صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه
  4. »بخش 47 - رسیدن اسکندر به دشت قفچاق

بخش 47 - رسیدن اسکندر به دشت قفچاق

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بیا ساقی آن باده بر دست گیر

که از خوردنش نیست کس را گزیر

22

نه باده جگر گوشهٔ آفتاب

که هم آتش آمد به گوهر هم آب

33

دو پروانه بینم در این طرفگاه

یکی رو سپید‌ست و دیگر سیاه

44

نگردند پروانهٔ شمع کس

که پروانهٔ ما نخوانند بس

55

فروغ از چراغی ده این خانه را

که سازد کباب این دو پروانه را

66

گزارش‌کن‌ِ فرش‌ِ این سبز‌باغ

چنین برفروزد چراغ از چراغ

77

که چون یافت اسکندر‌ِ فیلقوس

خبرهای ناخوش ز تاراج روس

88

نخفت آن شب از عزم کین ساختن

ز هر گونه با خود برانداختن

99

که جنبش در این کار چون آورم

کز این عهد خود را برون آورم

1010

دگر روز کاین بور‌ِ بیجاده رنگ

ز پهلوی شبدیز بگشاد تنگ

1111

سکندر بران خنگ ختلی نشست

که چون باد برخاست چون برق جست

1212

ز جوشنده جیحون جنیبت جهاند

وز آنجا سوی دشت خوارزم راند

1313

سپاهی چو دریا پس پشت او

حساب بیابان در انگشت او

1414

بیابان خوارزم را در نوَشت

ز جیحون در آمد به بابل گذشت

1515

بدان تا کند عالم از روس پاک

قرارش نمی‌بود در آب و خاک

1616

در آن تاختن دیده بی‌خواب کرد

گذر بر بیابان سقلاب کرد

1717

بیابان همه خیل قفچاق دید

در او لعبتان سمن‌ساق دید

1818

به گرمی چو آتش به نرمی چو آب

فروزان‌تر از ماه و از آفتاب

1919

همه تنگ‌چشمان مردم فریب

فرشته ز دیدارشان ناشکیب

2020

نقابی نه بر صفحهٔ رویشان

نه باک از برادر نه از شویشان

2121

سپاهی عزب پیشه و تنگ یاب

چو دیدند رویی چنان بی‌نقاب

2222

ز تاب جوانی به جوش آمدند

در آن داوری سخت‌کوش آمدند

2323

کس از بیم شه ترکتازی نکرد

بدان لعبتان دست‌یازی نکرد

2424

چو شه دید خوبان آن راه را

نه خوب آمد آن قاعدت شاه را

2525

پری‌پیکران دید چون سیم ِ ناب

سپاهی همه تشنه و ایشان چو آب

2626

ز محتاجی لشگر اندیشه کرد

که زن زن بود بی‌گمان مرد مرد

2727

یکی روز همت بدان کار داد

بزرگان قفچاق را بار داد

2828

پس از آنکه شاهانه بنواختْشان

به تشریف خود سر برافراختْشان

2929

به پیران قفچاقْ پوشیده گفت

که زنْ روی‌پوشیده به در نهفت

3030

زنی کاو نماید به بیگانه روی

ندارد شکوه خود و شرم شوی

3131

اگر زن خود از سنگ و آهن بود

چو زن نام دارد‌، نه هم زن بود

3232

چو آن دشتبانان شوریده راه

شنیدند یک یک سخن‌های شاه

3333

سر از حکم آن داوری تافتند

که آیین خود را چنان یافتند

3434

به تسلیم گفتند ما بنده‌ایم

به میثاق خسرو شتابنده‌ایم

3535

ولی روی بستن ز میثاق نیست

که این خصلت آیین قفچاق نیست

3636

گر آیین تو روی بربستن است

در آیین ما چشم در بستن است

3737

چو در روی بیگانه نادیده به

جنایت نه بر روی‌، بر دیده به

3838

وگر شاه را ناید از ما درشت

چرا بایدش دید در روی و پشت

3939

عروسان ما را بس است این حصار

که با حجلهٔ کس ندارند کار

4040

به برقع مکن روی این خلق ریش

تو شو برقع انداز بر چشم خویش

4141

کسی کاو کند دیده را در نقاب

نه در ماه بیند نه در آفتاب

4242

جهاندار اگر زانکه فرمان دهد

