صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »بوستان
  3. »باب هشتم در شکر بر عافیت
  4. »بخش 7 - حکایت سلطان طغرل و هندوی پاسبان

بخش 7 - حکایت سلطان طغرل و هندوی پاسبان

شاعر: سعدی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11
شنیدم که طغرل شبی در خزان
گذر کرد بر هندوی پاسبان
22
ز باریدن برف و باران و سیل
به لرزش در افتاده همچون سهیل
33
دلش بر وی از رحمت آورد جوش
که اینک قبا پوستینم بپوش
44
دمی منتظر باش بر طرف بام
که بیرون فرستم به دست غلام
55
در این بود و باد صبا بروزید
شهنشه در ایوان شاهی خزید
66
وشاقی پری چهره در خیل داشت
که طبعش بدو اندکی میل داشت
77
تماشای ترکش چنان خوش فتاد
که هندوی مسکین برفتش ز یاد
88
قبا پوستینی گذشتش به گوش
ز بدبختیش در نیامد به دوش
99
مگر رنج سرما بر او بس نبود
که جور سپهر انتظارش فزود‌؟
1010
نگه کن چو سلطان به غفلت بخفت
که چوبک زنش بامدادان چه گفت
1111
مگر نیکبختت فراموش شد
چو دستت در آغوش آغوش شد؟
1212
تو را شب به عیش و طرب می‌رود
چه دانی که بر ما چه شب می‌رود؟
1313
فرو برده سر کاروانی به دیگ
چه از پا فرو رفتگانش به ریگ
1414
بدار ای خداوند زورق بر آب
که بیچارگان را گذشت از سر آب
1515
توقف کنید ای جوانان چست
که در کاروانند پیران سست
1616
تو خوش خفته در هودج کاروان
مهار شتر در کف ساروان
1717
چه هامون و کوهت، چه سنگ و رمال
ز ره باز پس ماندگان پرس حال
1818
تو را کوه پیکر هیون می‌برد
پیاده چه دانی که خون می‌خورد؟
1919
به آرام دل خفتگان در بُنه
چه دانند حال کم گُرْسِنه؟
◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

نداند کسی قدر روز خوشی

مگر روزی افتد به سختی کشی

سعدی»بوستان»باب هشتم در شکر بر عافیت»بخش 6 - گفتار اندر بخشایش بر ناتوانان و شکر نعمت حق در توانایی

اگلی نظم

یکی را عسس دست بر بسته بود

همه شب پریشان و دلخسته بود

سعدی»بوستان»باب هشتم در شکر بر عافیت»بخش 8 - حکایت

◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00