صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »مخزن الاسرار
  4. »بخش 15 - در توصیف شب و شناختن دل

بخش 15 - در توصیف شب و شناختن دل

شاعر: نظامی

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چون سپر انداختن آفتاب

گشت زمین را سپر افکن بر آب

22

گشت جهان از نفسش تنگ‌تر

وز سپر او سپرک رنگ‌تر

33

با سپر افکندن او لشگرش

تیغ کشیدند به قصد سرش

44

گاو که خرمهره بدو در کشند

چونکه بیفتد همه خنجر کشند

55

طفل شب آهیخت چو در دایه دست

زنگلهٔ روز فراپاش بست

66

از پی سودای شب اندیشه‌ناک

ساخته معجون مفرح ز خاک

77

خاک شده بادِ مسیحای او

آب زده آتشِ سودای او

88

شربت و رنجور به هم ساخته

خانه سودا شده پرداخته

99

ریخته رنجور یکی طاس خون

گشته ز سر تا قدم انقاس گون

1010

رنگ درونی شده بیرون نشین

گفته قضا «کان من الکافرین»

1111

هر نفسی از سر طنازی‌یی

بازیِ شب ساخته شب‌بازی‌یی

1212

گه قصبِ ماه گل‌آمیز کرد

گاه دفِ زهره درم‌ریز کرد

1313

من به چنین شب که چراغی نداشت

بلبل آن روضه که باغی نداشت

1414

خونِ جگر با سخن آمیختم

آتش از آب جگر انگیختم

1515

با سخنم چون سخنی چند رفت

بی کسم اندیشه درین پند رفت

1616

هاتف خلوت به من آواز داد

وام چنان کن که توان باز داد

1717

آب درین آتش پاکت چراست؟

باد جنیبت‌کشِ خاکت چراست؟

1818

خاکِ تب‌آرنده به تابوت بخش

آتشِ تابنده به یاقوت بخش

1919

تیر میفکن که هدف رای تست

مِقرعه کم زن که فَرَس پای تست

2020

غافل از این بیش نشاید نشست

بر درِ دل ریز، گر آبیت هست

2121

در خم این خم که کبودی خوش‌ است

قصه دل گو که سرودی خوش است

2222

دور شو از راهزنان حواس

راه تو دل داند دل را شناس

2323

عرش‌روانی که ز تن رسته‌اند

شهپر جبریل به دل بسته‌اند

2424

وانکه عنان از دو جهان تافته‌ست

قوت ز دیواره دل یافته‌ست

2525

دل اگر این مُهره آب و گل است

خر هم از اقبال ِتو صاحبدل است

2626

زنده به جان خود همه حیوان بوَد

زنده به دل باش که عمر آن بود

2727

دیده و گوش از غرض افزونی‌اند

کارگرِ پردهٔ بیرونی‌اند

2828

پنبه درآکنده چو گُل گوش تو

نرگس‌ِ چشم آبلهٔ هوش تو

2929

نرگس و گل را چه پرستی به باغ؟

ای ز تو هم نرگس و هم گل به داغ

3030

دیده که آیینه‌ی هر ناکس است

آتش او آب جوانی بس است

3131

طبع که با عقل به دلالگی‌ست

منتظر نقد چهل سالگی‌ست

3232

تا به چهل سال که بالغ شود

خرج سفرهاش مبالغ شود

3333

یار کنون بایدت افسون مخوان

درس چهل سالگی اکنون مخوان

3434

دست برآور ز میان چاره جوی

این غم دل را دل غمخواره جوی

3535

غم مخور البته که غمخوار هست

گردن غم بشکن اگر یار هست

3636

بی نفسی را که زبون غم است

یاری یاران مددی محکم است

3737

چون نفسی گرم شود با دو کس

نیست شود صد غم از آن یک نفس

3838

صبح نخستین چو نفس برزند

صبح دوم بانگ بر اختر زند

3939

پیشترین صبح به خواری رسد

گرنه پسین صبح به یاری رسد

4040

از تو نیاید به توی هیچ کار

یار طلب کن که برآید ز یار

4141

گرچه همه مملکتی خوار نیست

یار طلب کن که به از یار نیست

4242

هست ز یاری همه را ناگزیر

خاصه ز یاری که بود دستگیر

4343

این دو سه یاری که تو داری ترند

خشک‌تر از حلقه در بر درند

4444

دست درآویز به فتراک دل

آب تو باشد که شوی خاک دل

4545

چون ملک‌العرش جهان آفرید

مملکت صورت و جان آفرید

4646

داد به ترتیب ادب ریزشی

صورت و جان را به هم آمیزشی

4747

زین دو هم‌آگوش دل آمد پدید

آن خلفی کاو به خلافت رسید

4848

دل که بر او خطبه سلطانی است

اکدشِ جسمانی و روحانی است

4949

نور ادیمت ز سهیل دلست

صورت و جان هر دو طفیل دلست

5050

چون سخن دل به دماغم رسید

روغن مغزم به چراغم رسید

5151

گوش در این حلقه زبان ساختم

جان هدف هاتف جان ساختم

5252

چرب‌زبان گشتم از آن فربهی

طبع ز شادی پر و از غم تهی

5353

ریختم از چشمه چشم آب سرد

کاتش دل آب مرا گرم کرد

5454

دست برآوردم از آن دست بند

راهزنان عاجز و من زورمند

5555

در تک آن راه دو منزل شدم

تا به یکی تک به در دل شدم

5656

من سوی دل رفته و جان سوی لب

نیمه عمرم شده تا نیمشب

5757

بر در مقصوره روحانیم

گوی شده قامت چوگانیم

5858

گوی به دست آمده چوگان من

دامن من گشته گریبان من

5959

پای ز سر ساخته و سر ز پای

گوی‌صفت گشته و چوگان نمای

6060

کار من از دست و من از خود شده

صد ز یکی دیده یکی صد شده

6161

همسفران جاهل و من نوسفر

غربتم از بی‌کسی‌ام تلخ‌تر

6262

ره نه کز آن در بتوانم گذشت

پای درون نی و سرِ باز گشت

6363

چونکه در آن نقب زبانم گرفت

عشق نقیبانه عنانم گرفت

6464

حلقه زدم گفت بدین‌ وقت کیست؟

گفتم اگر بار دهی آدمیست

6565

پیشروان پرده برانداختند

پرده ترکیب در انداختند

6666

لاجرم از خاص‌ترین سرای

بانگ در آمد که نظامی درآی

6767

خاص‌ترین محرم آن در شدم

گفت درون آی درون‌تر شدم

6868

بارگهی یافتم افروخته

چشم بد از دیدن او دوخته

6969

هفت خلیفه به یکی خانه در

هفت حکایت به یک افسانه در

7070

ملک ازان بیش که افلاک راست

دولتیا خاک که آن خاک راست

7171

در نفس آباد دم نیم‌سوز

صدرنشین گشته شه نیمروز

7272

سرخ سواری به ادب پیش او

لعل قبایی ظفر اندیش او

7373

تلخ جوانی یزکی در شکار

زیرتر از وی سیهی دُردخوار

7474

قصد کمین کرده کمند افکنی

سیم زره ساخته رویین‌تنی

7575

این همه پروانه و دل شمع بود

جمله پراکنده و دل جمع بود

7676

من به قناعت شده مهمان دل

جان به نوا داده به سلطان دل

7777

چون علم لشگر دل یافتم

روی خود از عالمیان تافتم

7878

دل به زبان گفت که ای بی‌زبان

مرغ طلب بگذر از این آشیان

7979

آتش من محرم این دود نیست

کان نمک این پاره نمک سود نیست

8080

سایه‌م از این سرو تواناترست

پایه‌م از این پایه به بالا ترست

8181

گنجم و در کیسه قارون نیم

با تو نیم وز تو به بیرون نیم

8282

مرغ لبم با نفس گرم او

پر زبان ریخته از شرم او

8383

ساختم از شرم سرافکندگی

گوش ادب حلقه‌کش بندگی

8484

خواجه‌ی دل عهدِ مرا تازه کرد

نام نظامی فلک آوازه کرد

8585

چونکه ندیدم ز ریاضت گزیر

گشتم از آن خواجه ریاضت پذیر

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چونکه نَسَخته سخن سرسری

هست بر گوهریان گوهری

نظامی»خمسه»مخزن الاسرار»بخش 14 - برتری سخن منظوم از منثور

اگلی نظم

رایض من چون ادب آغاز کرد

از گره نُه فلکم باز کرد

نظامی»خمسه»مخزن الاسرار»بخش 16 - خلوت اول در پرورش دل

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور