صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »لیلی و مجنون
  4. »بخش 10 - یاد کردن بعضی از گذشتگان خویش

بخش 10 - یاد کردن بعضی از گذشتگان خویش

شاعر: نظامی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

ساقی به کجا که می‌ پرستم

تا ساغر می دهد به دستم

22

آن می که چو اشک من زلال است

در مذهبِ عاشقان حلال است

33

در می به امید آن زنم چنگ

تا باز گشاید این دلِ تنگ

44

شیری است نشسته بر گذرگاه

خواهم که ز شیر گم کنم راه

55

زین پیش نشاطی آزمودم

امروز نه آنکسم که بودم

66

این نیز چو بگذرد ز دستم

عاجز‌تر از این شوم که هستم

77

ساقی به من آور آن میِ لعل

کافکنْد سخن در آتشم نعل

88

آن می که گره‌گشای کار است

با روح چو روح سازگار است

99

گر شد پدرم به سنّتِ جد

یوسف پسرِ زکی موید

1010

با دور به داوری چه کوشم؟

دورست نه جور چون خروشم؟

1111

چون در پدران رفته دیدم

عرقِ پدری ز دل بریدم

1212

تا هرچه رسد ز نیش آن نوش

دارم به فریضه تن فراموش

1313

ساقی منشین به من ده آن می

کز خون فسرده برکشد خوی

1414

آن می که چو گنگ از آن بنوشد

نطقش به مزاج در بجوشد

1515

گر مادر من رئیسهٔ کُرد

مادر صفتانه پیش من مرد

1616

از لابه‌گری که را کنم یاد؟

تا پیش من آردش به فریاد

1717

غم بیشتر از قیاسِ خورد است

گردابه فزون ز قدِ مرد است

1818

زان بیشتر است کاس این درد

کانرا به هزار دم توان خوَرد

1919

با این غم و درد بی‌کناره

داروی فرامشی است چاره

2020

ساقی پی بارگیم ریش است

می ده که ره رحیل پیش است

2121

آن می‌ که چو شور در سر‌آرد

از پای هزار پَر برآرد

2222

گر خواجه عُمَر که خال من بود

خالی شدنش وبال من بود

2323

از تلخ گواری نواله‌ام

در نای گلو شکست ناله‌ام

2424

می‌ترسم از این کبود زنجیر

که‌افغان کنم او شود گلوگیر

2525

ساقی ز خُم شراب‌خانه

پیش آر میی چو نار‌دانه

2626

آن می که محیط‌‌بخشِ کشت است

همشیرهٔ شیرهٔ بهشت است

2727

تا کی دم اهل، اهل دم کو؟

همراه کجا و هم قدم کو؟

2828

نحلی که به شهد خرمی کرد

آن شهد ز روی همدمی کرد

2929

پیله که بریشمین کلاه است

از یاری همدمان راه است

3030

از شادیِ همدمان کِشد مور

آن‌را که ازو فزون بود زور

3131

با هر که دراین رهی هم آواز

در پردهٔ او نوا همی ساز

3232

در پردهٔ این ترانه تنگ

خارج بود ار ندانی آهنگ

3333

در چین نه همه حریر بافند

گه حله گهی حصیر بافند

3434

در هر چه از اعتدال یاری است

انجامِشِ آن به سازگاری است

3535

هر رود که با غنا نسازد

بُرَّد چو غنا‌گرش نوازد

3636

ساقی می مشک‌بوی بردار

بند از منِ چاره‌جوی بردار

3737

آن می که عصارهٔ حیات است

باکورهٔ کوزهٔ نبات است

3838

زاین خانهٔ خاک پوش تا کی؟

زان خوردن زهر و نوش تا کی؟

3939

آن خانهٔ عنکبوت باشد

کاو بندد زخم و گه خراشد

4040

گه بر مگسی کند شبیخون

گه دست کسی رهاند از خون

4141

چون پیله ببند خانه را در

تا در شبِ خواب، خوش نهی سر

4242

این خانه که خانهٔ وبال است

پیداست که وقف چند سال است

4343

ساقی ز می‌ و نشاط منشین

می‌ تلخ ده و نشاط شیرین

4444

آن می که چنان که حال مرد است

ظاهر کند آنچه در نورد است

4545

چون مار مکن به سرکشی میل

کاینجا ز قفا همی‌رسد سیل

4646

گر هفت سرت چو اژدها هست

هر هفت سرت نهند بر دست

4747

به گر خطری چنان نسنجی

کز وی چو بیوفتی، برنجی

4848

در وقت فرو فتادن از بام

صد گز نبُوَد چنانکه یک گام

4949

خاکی شو و از خطر میندیش

خاک از سه گهر به ساکنی پیش

5050

هر گوهری ارچه تابناک است

منظور‌ترین جمله خاک است

5151

او هست پدید در سه هم کار

وان هر سه در اوست ناپدیدار

5252

ساقی می لاله رنگ برگیر

نصفی به نوای چنگ برگیر

5353

آن می که منادی صبوح است

آبادکنِ سرایِ روح است

5454

تا کی غم نارسیده خوردن‌؟

دانستن و ناشنیده کردن

5555

به گر سخنم به یاد داری

وز عمر گذشته یاد ناری

5656

آن عمر شده که پیش خورد است

پندار هنوز در نورد است

5757

هم بر ورق گذشته گیرش

واکرده و در نبشته گیرش

5858

انگار که هفت سبع خواندی

یا هفت هزار سال ماندی

5959

آخر نه چو مدت اِسپری گشت

آن هفت هزار سال بگذشت؟

6060

چون قامت ما برای غرق است

کوتاه و دراز را چه فرق است؟

6161

ساقی به صبوح بامدادم

می ده که نخورده نوش بادم

6262

آن می که چو آفتاب گیرد

زو چشمهٔ خشک آب گیرد

6363

تا چند چو یخ فسرده بودن

در آب چو موش مرده بودن؟

6464

چون گل بگذار نرم‌خویی

بگذر چو بنفشه از دورویی

6565

جایی باشد که خار باید

دیوانگی‌ای به کار باید

6666

کُردی خرکی به کعبه گم کرد

در کعبه دوید و اُشتلُم کرد

6767

کاین بادیه را رهی دراز است

گم گشتن خر ز من چه راز است؟

6868

این گفت و چو گفت باز پس دید

خر دید و چو دید خر بخندید

6969

گفتا خرم از میانه گم بود

وایافتنش به اشتلم بود

7070

گر اشتلمی نمی‌زد آن کُرد

خر می‌شد و بار نیز می‌برد

7171

این دِه که حصارِ بیهُشان است

اقطاع‌دهِ زبون‌کُشان است

7272

بی‌شیر‌دلی بسر نیاید

وز گاو‌دلان هنر نیاید

7373

ساقی می‌ِ ناب در قدح ریز

آبی بزن آتشی برانگیز

7474

آن می که چو رویِ سنگ شوید

یاقوت ز رویِ سنگ روید

7575

پایین‌طلب ِخسان چه باشی؟

دست خوش ناکسان چه باشی؟

7676

گردن چه نهی به هر قفایی؟

راضی چه شوی به هر جفایی؟

7777

چون کوه بلندپشتی‌ای کن

با نَرمِ جهان درشتی‌ای کن

7878

چون سوسن اگر حریر بافی

دُردی خوری از زمین صافی

7979

خواری خللِ درونی آرد

بیدادکِشی زبونی آرد

8080

می‌باش چو خار حربه بر دوش

تا خرمن گل کشی در آغوش

8181

نیرو شکن است حیف و بیداد

از حیف بمیرد آدمیزاد

8282

ساقی منشین که روز دیر است

می ده که سرم ز شغل سیر است

8383

آن می که چراغ رهروان شد

هر پیر که خورد از او جوان شد

8484

با یک دو سه رند لاابالی

راهی طلب از غرور خالی

8585

با ذره‌ نشین چو نور خورشید

تو کی و نشاطگاه جمشید

8686

بگذار معاش پادشاهی

کاوارگی آورد سپاهی

8787

از صحبت پادشه بپرهیز

چون پنبهٔ خشک از آتش تیز

8888

زان آتش اگرچه پر ز نور است

ایمن بود آن کسی که دور است

8989

پروانه که نور شمعش افروخت

چون بزم‌نشین شمع شد سوخت

9090

ساقی نفسم ز غم فروبست

می ده که به می ز غم توان رست

9191

آن می که صفای سیم دارد

در دل اثری عظیم دارد

9292

دل نِه به نصیبِ خاصهٔ خویش

خاییدنِ رزقِ کس میندیش

9393

بر گردد بخت از آن سبک‌رای

کافزون ز گلیم خود کشد پای

9494

مرغی که نه اوج خویش گیرد

هنجار هلاک پیش گیرد

9595

ماری که نه راه خود بسیچد

از پیچش کار خود بپیچد

9696

زاهد که کند سلاح‌پوشی

سیلی خورد از زیاده‌کوشی

9797

روبه که زند تپانچه با شیر

دانی که به دست کیست شمشیر

9898

ساقی می مغزجوش درده

جامی به صلای نوش درده

9999

آن می که کلید گنج شادی است

جان‌داروی گنج کیقبادی است

100100

خرسندی را به طبع در بند

می‌باش بدانچه هست خرسند

101101

جز آدمیان هرآنچه هستند

بر شِقهٔ قانعی نشستند

102102

در جستن رزق خود شتابند

سازند بدان قدر که یابند

103103

چون وجه کفایتی ندارند

یارای شکایتی ندارند

104104

آن آدمی است کز دلیری

کفر آرد وقت نیم سیری

105105

گر فوت شود یکی نواله‌ش

بر چرخ رسد نفیر و ناله‌ش

106106

گر تر شودش به قطره‌ای بام

در ابر زبان کشد به دشنام

107107

ور یک جو سنگ تاب گیرد

خرسنگ در آفتاب گیرد

108108

شرط روش آن بود که چون نور

زالایش نیک و بد شوی دور

109109

چون آب ز روی جان‌نوازی

با جملهٔ رنگ‌ها بسازی

110110

ساقی ز ره بهانه برخیز

پیش آر می مغانه برخیز

111111

آن می‌ که به بزم ناز بخشد

در رزم سلاح و ساز بخشد

112112

افسرده مباش اگر نه سنگی

رهوارتر آی اگر نه لنگی

113113

گَرد از سر این نمد فرو روب

پایی به سر نمد فروکوب

114114

در رقص رونده چون فلک باش

گو جملهٔ راه پر خسک باش

115115

مرکب بده و پیادگی کن

سیلی خور و روگشادگی کن

116116

بار همه می‌کش ار توانی

بهتر چه ز بارکش‌رهانی؟

117117

تا چون تو بیفتی از سر کار

سفت همه کس ترا کشد بار

118118

ساقی می ارغوانی‌ام ده

یاری‌دهِ زندگانی‌ام ده

119119

آن می‌که چو با مزاج سازد

جان تازه کند جگر نوازد

120120

زین دامگه اعتکاف بگشای

بر عجز خود اعتراف بنمای

121121

در راه تلی بدین بلندی

گستاخ مشو به زورمندی

122122

با یک سپرِ دریده چون گل

تا چند شغب کنی چو بلبل؟

123123

ره پر شکن است پر بیفکن

تیغ است قوی، سپر بیفکن

124124

تا بارگیِ تو پیش تازد

سربار تو چرخ بیش سازد

125125

یکباره بیفت ازین سواری

تا یابی راه رستگاری

126126

بینی که چو مه شکسته گردد

از عقدهٔ رَخم رسته گردد

127127

ساقی به نفس رسید جانم

تر کن به زلال می دهانم

128128

آن می که نخورده جای جان است

چون خورده شود دوای جان است

129129

فارغ منشین که وقت کوچ است

در خود منگر که چشم لوچ است

130130

تو آبله‌پای و راه دشوار

ای پارهٔ کار چون بود کار؟

131131

یا رخت خود از میانه بربند

یا در به رخِ زمانه دربند

132132

صحبت چو غله نمی‌دهد باز

جان در غله‌دان خلوت انداز

133133

بی‌نقش صحیفه چند خوانی؟

بی‌آب سفینه چند رانی؟

134134

آن به که نظامیا در این راه

بر چشمه زنی چو خضر خرگاه

135135

سیراب شوی چو دُر مکنون

از آب زلال عشق مجنون

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای چارده ساله قرة‌العین

بالغ نظر علوم کونین

نظامی»خمسه»لیلی و مجنون»بخش 9 - در نصیحت فرزند خود محمد نظامی

اگلی نظم

گویندهٔ داستان چنین گفت

آن لحظه که دُر این سخن سفت

نظامی»خمسه»لیلی و مجنون»بخش 11 - آغاز داستان

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور