صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »بوستان
  3. »باب هفتم در عالم تربیت
  4. »بخش 21 - گفتار اندر پرورش زنان و ذکر صلاح و فساد ایشان

بخش 21 - گفتار اندر پرورش زنان و ذکر صلاح و فساد ایشان

شاعر: سعدی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11
زنِ خوبِ فرمانبَرِ پارسا
کُنَد مَردِ درویش را پادشا
22
برو پنج نوبت بزن بر دَرَت
چو یاری موافق بود در بَرَت
33
همهْ روز اگر غم خوری، غمْ مَدار
چو شب غمگُسارت بُوَد در کنار
44
کرا خانه، آباد و، همخوابه، دوست
خدا را به رحمت نظر سوی اوست
55
چو مَستور باشد زن و خوبروی
به دیدارِ او در بهشت است شُوی
66
کسی برگرفت از جهانْ کامِ دل،
که یکدل بود با وی آرامِ دل
77
اگر پارسا باشد و خوش‌سَخُن
نگه در نکوییّ و زشتی مَکُن
88
زنِ خوش‌مَنِش، دل‌نشان‌تر که خوب
که آمیزگاری بپوشد عیوب
99
ببرد از پری‌چهرهٔ زشت‌خوی
زنِ دیوسیمایِ خوش‌طبع، گوی
1010
چو حلوا خورَد سرکه از دستِ شُوی
نه حلوا خورد سرکه‌اندوده‌روی
1111
دلارام باشد زنِ نیک‌خواه
ولیکن زن بد، خدایا پناه!
1212
چو طوطی کلاغش بُوَد هم‌نفس
غنیمت شمارَد خلاص از قفس
1313
سر اندر جهان نِه به آوارگی
وگرنه، بنِه دل به بیچارگی
1414
تهی‌پایْ رفتنْ بِه از کفشِ تَنگ
بلایِ سفر، بِه که در خانهْ جنگ
1515
به زندانِ قاضی گرفتار بِه
که در خانه دیدن بر ابرو گره
1616
سفر، عید باشد بر آن کدخدای
که بانویِ زشتش بود در سرای
1717
درِ خرمی بر سرایی ببند
که بانگِ زن از وی برآید بلند
1818
چو زن راهِ بازار گیرد، بزن
وگرنه تو در خانه بنشین چو زن!
1919
اگر زن ندارد سوی مَرد، گوش
سَراویلِ کُحلیش در مَرد پوش
2020
زنی را که جهل است و ناراستی
بلا بر سرِ خود، نه زن خواستی
2121
چو در کیله یک جو امانت شکست
از انبارِ گندم فرو شوی دست
2222
بر آن بنده، حق نیکویی خواسته است
که با او دل و دستِ زن راست است
2323
چو در رویِ بیگانه خندید زن
دگر، مَرد گو لافِ مَردی مزن
2424
زنِ شُوخ چون دست در قلیه کرد
برو گو بنه پنجه بر رویِ مَرد
2525
ز بیگانگان چشمِ زن کور باد
چو بیرون شد از خانه، در گور باد
2626
چو بینی که زن پای‌برجایْ نیست
ثبات، از خردمندی و رای نیست
2727
گریز از کفش در دهانِ نهنگ
که مُردن بِه از زندگانی به ننگ
2828
بپوشانش از چشمِ بیگانه روی
وگر نشنود، چه زن آنگه چه شوی!
2929
زنِ خوبِ خوش‌طبع رنج است و بار
رها کن زنِ زشتِ ناسازگار
3030
چه نغز آمد این یک سخن زآن دو تن
که بودند سرگشته از دستِ زن
3131
یکی گفت : «کس را زنِ بد مباد»
دگر گفت : «زن در جهانْ خوَد مباد!»
3232
زنِ نو کن ای دوست هر نوبهار
که تقویمِ پاری نیاید به کار
3333
کسی را که بینی گرفتارِ زن
مکن سعدیا، طعنه بر وی مزن
3434
تو هم جَور بینی و بارش کشی
اگر یک سَحَر در کنارش کشی
◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

فریدون وزیری پسندیده داشت

که روشن دل و دوربین دیده داشت

سعدی»بوستان»باب هفتم در عالم تربیت»بخش 20 - حکایت فریدون و وزیر و غماز

اگلی نظم

جوانی ز ناسازگاریِ جُفت

بِرِ پیرمردی بنالید و گفت

سعدی»بوستان»باب هفتم در عالم تربیت»بخش 22 - حکایت

◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00