صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه
  4. »بخش 6 - در حسب حال و انجام روزگار

بخش 6 - در حسب حال و انجام روزگار

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بیا ساقی آن می نشان ده مرا

از آن داروی بی‌هشان ده مرا

22

بدان داروی تلخ بی‌هش کنم

مگر خویشتن را فرامُش کنم

33

نظامی بس این صاحب‌آوازگی

کهن گشتن و هم‌چنان تازگی

44

چو شیران سرپنجه بگشای چنگ

چو روبه میارای خود را به رنگ

55

شنیدم که روباه رنگین به روس

خود آرای باشد به رنگ عروس

66

چو باران بوَد روز یا باد و گرد

برون ناورَد موی خویش از نورد

77

به کنجی کند بی‌علف جای خویش

نلیسد مگر دست با پای خویش

88

پی پوستی خون خود را خورد

همه کس تن، او پوست را پرورد

99

سرانجام کاید اجل سوی او

وبال تن او شود موی او

1010

بدان موینه قصد خونش کنند

به رسوایی از سر برونش کنند

1111

بساطی چه باید بر آراستن

کزو ناگزیر است برخاستن

1212

هر آن جانور کاو خودآرای نیست

طمع را بر آزار او رای نیست

1313

برون آی از این پردهٔ هفت رنگ

که زنگی بود آینه زیر زنگ

1414

بس این جادویی‌ها برانگیختن

چو جادو به کس درنیامیختن

1515

نه گوگرد سرخی نه لعل سپید‌!

که جوینده باشد ز تو ناامید

1616

به مردم درآمیز اگر مردمی

که با آدمی خو‌گرست آدمی

1717

اگر کان گنجی چو نایی به‌دست

بسی گنج از اینگونه در خاک هست

1818

چو دور افتد از میوه‌خور میوه‌دار

چه خرما بوَد نخل‌بن را چه خار‌!

1919

جوانی شد و زندگانی نماند

جهان گو ممان چون جوانی نماند

2020

جوانی بوَد خوبی آدمی

چو خوبی رود کی بود خرمی‌؟

2121

چو پی سست و پوسیده گشت استخوان

دگر قصه سخت‌رویی مخوان

2222

غرور جوانی چو از سر نشست

ز گستاخ‌کاری فرو‌شوی دست

2323

بهی چهرهٔ باغ چندان بوَد

که شمشاد با لاله خندان بود

2424

چو باد خزانی درآید به باغ

زمانه دهد جای بلبل به زاغ

2525

شود برگ ریزان ز شاخ بلند

دل باغبانان شود دردمند

2626

ریاحین ز بستان شود ناپدید

در باغ را کس نجوید کلید

2727

بنال ای کهن‌بلبل سالخورد

که رخساره سرخ گل گشت زرد

2828

دوتا شد سهی سرو آراسته

کدیور شد از سایه برخاسته

2929

چو تاریخ پنجه درآمد به سال

دگرگونه شد بر شتابنده حال

3030

سر از بار سنگین درآمد به سنگ

جمازه به تنگ آمد از راه تنگ

3131

فرو‌ماند دستم ز می خواستن

گران گشت پایم ز بر خاستن

3232

تنم گونهٔ لاجوردی گرفت

گلم سرخی انداخت زردی گرفت

3333

هیون رونده ز ره مانده باز

به بالین‌گه آمد سرم را نیاز

3434

همان بور چوگانیِ باد‌پای

به صد زخم چوگان نجنبد ز جای

3535

طرب را به میخانه گم شد کلید

نشان پشیمانی آمد پدید

3636

برآمد ز کوه ابرِ کافور‌بار

مزاج زمین گشت کافور‌خوار

3737

گهی دل به رفتن نیاید به گوش

صراحی تهی گشت و ساقی خموش

3838

سر از لهو پیچید و گوش از سماع

که نزدیک شد کوچ‌گه را وداع

3939

به وقتی چنین، کنج بهتر ز کاخ

که دوران کند دست یازی فراخ

4040

تماشای پروانه چندان بود

که شمع شب‌افروز خندان بود

4141

چو از شمع خالی کنی خانه را

نبینی دگر نقش پروانه را

4242

به روز جوانی و نوزادگی

زدم لاف پیری و افتادگی

4343

کنون گر به غم شادمانی کنم

به پیرانه‌سر چون جوانی کنم؟

4444

چو پوسیده‌چوبی که در کنج باغ

فروزنده باشد به شب چون چراغ

4545

شب‌افروز کرمی که تابد ز دور

ز بی‌نوریِ شب زند لاف نور

4646

اگر دیدمی در خود افزایشی

طلب کردمی جای آسایشی

4747

به آسودگی عمر نو کردمی

جهان را به شادی گرو کردمی

4848

چو روز جوانی به پایان رسید

سپیده‌دم از مشرق آمد پدید

4949

به تدبیرِ آنم که سر چون نهم ؟

چگونه پی از کار بیرون نهم ؟

5050

سری کاو سزاوار باشد به تاج

سَرین‌گاه او مشک باید نه عاج

5151

از آن پیش کاین هفت پرگار تیز

کند خط عمر مرا ریز ریز

5252

درآرم به هر زخمه‌ای دست خویش

نگهدارم آوازهٔ هست خویش

5353

به هر مهره‌ای حقه‌بازی کنم

به واماندِ خود چاره‌سازی کنم

5454

چو رهوار گیلیم ازین پل گذشت

به گیلان ندارم سر بازگشت

5555

در این ره چو من خوابَنیده بسیست

نیارد کسی یاد که آنجا کسیست

5656

به یادآور ای تازه کبک دری

که چون بر سر خاک من بگذری

5757

گیا بینی از خاکم انگیخته

سرین سوده پایین فرو‌ریخته

5858

همه خاک فرش مرا برده باد

نکرده ز من هیچ هم‌عهد یاد

5959

نهی دست بر شوشه خاک من

به یاد آری از گوهر پاک من

6060

فشانی تو بر من سرشکی ز دور

فشانم من از آسمان بر تو نور

6161

دعای تو بر هر چه دارد شتاب

من آمین کنم تا شود مستجاب

6262

درودم رسانی رسانم درود

بیایی بیایم ز گنبد فرود

6363

مرا زنده پندار چون خویشتن

من آیم به جان گر تو آیی به تن

6464

مدان خالی از هم‌نشینی مرا

که بینم تو را گر نبینی مرا

6565

لب از خفته‌ای چند خامش مکن

فرو‌خفتگان را فرامش مکن

6666

چو آن‌جا رسی می درافکن به جام

سوی خوابگاه نظامی خرام

6767

نپنداری ای خضر پیروز‌پی

که از می مرا هست مقصود می

6868

از آن می همه بی‌خودی خواستم

بدان بی‌خودی مجلس آراستم

6969

مرا ساقی از وعده ایزدیست

صبوح از خرابی می‌ از بی‌خودیست

7070

وگرنه به یزدان که تا بوده‌ام

به می دامن لب نیالوده‌ام

7171

گر از می شدم هرگز آلوده‌کام

حلال خدایست بر من حرام

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شبی چون سحر زیور آراسته

به چندین دعای سحر خواسته

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 5 - در سابقهٔ نظم شرفنامه

اگلی نظم

بیا ساقی از سر بنه خواب را

می ناب ده عاشق ناب را

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 7 - در شرف این نامه بر دیگر نامه‌ها

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور