سعدی»بوستان»باب هشتم در شکر بر عافیت»بخش 7 - حکایت سلطان طغرل و هندوی پاسبانبخش 7 - حکایت سلطان طغرل و هندوی پاسبانشاعر: سعدیوزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)صنف: مثنویصداکاران: فاطمه زندی و دیگرآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںشنیدم که طغرل شبی در خزانگذر کرد بر هندوی پاسبان2نقل کریںز باریدن برف و باران و سیلبه لرزش در افتاده همچون سهیل3نقل کریںدلش بر وی از رحمت آورد جوشکه اینک قبا پوستینم بپوش4نقل کریںدمی منتظر باش بر طرف بامکه بیرون فرستم به دست غلام5نقل کریںدر این بود و باد صبا بروزیدشهنشه در ایوان شاهی خزید6نقل کریںوشاقی پری چهره در خیل داشتکه طبعش بدو اندکی میل داشت7نقل کریںتماشای ترکش چنان خوش فتادکه هندوی مسکین برفتش ز یاد8نقل کریںقبا پوستینی گذشتش به گوشز بدبختیش در نیامد به دوش9نقل کریںمگر رنج سرما بر او بس نبودکه جور سپهر انتظارش فزود؟10نقل کریںنگه کن چو سلطان به غفلت بخفتکه چوبک زنش بامدادان چه گفت11نقل کریںمگر نیکبختت فراموش شدچو دستت در آغوش آغوش شد؟12نقل کریںتو را شب به عیش و طرب میرودچه دانی که بر ما چه شب میرود؟13نقل کریںفرو برده سر کاروانی به دیگچه از پا فرو رفتگانش به ریگ14نقل کریںبدار ای خداوند زورق بر آبکه بیچارگان را گذشت از سر آب15نقل کریںتوقف کنید ای جوانان چستکه در کاروانند پیران سست16نقل کریںتو خوش خفته در هودج کاروانمهار شتر در کف ساروان17نقل کریںچه هامون و کوهت، چه سنگ و رمالز ره باز پس ماندگان پرس حال18نقل کریںتو را کوه پیکر هیون میبردپیاده چه دانی که خون میخورد؟19نقل کریںبه آرام دل خفتگان در بُنهچه دانند حال کم گُرْسِنه؟◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمنداند کسی قدر روز خوشیمگر روزی افتد به سختی کشیسعدی»بوستان»باب هشتم در شکر بر عافیت»بخش 6 - گفتار اندر بخشایش بر ناتوانان و شکر نعمت حق در تواناییاگلی نظمیکی را عسس دست بر بسته بودهمه شب پریشان و دلخسته بودسعدی»بوستان»باب هشتم در شکر بر عافیت»بخش 8 - حکایتآڈیوصداکار منتخب کریںفاطمه زندیعندلیبحمیدرضا محمدیامیر اثنی عشریآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمنداند کسی قدر روز خوشیمگر روزی افتد به سختی کشیسعدی»بوستان»باب هشتم در شکر بر عافیت»بخش 6 - گفتار اندر بخشایش بر ناتوانان و شکر نعمت حق در توانایی
اگلی نظمیکی را عسس دست بر بسته بودهمه شب پریشان و دلخسته بودسعدی»بوستان»باب هشتم در شکر بر عافیت»بخش 8 - حکایت