صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. رومی
  2. »مثنوی معنوی
  3. »دفتر پنجم
  4. »بخش 79 - بیان اتحاد عاشق و معشوق از روی حقیقت اگر چه متضادند از روی آنک نیاز ضد بی‌نیازیست چنان که آینه بی‌صورتست و ساده است و بی‌صورتی ضد صورتست ولکن میان ایشان اتحادیست در حقیقت کی شرح آن درازست و العاقل یکفیه الاشاره

بخش 79 - بیان اتحاد عاشق و معشوق از روی حقیقت اگر چه متضادند از روی آنک نیاز ضد بی‌نیازیست چنان که آینه بی‌صورتست و ساده است و بی‌صورتی ضد صورتست ولکن میان ایشان اتحادیست در حقیقت کی شرح آن درازست و العاقل یکفیه الاشاره

Setting forth the real oneness of the lover and the beloved, although they are contrary to each other from the point of view that want is the opposite of wanting nothing. So a mirror is formless and pure, and formlessness is the opposite of form, yet in reality they have a oneness with each other which is tedious to explain: a hint is enough for the wise.

شاعر: رومی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

انگریزی ترجمہ: نکلسن
Toggle stanza 1
11

جسم مجنون را ز رنج و دوریی

اندر آمد ناگهان رنجوریی

From grief for a (long) separation (from Laylá) there came suddenly a sickness into the body of Majnún.

22

خون بجوش آمد ز شعلهٔ اشتیاق

تا پدید آمد بر آن مجنون خناق

(Heated) by the flame of longing his blood boiled up, so that (the symptoms of) quinsy appeared in that mad (lover).

33

پس طبیب آمد بدارو کردنش

گفت چاره نیست هیچ از رگ‌زنش

Thereupon the physician came to treat him and said, “There is no resource but to bleed him.

44

رگ زدن باید برای دفع خون

رگ‌زنی آمد بدانجا ذو فنون

Bleeding is necessary in order to remove the blood.” (So) a skilled phlebotomist came thither,

55

بازوش بست و گرفت آن نیش او

بانک بر زد در زمان آن عشق‌خو

And bandaged his arm and took the lancet (to perform the operation); (but) straightway that passionate lover cried out,

66

مزد خود بستان و ترک فصد کن

گر بمیرم گو برو جسم کهن

“Take thy fee and leave the bleeding! If I die, let my old body go (to the grave)!”

77

گفت آخر از چه می‌ترسی ازین

چون نمی‌ترسی تو از شیر عرین

“Why,” said he, “wherefore art thou afraid of this, when thou hast no fear of the lion of the jungle?

88

شیر و گرگ و خرس و هر گور و دده

گرد بر گرد تو شب گرد آمده

Lions and wolves and bears and onagers and (other) wild animals gather around thee by night;

99

می نه آیدشان ز تو بوی بشر

ز انبهی عشق و وجد اندر جگر

The smell of man does not come to them from thee because of the abundance of love and ecstasy in thy heart.”

1010

گرگ و خرس و شیر داند عشق چیست

کم ز سگ باشد که از عشق او عمیست

Wolf and bear and lion know what love is: he that is blind to love is inferior to a dog.

1111

گر رگ عشقی نبودی کلب را

کی بجستی کلب کهفی قلب را

If the dog had not a vein of love, how should the dog of the Cave have sought (to win) the heart (of the Seven Sleepers)?

1212

هم ز جنس او به صورت چون سگان

گر نشد مشهور هست اندر جهان

Moreover, in the world there is (many a one) of its kind, dog-like in appearance, though it is not celebrated (like the dog of the Cave).

1313

بو نبردی تو دل اندر جنس خویش

کی بری تو بوی دل از گرگ و میش

You have not smelt (discerned) the heart in your own kind: how should you smell the heart in wolf and sheep?

1414

گر نبودی عشق هستی کی بدی

کی زدی نان بر تو و کی تو شدی

If there had not been Love, how should there have been existence? How should bread have attached itself to you and become (assimilated to) you?

1515

نان تو شد از چه ز عشق و اشتها

ورنه نان را کی بدی تا جان رهی

The bread became you: through what? Through (your) love and appetite; otherwise, how should the bread have had any access to the (vital) spirit?

1616

عشق نان مرده را می جان کند

جان که فانی بود جاویدان کند

Love makes the dead bread into spirit: it makes the spirit that was perishable everlasting.

1717

گفت مجنون من نمی‌ترسم ز نیش

صبر من از کوه سنگین هست بیش

Majnún said, “I do not fear the lancet: my endurance is greater than the mountain formed of rock.

1818

منبلم بی‌زخم ناساید تنم

عاشقم بر زخمها بر می‌تنم

I am a vagabond: my body is not at ease without blows; I am a lover: I am always in close touch with blows.

1919

لیک از لیلی وجود من پرست

این صدف پر از صفات آن درست

But my (whole) being is full of Laylá: this shell is filled with the qualities of that Pearl.

2020

ترسم ای فصاد گر فصدم کنی

نیش را ناگاه بر لیلی زنی

I am afraid, O cupper, lest if you let my blood you suddenly inflict a wound with your lancet upon Laylá.

2121

داند آن عقلی که او دل‌روشنیست

در میان لیلی و من فرق نیست

The (man of) reason whose heart is enlightened knows that between Laylá and me there is no difference.”

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای خروسان از وی آموزید بانگ

بانگ بهر حق کند نه بهر دانگ

رومی»مثنوی معنوی»دفتر پنجم»بخش 78 - در معنی این کی ارنا الاشیاء کما هی و معنی این کی لو کشف الغطاء ما از ددت یقینا و قوله در هر که تو از دیدهٔ بد می‌نگری از چنبرهٔ وجود خود می‌نگری پایهٔ کژ کژ افکند سایه

اگلی نظم

گفت معشوقی به عاشق ز امتحان

در صبوحی کای فلان ابن الفلان

رومی»مثنوی معنوی»دفتر پنجم»بخش 80 - معشوقی از عاشق پرسید کی خود را دوست‌تر داری یا مرا گفت من از خود مرده‌ام و به تو زنده‌ام از خود و از صفات خود نیست شده‌ام و به تو هست شده‌ام علم خود را فراموش کرده‌ام و از علم تو عالم شده‌ام قدرت خود را از یاد داده‌ام و از قدرت تو قادر شده‌ام اگر خود را دوست دارم ترا دوست داشته باشم و اگر ترا دوست دارم خود را دوست داشته باشم هر که را آینهٔ یقین باشد گرچه خود بین خدای بین باشد اخرج به صفاتی الی خلقی من رآک رآنی و من قصدک قصدنی و علی هذا

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور