صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »لیلی و مجنون
  4. »بخش 44 - صفت رسیدن خزان و در گذشتن لیلی

بخش 44 - صفت رسیدن خزان و در گذشتن لیلی

شاعر: نظامی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

شرط است که وقت برگ‌ریزان

خونابه شود ز برگ ریزان

22

خونی که بود درون هر شاخ

بیرون چکد از مسام سوراخ

33

قارورهٔ آب سرد گردد

رخسارهٔ باغ زرد گردد

44

شاخ آبلهٔ هلاک یابد

زر جوید برگ و خاک یابد

55

نرگس به جَمازه بر نهد رخت

شمشاد در افتد از سر تخت

66

سیمای سمن شکست گیرد

گُل نامهٔ غم به دست گیرد

77

بر فرق چمن کلالهٔ خاک

پیچیده شود چو مار ضحاک

88

چون باد مخالف آید از دور

افتادن برگ هست معذور

99

کانان که ز غرق‌گه گریزند

ز اندیشهٔ باد رخت ریزند

1010

نازک‌جگر‌ان باغ رنجور

شیرین نمکان تاک مخمور

1111

انداخته هندوی کدیور

زنگی بچگان تاک را سر

1212

سرهای تهی ز طرهٔ کاخ

آویخته هم به طرهٔ شاخ

1313

سیب از زنخی بدان نگونی

بر نار زنخ زنان که چونی؟

1414

نار از جگر‌ِ کفیدهٔ خویش

خونابه چکانده بر دل ریش

1515

بر پسته که شد دهن دریده

عناب ز دور لب گزیده

1616

در معرکهٔ چنین خزانی

شد زخم رسیده گلستانی

1717

لیلی ز سریر سربلندی

افتاد به چاه دردمندی

1818

شد چشم‌زده بهار باغش

زد باد تپانچه بر چراغش

1919

آن سر که عصابه‌های زر بست

خود را به عصابهٔ دگر بست

2020

گشت آن تن نازک قصب‌پوش

چون تار قصب ضعیف و بی‌توش

2121

شد بدر مهیش چون هلالی

وان سرو سهیش چون خیالی

2222

سودای دلش به سر در‌آمد

سرسام سرش به دل بر آمد

2323

گرمای تموز ژاله را برد

باد آمد و برگ لاله را برد

2424

تب‌لرزه شکست پیکرش را

تبخاله گزید شکرش را

2525

بالین طلبید زاد سرو‌َش

وز سرو فتاده شد تذروش

2626

افتاد چنانکه دانهء کشت

سربند قصب به رخ فرو هشت

2727

بر مادر خویش راز بگشاد

یکباره در نیاز بگشاد

2828

کای مادر مهربان چه تدبیر‌؟

که‌آهو بره زهر خورد با شیر

2929

در کوچ‌گه اوفتاد رختم

چون سست شدم مگیر سختم

3030

خون می‌خورم‌، این چه مهربانی است‌؟

جان می‌کنم‌، این چه زندگانی است‌؟

3131

چندان جگر نهفته خوَردم

کز دل به دهن رسید دردم

3232

چون جان ز لبم نفس گشاید

گر راز گشاده گشت شاید

3333

چون پرده ز راز بر گرفتم

بدرود که راه در گرفتم

3434

در گردنم آر دست یکبار

خون من و گردن تو زنهار

3535

کان لحظه که جان سپرده باشم

وز دوری دوست مرده باشم

3636

سُرمه‌م ز غبار دوست درکش

نیلم ز نیاز دوست برکش

3737

فرقم ز گلاب اشک تر کن

عطرم ز شمامهٔ جگر کن

3838

بر بند حنوطم از گل زرد

کافور فشانم از دم سرد

3939

خون کن کفنم که من شهید‌م

تا باشد رنگ روز عیدم

4040

آراسته کن عروس‌وارم

بسپار به خاک‌ِ پرده‌دار‌م

4141

آوارهٔ من چو گردد آگاه

که‌آواره شدم من از وطن‌گاه

4242

دانم که ز راه سوگواری

آید به سلام این عماری