ز ما هر که خواهد بر او جان دهد

4343

بلی شاه را جمله فرمان بریم

ولیکن ز آیین خود نگذریم

4444

چو بشنید شاه آن زبان‌آوری

زبون شد زبانش در آن داوری

4545

حقیقت شد او را که با آن گروه

نصیحت نمودن ندارد شکوه

4646

به فرزانه آن قصه را گفت باز

وز او چاره‌ای خواست آن چاره ساز

4747

که این خوبرویان زنجیر موی

دریغ است کز کس نپوشند روی

4848

وبال است از این چشم ِ بیگانه را

چو از دیدن شمع پروانه را

4949

چه سازیم تا نرم‌خویی کنند‌؟

ز بیگانه پوشیده رویی کنند‌؟

5050

چنین داد پاسخ فراست شناس

که فرمان شه را پذیرم سپاس

5151

طلسمی برانگیزم از ناف دشت

که افسانه سازند ازان سرگذشت

5252

هر آن زن که در روی او بنگرد

بجز روی پوشیده زو نگذرد

5353

به شرطی که شاه آرد آنجا نشست

وزو هر چه در خواهم آرد به دست

5454

شه از نیک و بد هر چه فرزانه خواست

به زور و به زر یک به یک کرد راست

5555

جهاندیدهٔ دانا به نیک اختری

درآمد به تدبیر صنعت گری

5656

نو آیین عروسی در آن جلوه‌گاه

برآراست از خاره سنگی سیاه

5757

برو چادری از رخام سفید

چو برگ سمن بر سر مشک بید

5858

هر‌آن‌زن که دیدی در آزرم اوی

شدی روی پوشیده از شرم اوی

5959

درآورده از شرم چادر به روی

نهان کرده رخسار و پوشیده موی

6060

از آن روز خفچاق رخساره بست

که صورتگر آن نقش بر خاره بست

6161

نگارنده را گفت شه کاین نگار

در این سنگ‌دل قوم چون کرد کار‌؟!

6262

که فرمان ما را ندارند گوش

در این سنگ بینند و یابند هوش‌؟

6363

خبر داد دانای بیدار بخت

که خفچاق را دل چو سنگ است سخت

6464

به بَر گرچه سیمند‌، سنگین‌دلند

به سنگین‌دلان زین سبب مایلند

6565

بدین سنگ چون بگذرد رختشان

از او نرم گردد دل سختشان

6666

که رویی بدین سختی از خاره سنگ

چو خود را همی‌پوشد از نام و ننگ

6767

روا باشد ار ما بپوشیم روی

ز بیداد بیگانه و شرم شوی

6868

دگر نسبتی که‌‌آسمانی‌ست آن

نگویم که رمزی نهانی‌ست آن

6969

به پامردی این طلسم بلند

بر آن روی‌ها بسته‌شد روی‌بند

7070

هنوز آن طلسم ِ برانگیخته

در آن دشت مانده‌ست ناریخته

7171

یکی بیشه در گردش از چوبهٔ تیر

چو باشد گیا بر لب آبگیر

7272

ز پرهای تیر عقاب افکنش

عقابان فزونند پیرامنش

7373

همه خیل قفچاق کانجا رسند

دو‌تا پیش آن نقش یکتا رسند

7474

ز ره گر پیاده رسد گر سوار

پرستش کنندش پرستنده‌وار

7575

سواری که راند فرس پیش او

نهد تیری از جعبه در کیش او

7676

شبانی که آنجا رساند گله

کند پیش او گوسفندی یله

7777

عقابان درآیند از اوج بلند

نمانند یک موی از آن گوسفند

7878

ز بیم عقابان پولاد چنگ

نگردد کسی گرد آن خاره سنگ

7979

صنم بین که آن نقش‌پرداز کرد

که گاهی گره بست و گه باز کرد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بیا ساقی امشب به مِی‌ کن شتاب

که با درد سر واجب آمد گلاب

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 46 - بازگشتن اسکندر از چین

اگلی نظم

بیا ساقی آن بکر پوشیده روی

به من ده گرش هست پروای شوی

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 48 - رسیدن اسکندر به کشور روس

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور