و تدبیر و رای»بخش 29 - حکایت مأمون با کنیزکآڈیوصداکار منتخب کریںفاطمه زندیعندلیبحمیدرضا محمدیامیر اثنی عشریآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمچو الب ارسلان جان به جانبخش دادپسر تاج شاهی به سر برنهادسعدی»بوستان»باب اول در عدل و تدبیر و رای»بخش 27 - حکایت
اگلی نظمچو دور خلافت به مأمون رسیدیکی ماه پیکر کنیزک خریدسعدی»بوستان»باب اول در عدل و تدبیر و رای»بخش 29 - حکایت مأمون با کنیزک