4343

چون بر سر خاک من نشیند

مه جوید لیک خاک بیند

4444

بر خاک من آن غریب خاکی

نالد به دریغ و دردناکی

4545

یار است و عجب عزیز یار است

از من به بر تو یادگار است

4646

از بهر خدا نکوش داری

در وی نکنی نظر به خواری

4747

آن دل که نیابی‌اش بجویی

وان قصه که دانی‌اش بگویی

4848

من داشته‌ام عزیز‌وار‌ش

تو نیز چو من عزیز دارش

4949

گو لیلی ازین سرای دلگیر

آن لحظه که می‌برید زنجیر

5050

در مهر تو تن به خاک می‌داد

بر یاد تو جان پاک می‌داد

5151

در عاشقی تو صادقی کرد

جان در سر کار عاشقی کرد

5252

احوال چه پرسی‌ام که چون رفت

با عشق تو از جهان برون رفت

5353

تا داشت در این جهان شماری

جز با غم تو نداشت کاری

5454

وان لحظه که در غم تو می‌مرد

غم‌های تو راه‌توشه می‌برد

5555

و‌امروز که در نقاب خاک است

هم در هوس تو دردناک است

5656

چون منتظر‌ان دراین گذرگاه

هست از قبل تو چشم بر راه

5757

می‌پاید تا تو در پی آیی

سر بازپس است تا کی آیی

5858

یک ره برهان از انتظار‌ش

در خز به خزینهٔ کنارش

5959

این گفت و به گریه دیده‌ تر کرد

و‌آهنگ ولایت دگر کرد

6060

چون راز نهفته بر زبان داد

جانان طلبید و زود جان داد

6161

مادر که عروس را چنان دید

گویی که قیامت آن زمان دید

6262

معجر ز سر سپید بگشاد

موی چو سمن به باد برداد

6363

در حسرت روی و موی فرزند

بر می‌زد روی و موی می‌کند

6464

هر مویه که بود خواندش از بر

هر موی که داشت کندش از سر

6565

پیرانه گریست بر جوانیش

خون ریخت بر آب زندگانیش

6666

گه ریخت سرشک بر سَرین‌اش

گه روی نهاد بر جبین‌اش

6767

چندان ز سرشک‌هاش خون رست

کان چشمهٔ آب را به خون شست

6868

چندان ز غمش به مهر نالید

کز نالهٔ او سپهر نالید

6969

آن نوحه که خون شود بدو سنگ

می‌کرد بر آن عقیق گلرنگ

7070

مه را ز ستاره طوق بربست

صندوق جگر هم از جگر بست

7171

آراستش آنچنان که فرمود

گل را به گلاب و عنبر‌، آمود

7272

بسپرد به خاک و نامدش باک

که‌آسایش خاک هست در خاک

7373

خاتون حصار شد حصاری

آسود غم از خزینه‌داری

7474

طغرا کش این مثال مشهور

بر شقه چنان نبشت منشور

7575

کز حادثهٔ وفات آن ماه

چون قیس شکسته‌دل شد آگاه

7676

گریان شد و تلخ تلخ بگریست

بی گریهٔ تلخ در جهان کیست

7777

آمد سوی آن حظیره جوشان

چون ابر شد از درون خروشان

7878

بر مشهد او که موج خون بود

آن سوخته دل مپرس چون بود

7979

از دیده چو خون سرشک ریزان

مردم ز نفیر او گریزان

8080

در شوشهٔ تربتش به صد رنج

پیچید چنانکه مار بر گنج

8181

از بس که سرشک لاله‌گون ریخت

لاله ز گیاه گورش انگیخت

8282

خوناب جگر چو شمع پالود

بگشاد زبان آتش آلود

8383

و‌آنگاه به دخمه سر فرو کرد

می‌گفت و همی‌گریست از درد

8484

کای تازه گل خزان رسیده

رفته ز جهانْ جهان‌ندیده

8585

چونی ز گزند خاک چونی؟

در ظلمت این مغاک چونی؟

8686

آن خال چو مشک‌دانه چون است؟

وان چشمک آهوانه چون است؟

8787

چون است عقیق آبدار‌ت؟

وآن غالیه‌های تابدار‌ت؟

8888

نقشت به چه رنگ می‌طراز‌ند؟

شمعت به چه تشت می‌گدازند‌؟

8989

بر چشم که جلوه می‌نمایی؟

در مغز که نافه می‌گشایی؟

9090

سروت به کدام جویبار است؟

بزمت به کدام لاله‌زار است؟

9191

چونی ز گزندهای این خار‌؟

چون می‌گذرانی اندر این غار‌؟

9292

در غار همیشه جای مار است

ای ماه ترا چه جای غار است؟

9393

بر غار تو غم خورم که یاری

چون غم نخورم که یار غاری‌؟

9494

هم گنج شدی که در زمینی

گر گنج نه‌ای چرا چنینی؟

9595

هر گنج که در درون غاری است

بر دامن او نشسته ماری است

9696

من مار کز آشیان به رنجم

بر خاک تو پاسبان گنجم

9797

شوریده بُدی چو ریگ در راه

آسوده شدی چو آب در چاه

9898

چون ماه غریبی‌ات نصیب است

از مه نه غریب‌، اگر غریب است

9999

در صورت اگر ز من نهانی

از راه صفت درون جانی

100100

گر دور شدی ز چشم رنجور

یک چشم‌زد از دلم نه‌ای دور

101101

گر نقش تو از میانه برخاست

اندوه تو جاودانه برجاست

102102

این گفت و نهاد دست بر دست

چرخی زد و دستبند بشکست

103103

برداشت ره ولایت خویش

مشتی ددگانش از پس و پیش

104104

در رقص رحیل ناقه می‌راند

بر حسب فراق بیت می‌خواند

105105

در گفتن حالت فراقی

حرفی ز وفا نماند باقی

106106

می‌داد به گریه ریگ را رنگ

می‌زد سری از دریغ بر سنگ

107107

بر رهگذری نماند خاری

کز ناله نزد بر او شرار‌ی

108108

در هیچ رهی نماند سنگی

کز خون خودش نداد رنگی

109109

چون سخت شدی ز گریه کارش

برخاستی آرزو‌ی یارش

110110

از کوه درآمدی چو سیلی

رفتی سوی روضه گاه لیلی

111111

سر بر سر خاک او نهادی

بر خاک هزار بوسه دادی

112112

با تربت آن بت وفادار

گفتی غم دل به زاری زار

113113

او بر سر شغل و محنت خویش

وان دام و دد ایستاده در پیش

114114

او زمزم گشته ز آب دیده

وایشان حرمی در او کشیده

115115

چشم از ره او جدا نکردند

کس را بر او رها نکردند

116116

از بیم ددان بدان گذرگاه

بر جملهٔ خلق بسته شد راه

117117

تا او نشدی ز مرغ تا مور

کس پی ننهاد گرد آن گور

118118

زین‌سان ورقی سیاه می‌کرد

عمری به هوس تباه می‌کرد

119119

روزی دو سه با سگان آن ده

می‌زیست چنانکه مرگ از او به

120120

گه قبله ز گور یار می‌ساخت

گاه از پس گور دشت می‌تاخت

121121

در دیدهٔ مور بود جایش

وز گور به گور بود پایش

122122

وآخر چو به کار خویش درماند

او نیز رحیل‌نامه برخواند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

هر نکته که بر نشان کاریست

در وی به ضرورت اختیاریست

نظامی»خمسه»لیلی و مجنون»بخش 43 - وفات یافتن ابن سلام شوهر لیلی

اگلی نظم

انگشت‌کشِ سخن‌سرایان

این قصه چنین بَرد به پایان

نظامی»خمسه»لیلی و مجنون»بخش 45 - وفات مجنون بر روضه لیلی

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور