صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. رومی
  2. »فیه ما فیه
  3. »فصل چهل و یکم - این کسانی که تحصیل‌ها کردند و در تحصیلند می‌پندارند که اگر اینجا ملازمت کنند علم را فراموش کنند

فصل چهل و یکم - این کسانی که تحصیل‌ها کردند و در تحصیلند می‌پندارند که اگر اینجا ملازمت کنند علم را فراموش کنند

شاعر: رومی

این کسانی که تحصیل‌ها کردند و در تحصیلند می‌پندارند که اگر اینجا ملازمت کنند علم را فراموش کنند و تارک شوند؛ بلکه چون اینجا آیند علمهاشان همه جان گیرد. همچنان باشد که قالبی بی‌جان‌، جان پذیرفته باشد. اصلِ این همه علم‌ها از آنجاست، از عالم بی‌حرف و صوت در عالم حرف و صوت نقل کرد، در آن عالم گفت است بی‌حرف و صوت که وَکَلَّمَ اللهُّ مُوْسی تَکْلِیْماً حق تعالی با موسی علیه‌اسلام سخن گفت. آخر با حرف و صوت سخن نگفت و به کام و زبان نگفت، زیرا حرف را کام و لبی می‌باید تا حرف ظاهر شود. تعالی و تقدّس او منزّه است از لب و دهان و کام. پس انبیا را در عالم بی‌حرف و صوت، گفت و شنود است با حق، که اوهام این عقول جزوی به آن نرسد و نتواند پی بردن. امّا انبیا از عالم بی‌حرف در عالم حرف می‌آیند و طفل می‌شوند برای این طفلان که بُعِثْتُ مُعَلِّماً. اکنون اگرچه این جماعت که در حرف و صوت مانده‌اند به احوال او نرسند امّا از او قوّت گیرند و نشو و نما یابند و به وی بیارامند. همچنانکه طفل اگرچه مادر را (نمی‌داند و) نمی‌شناسد به تفصیل، امّا به وی می‌آرامد و قوّت می‌گیرد و همچنانکه میوه بر شاخ می‌آرامد و شیرین می‌شود و می‌رسد و از درخت خبر ندارد. همچنان از آن بزرگ و از حرف و صوت او اگرچه او را ندانند و به وی نرسند امّا ایشان ازو قوّت گیرند و پرورده شوند. در جمله این نفوس هست که ورای عقل و حرف و صوت چیزی هست و عالمی هست عظیم. نمی‌بینی که همه خلق میل می‌کنند به دیوانگان و به زیارت می‌روند و می‌گویند «باشد که این آن باشد؟»

راست است، چنین چیزی هست، امّا محلّ را غلط کرده‌اند، آن چیز در عقل نگنجد اما نه هر چیز که در عقل نگنجد آن باشد. "کُلُّ جَوْزٍ مُدَوَّرٌ وَلَیْسَ کُلُّ مُدَوِّرٍ جَوْز " نشانش آن باشد که گفتیم، اگرچه او را حالتی باشد که آن در گفت و ضبط نیاید امّا از روی عقل و جان قوّت گیرد و پرورده شود و درین دیوانگان که ایشان گردشان می‌گردند این نیست و از حال خود نمی‌گردند و به او آرام نمی‌یابند و اگر چه ایشان پندارند که آرام گرفته‌اند، آن را آرام نگوییم، همچنانکه طفلی از مادر جدا شد، لحظه‌ای به دیگری آرام یافت، آن را آرام نگوییم، زیرا غلط کرده است. طبیبان می‌گویند که هرچ مزاج را خوش آمد و مشتهای اوست آن او را قوّت دهد و خون او را صافی گرداند. اما وقتی که بی علّتش خوش آید تقدیراً اگر گِل‌خور‌ی را گل خوش می‌آید آن را نگوییم مُصلح مزاج است اگرچه خوشش می‌آید و همچنین صفرا‌ییی را ترشی خوش می‌آید و شِکر ناخوش می‌آید آن خوشی را اعتبار نیست زیرا که بنا بر علّت است. خوشی آنست که اوّل پیش از علّت ورا خوش می‌آید. مثلاً دست یکی را بریده‌اند یا شکسته‌اند و آویخته است، کژ شده، جرّاح آن را راست می‌کند و بر جای اوّل می‌نشاند او را آن خوش نمی‌آید و دردش می‌کند آنچنان کژش خوش می‌آید. جرّاح می‌گوید «تو را اوّل آن خوش می‌آمد که دستت راست بود و به آن آسوده بودی و چون کژ می‌کردند متألم می‌شدی و می‌رنجیدی، این ساعت اگر تو را آن کژ خوش می‌آید این خوشی دروغین است این را اعتبار نباشد.» همچنان ارواح را در عالم قدس خوشی از ذکر حق و استغراق در حق بود همچون ملایکه‌. اگر ایشان به‌واسطهٔ اجسام رنجور و معلول شدند و گل خوردنشان خوش می‌آید نبی و ولی که طبیب‌اند می‌گویند که «تو را این خوش نمی‌آید و این خوشی دروغ است، تو را خوش چیزی دیگر می‌آید، آن را فراموش کرده‌ای؛ خوشی مزاج اصلی صحیحِ تو آنست که اوّل خوش می‌آمد، این علت ترا خوش می‌آید تو می‌پنداری که این خوش است و باور نمی‌کنی» عارف پیش نحوی نشسته بود، نحوی گفت «سخن بیرون ازین سه نیست: یا اسم باشد یا فعل یا حرف» عارف جامه بدرّید که «واویلتاه، بیست سال عمر من و سعی و طلب من به باد رفت که من به امید آنکه بیرون ازین، سخنی دیگر هست مجاهده‌ها کرده‌ام تو امید مرا ضایع کردی.» هرچند که عارف به آن سخن و مقصود رسیده بود الّا نحوی را به این طریق تنبیه می‌کرد.

آورده‌اند که حسن و حسین رضی الله عنهما شخصی را دیدند -در حالت طفلی- که وضو کژ می‌ساخت و نامشروع، خواستند که او را به طریق احسن وضو تعلیم دهند. آمدند برِ او که «این مرا می‌گوید که تو وضوی کژ می‌سازی، هر دو پیش تو وضو سازیم بنگر که از هر دو، وضوی کی مشروع است؟» هر دو پیش او وضو ساختند، گفت «ای فرزندان، وضوی شما سخت مشروع است و راست است و نیکو‌ست، وضوی منِ مسکین کژ بوده است». چندانکه مهمان بیش شود خانه را بزرگتر کنند و آرایش بیشتر شود و طعام بیش سازند. نمی‌بینی که چون طفلک را قدک او کوچک است اندیشهٔ او نیز که مهمان است لایق خانه قالب اوست غیر شیر و دایه نمی‌داند و چون بزرگتر شد مهمانان اندیشه‌ها افزون شوند از عقل و ادراک و تمیز و غیره؛ خانه بزرگتر گردد و چون مهمانان عشق آیند در خانه نگنجند و خانه را ویران کنند و از نو عمارت‌ها سازند، پرده‌های پادشاه و بردابرد پادشاه و لشکر و حشم او در خانهٔ او نگنجد و آن پرده‌ها لایق این در نباشد. آن چنان حشم بی‌حد را مقام بی‌حد می‌باید و آن پرده‌ها را چون درآویزند همه روشنایی‌ها دهد و حجاب‌ها بردارد و پنهان‌ها آشکار گردد. به خلاف پرده‌های این عالم که حجاب می‌افزاید این پرده بعکس آن پرده‌هاست.

اِنِّی لَاَشْکُوْ خُطُوْباً لااُعَینُّهَا

لِیَجْهَلَ النّاسُ عَنْ عُذْریْ وَعَنْ عَذَلِی کَالشَّمْعِ یَبْکی وَلَایُدْری اَعَبْرَتُهُ

مِنْ صُحْبةِّ النّارِ اَمْ مِنْ فُرْقَةِ العَسَلِ

شخصی گفت که این را قاضی ابومنصور هروی گفته است. گفت قاضی منصور پوشیده گوید و تردّد آمیز باشد و متلوّن. امّا منصور برنتافت پیدا و فاش گفت. همه عالم اسیر قضااند و قضا اسیر شاهد. شاهد پیدا کند و پنهان ندارد. گفت صفحه‌ای از سخنان قاضی بخوان. بخواند، بعد از آن فرمود که خدا را بندگانند که چون زنی را در چادر بینند حکم کنند که  «نقاب بردار تا روی تو ببینیم که چه کسی و چه چیزی، که چون تو پوشیده بگذری و ترا نبینیم مرا تشویش خواهد بودن که این کی بود؟ و چه کس بود؟ من آن نیستم که اگر روی ترا ببینم بر تو فتنه شوم و بستهٔ تو شوم، مرا خدا دیر‌ست که از شما پاک و فارغ کرده است، از آن ایمِنَم که اگر شما را ببینم مرا تشویش و فتنه شوید، الّا اگر نبینم در تشویش باشم که چه کس بود!» به خلاف طایفهٔ دیگر که اهل نفس‌اند اگر ایشان روی شاهدان را باز بینند فتنهٔ ایشان شوند و مشوّش گردند پس در حق ایشان آن به که رو باز نکنند تا فتنهٔ ایشان نگردد و در حق اهل دل آن به که رو باز کنند تا از فتنه برهند. شخصی گفت در خوارزم شاهدان بسیارند چون شاهدی ببینند و دل برو بندند بعد ازو، ازو بهتر بینند؛ آن بر دل ایشان سرد شود. فرمود اگر بر شاهدان خوارزم عاشق نشوند آخر بر خوارزم عاشق باید شدن که درو شاهدان بی‌حدند و آن خوارزم فقر‌ست که درو خوبان معنوی و صورت‌های روحانی بی‌حدند که به هرکه فروآیی و قرار گیری دیگری رو نماید که آن اوّل را فراموش کنی الی مالانهایه. پس بر نفس فقر عاشق شویم که درو چنین شاهدانند.

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ما همچون کاسه‌ایم بر سر آب؛ رفتنِ کاسه بر سر آب به حکم کاسه نیست، به حکم آب است. گفت: «این عام است، الّا بعضی می‌دانند که بر سر آبند و بعضی نمی‌دانند.» فرمود «اگر عام بودی تخصیص قَلْبُ المُؤْمِنِ بَیْنَ اِصْبَعَیْنِ (مِنْ اَصَابِعِ الرَّحْمنِ) راست نبودی» و نیز فرمود اَلرَّحْمنُ عَلَّمَ الْقُرآنَ و نتوان گفتن که این عام است، همگی علم‌ها را او آموخت، تخصیص قرآن چیست؟ و همچنان خَلَقَ الْسَّموَاتِ وَالْاَرْضَ تخصیص آسمان و زمین چیست؟ چون همه چیزها را علی العموم او آفرید، لاشک همه کاسه‌ها بر سر آب قدرت و مشیت است، ولیکن چیزی نکوهیده را مضاف کنند به او بی‌ادبی باشد، چنانکه "یَاخَالِقَ السِّرْقِیْنِ وَالضِّراطِ وَالفِسَا الا یَا خَالِقَ السّمواتِ وَیَاخَالقَ الْعُقُولِ" پس این تخصیص را فایده باشد اگرچه عام است، پس تخصیص چیزی، گُزیدگی آن چیز می‌کند. حاصل، کاسه بر سر آب می‌رود و آب او را بر وجهی می‌برد که همهٔ کاسه‌ها نظاره‌گر آن کاسه می‌شوند و کاسه را بر سر آب می‌برد بر وجهی که همهٔ کاسه‌ها از وی می‌گریزند طبعاً و ننگ می‌دارند و آب، ایشان را الهام گریز می‌دهد و توانایی گریز. و دریشان این می‌نهد که اَللهُّّمَ زِدْنَا مِنْهُ بُعْداً و به آن اول اَللهُّمَّ زِدْنَا مِنْهُ قُرْباً ، اکنون این کس که عام می‌بیند می‌گوید «از روی مسخّری هر دو مسخّر آبند یکی‌ست.» او جواب می گوید که اگر تو لطف و خوبی و حسن گردانیدن این کاسه را بر آب می‌دیدی ترا پروا‌ی آن صفت عام نبودی، چنانک معشوقِ کسی با همه سرگین‌ها و خفریق‌ها مشترک است از روی هستی، هرگز به خاطر عاشق آید ‌‌«معشوق من مشترک است با خفریقی‌ها‌؟!‌» در آن وصف عام که هر دو جسمند و متحیز‌ند و در شش جهت‌اند و حادث و قابل فنا‌اند و غیرها مِنَ الاَوْصافِ العامَّة‌؟!» هرگز درو این نگنجد، وهرکه او را این صفت عام یاد دهد او را دشمن گیرد و ابلیسِ خود داند. پس چون در تو این گنجد که نظر به آن جهت عام کردی که تو اهل نظارهٔ حسن خاص ما نیستی، با تو نشاید مناظره کردن زیرا مناظره‌های ما با حسن آمیخته است و اظهار حسن بر غیرِ اهلش ظلم باشد، اِلّا به اهلش،" لَاتُعْطَوا الْحِکْمَةَ غَیْرَ اَهْلِهَا فَتَظْلِمُوها وَلَاتَمْنَغُوهَا عَنْ اَهْلِهَا فَتَظْلِمُوهُمْ " این علمِ نظر است علم مناظره نیست. گل و میوه نمی‌شکفد به پاییز که این مناظره باشد، یعنی به پاییز مخالف مقابله و مقاومت کردن باشد و گل را آن طبع نیست که مقابلگی کند با پاییز. اگر نظر آفتاب عمل یافت بیرون آید در هوای معتدل عادل‌، و اگر نه سر در کشید و به اصل خود رفت. پاییز با او می گوید «اگر تو شاخ خشک نیستی پیش من برون آی اگر مردی، او می‌گوید پیش تو من (شاخ) خشکم و نامردم هرچ خواهی بگو» (بیت شعر:) ای پادشاه صادقان چون من منافق دیده‌ای؟!              با زندگانت زنده‌ام با مردگانت مُرده‌ام      تو که بهاءالدّینی اگر کمپیر زنی که دندان‌ها ندارد، روی چون پشت سوسمار آژنگ بر آژنگ بیاید و بگوید «اگر مردی و جوانی اینک آمدم پیش تو، اینک فَرَس و نگار‌! اینک میدان‌! مردی بنمای اگر مردی» گویی «معاذالله، واللّه که مرد نیستم و آنچ حکایت کردند دروغ گفتند، چون جفتْ تویی، نامردی خوش شد». کژدم می‌آید نیش برداشته بر عضو تو می‌رود که ‌«شنودم که مردی خندان خوشی، بخند تا خندهٔ ترا ببینم‌!» می‌گوید: «چون تو آمدی مرا هیچ خنده‌ای نیست و هیچ طبع خوش نیست، آنچ گفتند دروغ گفتند، همه دواعی خنده‌ام مشغول است، به آن امید که بِرَوی و از من دور شَوی.» گفت «آه کردی ذوق رفت، آه مکن تا ذوق نرود.» فرمود که «گاهی بود که اگر آه نکنی ذوق برود». علی اختلاف الحال و اگر چنین نبودی نفرمودی اِنَّ اِبرَاهِیمَ لَآوْاهٌ حَلِیْمٌ و هیچ طاعتی اظهار نبایستی کردن، که همه اظهار ذوق است و این سخن که تو می‌گویی از بهر آن می‌گویی که ذوق بیاید. پس اگر بَرندهٔ ذوق است بَرندهٔ ذوق را مباشرت می‌کنی تا ذوق بیاید و این نظیر آن باشد که خفته را بانگ زنند که ‌«برخیز روز شد کاروان می‌رود» گویند ‌«مزن بانگ که او در ذوق است، ذوقش برمد!» گوید «آن ذوق هلاکت است و این ذوق خلاص از هلاکت‌.» گوید که «تشویش مده که مانع است این بانگ زدن از فکر» گوید «به این بانگ خفته در فکر آید و اگر نه او را چه فکر باشد درین خواب‌؟! بعد از آن که بیدار شود در فکر آید.» آنگاه بانگ بر دو نوع باشد، اگر بانگ‌کننده بالای او باشد در علم، موجب زیادتی فکر باشد، زیرا چون منبّه او صاحب علم باشد و او را بیداری‌یی باشد الهی؛ چون او را بیدار کرد از خواب غفلت‌، از عالَم خودش آگاه کند و آنجاش کشد، پس فکر او بالا گیرد، چون او را از حالی بلند آواز دادند. امّا اگر بعکس باشد که بیدار‌کننده تحت آن باشد در عقل، چون او را بیدار کند او را نظر به زیر افتد، چون بیدار کنندهٔ او اسفل است لابد او را نظر به اسفل افتد و فکر او به عالم سفلی رود.

رومی»فیه ما فیه»فصل چهلم - ما همچون کاسه‌ایم بر سر آب؛ رفتنِ کاسه بر سر آب به حکم کاسه نیست

اگلی نظم

سیف البخاری راح الی مصرکل احد یحبّ المرآة و یعشق مرآة صفاته وفوایده وهولایعرف حقیقة وجهه و انما یحسب البرقع و جهاومرآة البرقع مرآة وجهه انت اکشف وجهک حتی تجدنی مرآة لوجهک و تبت عندک انی مرآة قوله تحقق عندی ان الانبیاء و الاولیاء علی ظن باطل ماثم شیئی سوی الدعوی قال اتقول هذا جزافاام تری وتقول ان کنت تری و تقول فقد تحققت الرؤیة فی الوجود وهو اعزاّلاشیاء فی الوجودو اشرفها و تصدیق الانبیاء لانهم ماادعوا الا الرؤیة و انت اقررت به ثم الرؤیة لایظهره الا بالمرئی لان الرؤیة من الافعال المتعدیّة لابد للرؤیة من مرئی وراء فاما المرئی مطلوب و الرائی طالب او علی العکس فقد ثبت بانکارک الطالب و المطلوب و الرؤیة فی الوجود فیکون الالوهیة و العبودیة قضیة فی نفیها اثباتها و کانت واجبة الثبوت البتة قیل اولئک الجماعة مریدون لذلک المغفل و یعظمونه قلت لایکون ذلک الشیخ المغفل ادنی من الحجر و الوثن و لعبادها تعظیم و تفخیم و رجاء و شوق و سؤال و حاجات و بکاء ما عند الحجر شیئی من هذا ولاخبر ولاحس من هذا فاللهّ تعالی جعلها سببا لهذا الصدق فیهم و ماعندها خبر. ذلک الفقیه کان یضرب صبّیا فقیل له لایش تضربه و ما ذنبه قال انتم ما تعرفون هذا ولدالزنافاعل ضایع قال ایش یعمل ایش جنی قال یهرب وقت الانزال یعنی عندالتخمیش یهرب خیاله فیبطل علی الانزال و لاشک ان عشقه کان مع خیاله و ما کان للصبی خبر منذلک فکذلک عشق هولاء مع خیال هذا الشیخ البطال و هو غافل عن هجرهم و وصلهم و حالهم و لکن و ان کان العشق مع الخیال الغالط المخطی موجب للوجد لایکون مثل المعاشقة مع معشوق حقیقی خبیر بصیر بحال عاشقه کالذی یعانق فی ظلمة اسطوانة علی حسبان انّه معشوق ویبکی و یشکو لایکون فی اللذاذة شبیها بمن یعانق حبیبه الحی الخبیر.

رومی»فیه ما فیه»فصل چهل و دوم - سیف البخاری راح الى مصرکل احد یحبّ المرآة

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور