صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »خسرو و شیرین
  4. »بخش 30 - رفتن شاپور دیگر بار به طلب شیرین

بخش 30 - رفتن شاپور دیگر بار به طلب شیرین

شاعر: نظامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

خوشا مُلکا که مُلک زندگانی است

بها روزا که آن روز جوانی است

22

نه هست از زندگی خوش‌تر شماری

نه از روز جوانی روزگاری

33

جهان‌خسرو که سالار جهان بود

جوان بود و عجب خوش دل‌جوان بود

44

نخوردی بی‌غنا یک جرعه باده

نه بی‌مطرب شدی طبعش گشاده

55

مغنی را که پارنجی ندادی

به هر دستان کم از گنجی ندادی

66

به عشرت بود روزی باده در دست

مهین‌بانو درآمد شاد و بنشست

77

ملک تشریف خاص خویش دادش

ز دیگر وقت‌ها دل بیش دادش

88

چو آمد وقت خوان دارای عالم

ز موبد خواست رسم باج‌ِ بَرْسَم

99

به هر خوردی که خسرو دست‌گه داشت

حدیث باج بَرسَم را نگه داشت

1010

حساب باج بَرسَم آن چنان است

که او بر چاشنی‌گیری نشان است

1111

اجازت باشد از فرمان موبَد

خورش‌ها را که این نیک است و آن بد

1212

به می خوردن نشاند آن‌گه مهان را

همان فرخنده بانوی جهان را

1313

به جام خاص‌، مِی می‌خوَرد با او

سخن از هر دری می‌کرد با او

1414

چو از جام نبید تلخ شد مست

حکایت را به شیرین باز پیوست

1515

ز شیرین قصهٔ آوارگی کرد

به دل شادی به لب غم‌خوارگی کرد

1616

که بانو را برادرزاده‌ای بود

چو گل خندان چو سرو آزاده‌ای بود

1717

شنیدم که‌ادهم توسن کشیدش

چو عنقا کرد از این‌جا ناپدیدش

1818

مرا از خانه پیکی آمد امروز

خبر آورد از آن ماه دل‌افروز

1919

گر این‌جا یک دو هفته باز مانم

بر آن عزمم که جایش باز دانم

2020

فرستم قاصدی تا بازش آرد

بسان مرغ در پروازش آرد

2121

مهین‌بانو چو کرد این قصه را گوش

فروماند از سخن بی‌صبر و بی‌هوش

2222

به خدمت بر زمین غلطید چون خاک

خروشی بر کشید از دلْ شغب‌ناک

2323

که آن دُر کو که گر بینم به خوابش

نه در دامن که در دریای آبش

2424

به نوک چشمش از دریا برآرم

به جان بسپارمش پس جان سپارم

2525

پس آن‌گه بوسه زد بر مسند شاه

که مسند‌بوس بادت زهره و ماه

2626

ز ماهی تا به ماه افسر پرستت

ز مشرق تا به مغرب زیر دستت

2727

من آن گه گفتم او آید فرادست

که اقبال مَلِک در بنده پیوست

2828

چو اقبال تو با ما سر در آرَد

چنین بسیار صید از در درآرد

2929

اگر قاصد فرستد سوی او شاه

مرا باید ز قاصد کردن آگاه

3030

به حکم آن که گل‌گون سبک‌خیز

بِدو بخشم ز هم‌زادان شبدیز

3131

که با شبدیز کس هم‌تگ نباشد

جز این گل‌گون اگر بدرگ نباشد

3232

اگر شبدیز با ماه تمام است

به همراهیش گلگون تیزگام است

3333

و گر شبدیز نبود مانده بر جای

به جز گلگون که دارد زیر او پای؟

3434

ملک فرمود تا آن رخش منظور

برند از آخور او سوی شاپور

3535

وز آن‌جا یک‌تنه شاپور برخاست

دو اسبه راه رفتن را بیآراست

3636

سوی ملک مداین رفت پویان

گرامی ماه را یک ماه جویان

3737

به مشگو در نبود آن ماه‌رخ‌سار

مع‌القصه به قصر آمد دگر بار

3838

در قصر نگارین زد زمانی

کس آمد دادش از خسرو نشانی

3939

درون بردندش از در شادمانه

به خلوت‌گاه آن شمع زمانه

4040

چو سر در قصر شیرین کرد شاپور

عقوبت باره‌ای دید از جهان دور

4141

نشسته گوهری در بیضهٔ سنگ

بهشتی پیکری در دوزخ تنگ

4242

رخش چون لعل شد زآن گوهر پاک

نمازش برد و رخ مالید بر خاک

4343

ثنا‌ها کرد بر روی چو ماهش

بپرسید از غم و تیمار راهش

4444

که چون بودی و چون رستی ز بیداد

که از بندت نبود این بنده آزاد

4545

امیدم هست کاین سختی پسین است

دلم زین پس به شادی بر یقین است

4646

یقین می‌دان که گر سختی کشیدی

از آن سختی به آسانی رسیدی

4747

چه‌جای است این‌‌؟ که بس دلگیر جای است

که زد رایت‌؟ که بس شوریده‌رای است

4848

در این ظلمت ولایت چون دهد نور‌؟

بدین دوزخ قناعت چون کند حور‌؟

4949

مگر یک عذر هست آن نیز هم لنگ

که تو لعلی و باشد لعل در سنگ

5050

چو نقش چین در آن نقاش چین دید

کلید کام خود در آستین دید

5151

نهاد از شرم‌ناکی دست بر رخ

سپاسش برد و بازش داد پاسخ

5252

که گر غم‌های دیده بر تو خوانم

ستم‌های کشیده بر تو رانم

5353

نه در گفت آید و نه در شنیدن

قلم باید به حرفش در کشیدن

5454

بدان مشگو که فرمودی رسیدم

در او مشتی ملالت دیده دیدم

5555

به هم کرده کنیزی چند جماش

غلام وقت خود کاِی‌خواجه خوش باش

5656

چو زهره بر گشاده دست و بازو

بهای خویش دیده در ترازو

5757

چو من بودم عروسی پارسایی

از آن مشتی جلب جستم جدایی

5858

دل خود بر جدایی راست کردم

وز ایشان کوشکی درخواست کردم

5959

دلم از رشک پر خون‌آب کردند

بدین عبرت‌گهم پرتاب کردند

6060

صبور‌آباد من گشت این سیه‌سنگ

که از تلخی چو صبر آمد سیه رنگ

6161

چو کردند اختیار این جای دل‌گیر

ضرورت ساخت می‌باید چه تدبیر

6262

پس آن‌گه گفت شاپورش که برخیز

که فرمان این چنین داده‌است پرویز

6363

وز آن گلخن بر آن گلگون نشاندش

به گلزار مراد شاه راندش

6464

چو زین بر پشت گل‌گون بست شیرین

به پویه دست برد از ماه و پروین

6565

بدان پرندگی زیرش همایی

پری می‌بست در هر زیر پایی

6666

وز آن سو خسرو اندر کار مانده

دلش در انتظار یار مانده

6767

اگر چه آفت عمر انتظار است

چو سر با وصل دارد سهل‌کار است

6868

چه خوش‌تر زآن که بعد از انتظار‌ی‌؟

به امیدی رسد امیدوار‌ی‌؟

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی شب از شب نوروز خوش‌تر

چه شب کز روز عید اندوه‌کش‌تر

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 29 - مجلس بزم خسرو و باز آمدن شاپور

اگلی نظم

نشسته شاه روزی نیم‌هشیار

به امّیدی که گردد بخت بیدار

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 31 - آگاهی خسرو از مرگ پدر

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور