صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. رومی
  2. »مثنوی معنوی
  3. »دفتر پنجم
  4. »بخش 138 - پرسیدن پادشاه قاصدا ایاز را کی چندین غم و شادی با چارق و پوستین کی جمادست می‌گویی تا ایاز را در سخن آورد

بخش 138 - پرسیدن پادشاه قاصدا ایاز را کی چندین غم و شادی با چارق و پوستین کی جمادست می‌گویی تا ایاز را در سخن آورد

شاعر: رومی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

ای ایاز این مهرها بر چارقی

چیست آخر هم‌چو بر بت عاشقی

2

هم‌چو مجنون از رخ لیلی خویش

کرده‌ای تو چارقی را دین و کیش

3

با دو کهنه مهر جان آمیخته

هر دو را در حجره‌ای آویخته

4

چند گویی با دو کهنه نو سخن

در جمادی می‌دمی سر کهن

5

چون عرب با ربع و اطلال ای ایاز

می‌کشی از عشق گفت خود دراز

6

چارقت ربع کدامین آصفست

پوستین گویی که کرتهٔ یوسفست

7

هم‌چو ترسا که شمارد با کشش

جرم یکساله زنا و غل و غش

8

تا بیامرزد کشش زو آن گناه

عفو او را عفو داند از اله

9

نیست آگه آن کشش از جرم و داد

لیک بس جادوست عشق و اعتقاد

10

دوستی و وهم صد یوسف تند

اسحر از هاروت و ماروتست خود

11

صورتی پیدا کند بر یاد او

جذب صورت آردت در گفت و گو

12

راز گویی پیش صورت صد هزار

آن چنان که یار گوید پیش یار

13

نه بدانجا صورتی نه هیکلی

زاده از وی صد الست و صد بلی

14

آن چنان که مادری دل‌برده‌ای

پیش گور بچهٔ نومرده‌ای

15

رازها گوید به جد و اجتهاد

می‌نماید زنده او را آن جماد

16

حی و قایم داند او آن خاک را

چشم و گوشی داند او خاشاک را

17

پیش او هر ذرهٔ آن خاک گور

گوش دارد هوش دارد وقت شور

18

مستمع داند به جد آن خاک را

خوش نگر این عشق ساحرناک را

19

آنچنان بر خاک گور تازه او

دم‌بدم خوش می‌نهد با اشک رو

20

که بوقت زندگی هرگز چنان

روی ننهادست بر پور چو جان

21

از عزا چون چند روزی بگذرد

آتش آن عشق او ساکن شود

22

عشق بر مرده نباشد پایدار

عشق را بر حی جان‌افزای دار

23

بعد از آن زان گور خود خواب آیدش

از جمادی هم جمادی زایدش

24

زانک عشق افسون خود بربود و رفت

ماند خاکستر چو آتش رفت تفت

25

آنچ بیند آن جوان در آینه

پیر اندر خشت می‌بیند همه

26

پیر عشق تست نه ریش سپید

دستگیر صد هزاران ناامید

27

عشق صورتها بسازد در فراق

نامصور سر کند وقت تلاق

28

که منم آن اصل اصل هوش و مست

بر صور آن حسن عکس ما بدست

29

پرده‌ها را این زمان برداشتم

حسن را بی‌واسطه بفراشتم

30

زانک بس با عکس من در بافتی

قوت تجرید ذاتم یافتی

31

چون ازین سو جذبهٔ من شد روان

او کشش را می‌نبیند در میان

32

مغفرت می‌خواهد از جرم و خطا

از پس آن پرده از لطف خدا

33

چون ز سنگی چشمه‌ای جاری شود

سنگ اندر چشمه متواری شود

34

کس نخواهد بعد از آن او را حجر

زانک جاری شد از آن سنگ آن گهر

35

کاسه‌ها دان این صور را واندرو

آنچ حق ریزد بدان گیرد علو

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

کافر جبری جواب آغاز کرد

که از آن حیران شد آن منطیق مرد

رومی»مثنوی معنوی»دفتر پنجم»بخش 137 - باز جواب گفتن آن کافر جبری آن سنی را کی باسلامش دعوت می‌کرد و به ترک اعتقاد جبرش دعوت می‌کرد و دراز شدن مناظره از طرفین کی مادهٔ اشکال و جواب را نبرد الا عشق حقیقی کی او را پروای آن نماند و ذلک فضل الله یتیه من یشاء

اگلی نظم

ابلهان گفتند مجنون را ز جهل

حسن لیلی نیست چندان، هست سهل

رومی»مثنوی معنوی»دفتر پنجم»بخش 139 - گفتن خویشاوندان مجنون را کی حسن لیلی باندازه‌ایست چندان نیست ازو نغزتر در شهر ما بسیارست یکی و دو و ده بر تو عرضه کنیم اختیار کن ما را و خود را وا رهان و جواب گفتن مجنون ایشان را

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور