صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. رودکی
  2. »قصاید و قطعات
  3. »شمارهٔ 89 - مادر می

شمارهٔ 89 - مادر می

شاعر: رودکی

وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)

قافیہ: ان

صنف: قصیده

صداکار: حمیدرضا محمدی
Toggle stanza 1
11
مادر می را بکرد باید قربان
بچهٔ او را گرفت و کرد به زندان
22
بچهٔ او را ازو گرفت ندانی
تاش نکوبی نخست و زو نکشی جان
33
جز که نباشد حلال دور به کردن
بچهٔ کوچک ز شیر مادر و پستان
44
تا نخورد شیر هفت مه به تمامی
از سر اردیبهشت تا بن آبان
55
آنگه شاید ز روی دیْن و رهِ داد
بچه به زندان تنگ و مادر قربان
66
چون بسپاری به حبس بچهٔ او را
هفت شباروز خیره ماند و حیران
77
باز چو آید به هوش و حال ببیند
جوش بر آرد، بنالد از دل سوزان
88
گاه زبر زیر گردد از غم و گه باز
زیر زبر، همچنان ز انده جوشان
99
زر بر آتش کجا بخواهی پالود
جوشد، لیکن ز غم نجوشد چندان
1010
باز به کردار اشتری که بوَد مست
کفک بر آرَد ز خشم و رانَد سلطان
1111
مرد حرس کفک‌هاش پاک بگیرد
تا بشود تیرگیش و گردد رخشان
1212
آخر کآرام گیرد و نچخد تیز
درش کند استوار مرد نگهبان
1313
چون بنشیند تمام و صافی گردد
گونهٔ یاقوت سرخ گیرد و مرجان
1414
چند ازو سرخ چون عقیق یمانی
چند ازو لعل چون نگین بدخشان
1515
ورش ببویی، گمان بری که گل سرخ
بوی بدو داد و مشک و عنبرِ بابان
1616
هم به خم اندر همی گدازد چونین
تا به گه نوبهار و نیمهٔ نیسان
1717
آنگه اگر نیم شب درش بگشایی
چشمهٔ خورشید را ببینی تابان
1818
ور به بلور اندرون ببینی گویی
گوهر سرخست به کف موسیِ عمران
1919
زَفت شود رادمرد و سست دلاور
گر بچشد زوی و روی زرد گلستان
2020
وانک به شادی یکی قدح بخورد زوی
رنج نبیند از آن فرازونه احزان
2121
انده ده ساله را به طنجه براند
شادی نو را ز ری بیارد و عمان
2222
با می چونین که سالخورده بود چند
جامه بکرده فراز پنجه خلقان
2323
مجلس باید بساخته، ملکانه
از گل و از یاسمین و خیری الوان
2424
نعمت فردوس گستریده ز هر سو
ساخته کاری که کس نسازد چونان
2525
جامهٔ زرین و فرش‌های نو آیین
شهره ریاحین و تخت‌های فراوان
2626
بربط عیسی و لون‌های فؤادی
چنگ مدک نیر و نای چابک جانان
2727
یک صف میران و بلعمی بنشسته
یک صف حران و پیر صالح دهقان
2828
خسرو بر تخت پیشگاه نشسته
شاه ملوک جهان، امیر خراسان
2929
ترک هزاران به پای پیش صف اندر
هر یک چون ماه بر دو هفته درفشان
3030
هر یک بر سر بساک مورد نهاده
روش می سرخ و زلف و جعدش ریحان
3131
باده دهنده بتی بدیع ز خوبان
بچهٔ خاتون ترک و بچهٔ خاقان
3232
چونش بگردد نبیذ چند به شادی
شاه جهان شادمان و خرم و خندان
3333
از کف ترکی سیاه چشم پریروی
قامت چون سرو و زلفکانش چوگان
3434
زان می خوشبوی ساغری بستاند
یاد کند روی شهریار سگستان
3535
خود بخورد نوش و اولیاش همیدون
گوید هر یک چو می بگیرد شادان
3636
شادی بو جعفر احمد بن محمد
آن مه آزادگان و مفخر ایران
3737
آن ملک عدل و آفتاب زمانه
زنده بدو داد و روشنایی گیهان
3838
آنکه نبود از نژاد آدم چون او
نیز نباشد، اگر نگویی بهتان
3939
حجت یکتا خدای و سایهٔ اوی است
طاعت او کرده واجب آیت فرقان
4040
خلق ز خاک و ز آب و آتش و بادند
وین ملک از آفتاب گوهر ساسان
4141
فر بدو یافت ملک تیره و تاری
عدن بدو گشت نیز گیتی ویران
4242
گر تو فصیحی همه مناقب او گوی
ور تو دبیری همه مدایح او خوان
4343
ور تو حکیمی و راه حکمت جویی
سیرت او گیر و خوب مذهب او دان
4444
آن که بدو بنگری به حکمت گویی
اینک سقراط و هم فلاطن یونان
4545
ور تو فقیهی و سوی شرع گرایی
شافعی اینکت و بوحنیفه و سفیان
4646
گر بگشاید زبان به علم و به حکمت
گوش کن اینک به علم و حکمت لقمان
4747
مرد ادب را خرد فزاید و حکمت
مرد خرد را ادب فزاید و ایمان
4848
ور تو بخواهی فرشته‌ای که ببینی
اینک اوی است آشکارا رضوان
4949
خوب نگه کن بدان لطافت و آن روی
تا تو ببینی بر این که گفتم برهان
5050
پاکی اخلاق او و پاک نژادی
با نیت نیک و با مکارم احسان
5151
ور سخن او رسد به گوش تو یک راه
سعد شود مر تو را نحوست کیوان
5252
ورش به صدر اندرون نشسته ببینی
جزم بگویی که زنده گشت سلیمان
5353
سام سواری، که تا ستاره بتابد
اسب نبیند چنو سوار به میدان
5454
باز به روز نبرد و کین و حمیت
گرش ببینی میان مغفر و خفتان
5555
خوار نمایدت ژنده پیل بدانگاه
ورچه بود مست و تیز گشته و غران
5656
ورش بدیدی سفندیار گه رزم
پیش سنانش جهان دویدی و لرزان
5757
گرچه به هنگام حلم کوه تن اوی
کوه سیام است که کس نبیند جنبان
5858
دشمن اگر اژدهاست، پیش سنانش
گردد چون موم پیش آتش سوزان
5959
ور به نبرد آیدش ستارهٔ بهرام
توشهٔ شمشیر او شود به گروگان
6060
باز بدان گه که می به دست بگیرد
ابر بهاری چنو نبارد باران
6161
ابر بهاری جز آب تیره نبارد
او همه دیبا به تخت و زر به انبان
6262
با دو کف او، ز بس عطا که ببخشد
خوار نماید حدیث و قصهٔ توفان
6363
لاجرم از جود و از سخاوت اوی است
نرخ گرفته حدیث و صامت ارزان
6464
شاعر زی او رود فقیر و تهیدست
با زر بسیار بازگردد و حملان
6565
مرد سخن را ازو نواختن و بر
مرد ادب را ازو وظیفهٔ دیوان
6666
باز به هنگام داد و عدل بر خلق
نیست به گیتی چنو نبیل و مسلمان
6767
داد بیابد ضعیف همچو قوی زوی
جور نبینی به نزد او و نه عدوان
6868
نعمت او گستریده بر همه گیتی
آنچه کس از نعمتش نبینی عریان
6969
بستهٔ گیتی ازو بیابد راحت
خستهٔ گیتی ازو بیابد درمان
7070
با رسن عفو آن مبارک خسرو
حلقهٔ تنگ است هرچه دشت و بیابان
7171
پوزش بپذیرد و گناه ببخشد
خشم نراند، به عفو کوشد و غفران
7272
آن ملک نیمروز و خسرو پیروز
دولت او یوز و دشمن آهوی نالان
7373
عمرو بن اللیث زنده گشت بدو باز
با حشم خویش و آن زمانهٔ ایشان
7474
رستم را نام گرچه سخت بزرگ است
زنده بدوی‌ست نام رستم دستان
7575
رودکیا، برنورد مدح همه خلق
مدحت او گوی و مهر دولت بستان
7676
ورچه بکوشی، به جهد خویش بگویی
ورچه کنی تیز فهم خویش به سوهان
7777
ورچه دو صد تابعه فریشته داری
نیز پری باز و هر چه جنی و شیطان
7878
گفت ندانی سزاش و خیز و فراز آر
آن که بگفتی چنان که باید نتوان
7979
اینک مدحی، چنانکه طاقت من بود
لفظ همه خوب و هم به معنی آسان
8080
جز به سزاوار میر گفت ندانم
ورچه جریرم به شعر و طایی و حسان
8181
مدح امیری که مدح زوست جهان را
زینت هم زوی و فر و نزهت و سامان
8282
سخت شکوهم که عجز من بنماید
ورچه صریعم ابا فصاحت سحبان
8383
برد چنین مدح و عرضه کرد زمانی
ورچه بود چیره بر مدایح شاهان
8484
مدح همه خلق را کرانه پدید است
مدحت او را کرانه نی و نه پایان
8585
نیست شگفتی که رودکی به چنین جای
خیره شود بیروان و ماند حیران
8686
ورنه مرا بو عمر دلاور کردی
وانگه دستوری گزیدهٔ عدنان
8787
زهره کجا بودمی به مدح امیری
کز پی او آفرید گیتی یزدان
8888
ورم ضعیفی و بی‌بدیم نبودی
وآن که نبود از امیر مشرق فرمان
8989
خود بدویدی بسان پیک مرتب
خدمت او را گرفته چامه به دندان
9090
مدح رسول است، عذر من برساند
تا بشناسد درست میر سخندان
9191
عذر رهی خویش ناتوانی و پیری
کو به تن خویش از این نیامد مهمان
9292
دولت میرم همیشه باد بر افزون
دولت اعدای او همیشه به نقصان
9393
سرش رسیده به ماه بر، به بلندی
وآن معادی به زیر ماهی پنهان
9494
طلَعَت تابنده‌تر ز طلْعت خورشید
نِعَمَت پاینده‌تر ز جودی و ثهلان
◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

هست بر خواجه پیخته رفتن

راست چون بر درخت پیچد سن

رودکی»قصاید و قطعات»شمارهٔ 88

اگلی نظم

هان! صائم نوالهٔ این سفله میزبان

زین بی نمک ابا منه انگشت در دهان

رودکی»قصاید و قطعات»شمارهٔ 90

◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00