صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عرفی
  2. »عرفی
  3. »ترجیع بند

ترجیع بند

شاعر: عرفی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: ترجیع بند

بند 1
Toggle stanza 1
1

ای حسن تو برتر از چه و چون

سبحان الله ز حسن بیچون

2

لعل تو فریب اهل ادراک

قد تو بلای طبع موزون

3

شمشاد قدان فتنه انگیز

برفتنه قامت تو مفتون

4

سرو از قد تو فتاده برخاک

گل از رخ تو نشسته درخون

5

آشفته تو هزار فرهاد

دیوانه تو هزار مجنون

6

آواره عشق توست خورشید

سرگشته مهر توست گردون

7

شد غرق بخون دیده لاله

ز آن چشم سیاه و لعل میگون

8

زلف تو شب دراز یلدا

رخسار تو مهر روز افزون

9

از زلف تو ، کار ما پریشان

وز خال تو حال ما دگرگون

10

جانم بلب آمد و نیامد

از دل هوس لب تو بیرون

11

بر بوی وصالت ای جفا جو

عمری بهوس دویدم اکنون

12

چون دست نمیدهد وصالت

دست من و دامن خیالت

بند 2
Toggle stanza 2
13

جان بسته لعل نوشخندت

دل شیفته قد بلندت

14

بر عارض آتشین تو خال

هست از پی چشم بد سپندت

15

چشم تو و ابروی کشیده

آهوی فتاده در کمندت

16

تا زلف تو گشت بند دلها

آزاد نشد دلی ز بندت

17

شطرنج هوس مباز ای دل

با چشم بتان که می برندت

18

چون گوی بکوی تو بسی سر

افتاده، نمی‌فتد پسندت

19

تا داده سمند ناز جولان

جان داده هزار مستمندت

20

آهسته بران که رفت برباد

بسیار سر از سم سمندت

21

در راه طلب فتادم از پا

چندت طلبم ، بناله ، چندت

22

چون دست نمیدهد وصالت

دست من و دامن خیالت

بند 3
Toggle stanza 3
23

با روی نکوی تو پری را

دعوی نرسد برابری را

24

زیباست پری ولی ندارد

این عشوه و ناز و دلبری را

25

چشم تو بیک نگاه جادو

آموخته سحر سامری را

26

لعل لب تو به نیم بوسه

جان داده بتان آزری را

27

زلف تو زکف نمیگذارد

سر رشته کفر و کافری را

28

سودای رخت زاوج گردون

آورده فرود مشتری را

29

دادند بسرو قامت تو

خوبان زمانه سروری را

30

چون دست نمیدهد وصالت

دست من و دامن خیالت

بند 4
Toggle stanza 4
31

باز آن بت تند خوی طناز

کرد از سر ناز فتنه آغاز

32

سرتا بقدم تمام ناز است

وز ناز بکس نمیکند ناز

33

چو کان دو زلف او ببازی

دل میبرد و نمیدهد باز

34

گفتم که نهان کنم غم دل

کز پرده برون نیفتد این راز

35

در چنگ غمم چنانکه افتد

گنجشک بزیر چنگل باز

36

مینالم و ناله گریه انگیز

میگریم و آب دیده غماز

37

چندانکه بسینه میزنم چنگ

چنگ طربم نمیشود ساز

38

آمد سحری خیال وصلت

بنواخت مرا و گشت دمساز

39

برجستم و دامنش گرفتم

وز دست ندامتش دگر ، باز

40

چون دست نمیدهد وصالت

دست من و دامن خیالت

بند 5
Toggle stanza 5
41

خوش باش که عشق عافیت سوز

بر لشکر عقل گشت پیروز

42

در معرض عشق بی محابا

عاجز شده ، عقل حیلت اندوز

43

خورشید رخ تو و دل من

پروانه و شمع عالم افروز

44

زلف و تو گونه های گلگون

یک شام و ز پی در صبح نوروز

45

تا دل نرود ز جا بدوزش

برسینه من به تیر دلدوز

46

بی پرتو شمع رویت ای ماه

شمعم : همه گریه و همه سوز

47

بسیار جفا مکن که بسیار

حسن تو مراست عشق آموز

48

درهجر تو رفت عمرم از دست

وصل تو نداده دست یک روز

49

چون دست نمیدهد وصالت

دست من و دامن خیالت

بند 6
Toggle stanza 6
50

جز وصل تو ملتمس ندارم

غیر از تو زتو هوس ندارم

51

شبگرد بکوی تو ، چو بادم

اندیشه ز خار و خس ندارم

52

بیمم ز رقیب و پاسبان نیست

پروای سک و عس ندارم

53

از هر طرفم غم تو بگرفت

دیگر ره پیش و پس ندارم

54

یک چند اگرچه طاقتم بود

در عشق تو ، زین سپس ندارم

55

من بلبل باغ وصلم ای گل

زین بیش سر فقس ندارم

56

از درد فراقت ای پریروی

مینالم و همنفس ندارم

57

جز ناله که از منت دهد یاد

افسوس که هیچکس ندارم

58

بر نه فلکم اگر رسد دست

بر وصل تو دسترس ندارم

59

چون دست نمیدهد وصالت

دست من و دامن خیالت

بند 7
Toggle stanza 7
60

کارم ز غمت بجان رسیده

این کارد باستخوان رسیده

61

چندانکه توان خیال کردن

غم بر دل ناتوان رسیده

62

از حسرت آن میان چوی موی

سیل مژه تا میان رسیده

63

پرورده آب دیده ماست

سرو تو که این زمان رسیده

64

بر لب زهوس هزارها جان

ز اندیشه آن دهان رسیده

65

در عشق تو این همه بلاها

ما را همه از زبان رسیده

66

تیغش بسرم رسیده ای جان

برخیز ، که میهمان رسیده

67

دامان وصال اگر نیفتاد

در دست من زیان رسیده

68

هرگز نرود خیالت از دل

این ناله برآسمان رسیده

69

چون دست نمیدهد وصالت

دست من و دامن خیالت

بند 8
Toggle stanza 8
70

ای مایه جان فگارم از تو

آخر نظری که زارم از تو

71

بگشای گره ز زلف مشکین

افتاد گره بکارم از تو

72

بردار کنی اگر دل من

بردار که برندارم از تو

73

زینگونه که میکشم دم سرد

چون دی نشود بهارم از تو

74

در بحر غمم ز آب دیده است

پرگوهر و در کنارم از تو

75

رفتی تو گل از کنار و مانده

در سینه هزار خارم از تو

76

اکنون بچمن چوابر نیسان

با دیده اشکبارم از تو

77

هر چند که سخت دورم افکند

چشم بد روزگارم از تو

78

باور نکنی که بی خیالت

یک لحظه بود قرارم از تو

79

چون دست نمیدهد وصالت

دست من و دامن خیالت

بند 9
Toggle stanza 9
80

دل بردی و در کمین دینی

با عاشق خود چرا چنینی

81

پر خون دل و دیده از تو تا کی

تا چند تو خصم آن و اینی

82

دل بردی و عقل و دین ربودی

وین طرفه که باز در کمینی

83

سروی است که جلوه میکند خوش

یا قد تو در حریر چینی

84

برگرد تو حلقه بسته خوبان

چون خاتم حسن را نگینی

85

حسن تو ز مهر و ماه بگذشت

خورشید سپهر هفتمینی

86

چندان که بتو وفا نمودم

از تو رسدم جفا و کینی

87

ای آن که ز کبر و ناز هرگز

سوی من مبتلا نبینی

88

وصل تو کجا شود میسر

با همچو منی کجا نشینی

89

چون دست نمی دهد وصالت

دست من و دامن خیالت

بند 10
Toggle stanza 10
90

ماهی که فلک چو او ندیده

از من بچه جرم ، سرکشیده

91

زد آبله پای طفل اشکم

از بسکه سراغ او دویده

92

در سینه دگر نگیرد آرام

آن دل که بزلفش آرمیده

93

برقصر فلک فرو نیاید

مرغی که زبام او پریده

94

خیاط ازل لباس خوبی

برقامت دلکشش بریده

95

بر روز سیاه من نظر کن

ای چشم و چراغ نور دیده

96

گفتم که بدامنت زنم دست

کز شوق تو جیب جان دریده

97

دامن زکفم کشیده ، رفتی

ای آهوی وحشی رمیده

98

من دست ز دامنت ندارم

گرچه ز غمت، قدم خمیده

99

چون دست نمیدهد وصالت

دست من و دامن خیالت

بند 11
Toggle stanza 11
100

تا کی ز غم تو زار گردم

دیوانه و بیقرار گردم

101

با یاد تو خون دیده بارم

از هجر تو دلفگار گردم

102

سیلاب غمم گذشت از سر

باز آی که بر کنار گردم

103

خواهم چو غبار ، گاه جولان

گرد سر آن سوار گردم

104

کار من بیقرار عشق است

دیگر ز پی چکار ؟ گردم

105

اینسان که شدم فسانه در عشق

افسانه روزگار گردم

106

در کوی تو عزتم همین بس

کز دولت عشق ، خوار گردم

107

دانم ، نرسم بگرد وصلت

از هجر تو گر غبار گردم

108

دنبال تو همچو باد ، تا کی

سرگشته و خاکسار گردم

109

چون دست نمیدهد وصالت

دست من و دامن خیالت

بند 12
Toggle stanza 12
110

سرو از سرناز جلوه گر کن

برما بغلط یکی گذر کن

111

ای خرمن گل که میخرامی

بر سوخته خرمنی نظر کن

112

غافل مگذر که سوخت جانم

از آتش آه من حذر کن

113

پروانه نیم سوزم ای شمع

با سوخته ای شبی بسر کن

114

امشب زدرم درآی چون صبح

شام سیه مرا سحر کن

115

چون دست نمیدهد وصالت

دست من و دامن خیالت

بند 13
Toggle stanza 13
116

سویت که پیام ما رساند

این قصه مگر صبا رساند

117

خود کیست که درد ناتوانی

بگرفته و بر دوا رساند

118

کونکهت زلف او که بویی

سوی من مبتلا رساند

119

کو بخت که بر سر من او را

روزی زره وفا رساند

120

کو آنکه بعرض حضرت شاه

پیغام من گدا رساند

121

کو آنکه حدیث دلفریبم

در مجلس پادشا رساند

122

آنگاه بخواند از زبانم

این بیت و زمن دعا رساند

123

چون دست نمیدهد وصالت

دست من و دامن خیالت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

نوای مدح که سنجی دلا مبارک باد

ترانه نفس نغمه زا مبارک باد

عرفی»عرفی»ترکیب بند

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور