صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظیری نیشابوری
  2. »دیوان اشعار
  3. »ترجیعات
  4. »شمارهٔ 1 - تبع ترجیع بند شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی مذیل به مدح ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان بن بیرام خان گفته شده

شمارهٔ 1 - تبع ترجیع بند شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی مذیل به مدح ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان بن بیرام خان گفته شده

شاعر: نظیری نیشابوری

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: ترجیع بند

بند 1
Toggle stanza 1
11

ای عقده‌گشای هر کمندی

بردار ز پای شوق بندی

22

یک لحظه ز سرکشی فرود آی

تا در تو رسد نیازمندی

33

صد کام ز چاشنی بسوزد

کز نام تو شکنیم قندی

44

یک ذره دل شکفته خواهم

صد گریه دهم به زهرخندی

55

کاین دیده شوربخت ترسم

از گریه رساندت گزندی

66

با بخت من آسمان چه سازد؟

افتاده در آتشی سپندی

77

تشریف وصال را بریدند

بر قامت بخت ارجمندی

88

در گردن وصل خم نگردد

جز بازوی دولت بلندی

99

رحم آر به دست کوته ما

بگشا ز قبای ناز بندی

1010

کاری نگشود سعی خواهم

در گوشه انتظار چندی

1111

بنشینم و پا کشم به دامان

تا کار وفا شود به سامان

بند 2
Toggle stanza 2
1212

آوخ که ز دل قرار برگشت

برگشت جهان چو یار برگشت

1313

در دیده خویش عزتش نیست

هر کز در دوست خوار برگشت

1414

از بس که شکست گریه در دل

صد قلزمم از کنار برگشت

1515

صدبار به قصد خصم آهم

آمد به لب و ز عار برگشت

1616

گفتم که به گریه کار سازم

او را که به اختیار برگشت

1717

صد ره به نصیحت جنونم

عقل آمد و شرمسار برگشت

1818

صبر از دل ناامید بگریخت

شکر از لب شکوه بار برگشت

1919

هشدار که جمله می‌گریزند

یک صید که در شکار برگشت

2020

در قرعه سال ما چه بینی؟

کز طالع ماست پار برگشت

2121

گل غنچه بخت در گلو داشت

از اختر بد بهار برگشت

2222

سودای تو شکر در سرم هست

گر دست و دلم ز کار برگشت

2323

بنشینم و پا کشم به دامان

تا کار وفا شود به سامان

بند 3
Toggle stanza 3
2424

یک وعده نقاب برنینداخت

کان صد هوس از نظر نینداخت

2525

هرکس آید به خون زند فال

کس قرعه پی ظفر نینداخت

2626

دوری مکن ار به مصلحت دوست

بر حال دلت نظر نینداخت

2727

کس دور نشد که غیرت او

زان جاش به دورتر نینداخت

2828

خاموش که بر شکار تسلیم

کس ضربت کارگر نینداخت

2929

پروانه به وصل بال و پر سوخت

از بزم کسش به در نینداخت

3030

آزرده مساز دل که عاقل

خود را به چنین خطر نینداخت

3131

جز خواری رنجش عزیزان

ما را سخن از اثر نینداخت

3232

گو نخل وصال برمیاور

کس تخم فراق برنینداخت

3333

غم نیست اگر نظر به حالم

آن چشم ستیزه‌گر نینداخت

3434

بنشینم و پا کشم به دامان

تا کار وفا شود به سامان

بند 4
Toggle stanza 4
3535

از بی‌غمی طرب برون نیست

خوشحالی عاشقان شگون نیست

3636

من بی سر و برگ و ناصبورم

گویی که به سینه دل درون نیست

3737

پیوند نمی‌توان بریدن

زنجیر مواصلت زبون نیست

3838

هر شعله شمع صد کمندست

پروانه در آتش از جنون نیست

3939

چون پی به فراغتی نبردیم؟

گر نعل مراد واژگون نیست

4040

چون جرعه عشرتی نخوردیم؟

گر کاسه بخت واژگون نیست

4141

بی‌جذبه او به او رسیدن

اندازه عقل ذوفنون نیست

4242

تا آن سر کوی ره نمایند

کس تا بر دوست رهنمون نیست

4343

در کوی نیاز برندارند

هر سر که میان خاک و خون نیست

4444

رفتم که به صدر وصل باشم

اکنون که ز در رهم درون نیست

4545

بنشینم و پا کشم به دامان

تا کار وفا شود به سامان

بند 5
Toggle stanza 5
4646

افغان که ز زندگی به جانم

فریاد که از جهان گرانم

4747

نوشم همه از سپهر زهرست

در خانه خصم میهمانم

4848

برکنده وفا پر خدنگم

ببریده حیا زه کمانم

4949

بی دست و دلم چنان که گویی

گیرد سر آستین عنانم

5050

از تلخی جان درون سینه

تلخست ز سینه تا دهانم

5151

مردم به بدی گرم بخوانند

بگذار که مایه زیانم

5252

خال کم مهره بساطم

نقش کج داو راستانم

5353

برگشته اجابت از دعایم

رنجیده سرایت از فغانم

5454

سودازَده می‌دوم به هرسو

دیریست که رفته کاروانم

5555

حالا سر آرمیدنم نیست

گر عشق و جنون دهد امانم

5656

بنشینم و پا کشم به دامان

تا کار وفا شود به سامان

بند 6
Toggle stanza 6
5757

بازآ که به صبر در فراقت

ناسازترم ز اتفاقت

5858

بیگانه‌ای آن چنان که ترسم

پیشت میرم ز اشتیاقت

5959

طبعت نکشد به ما کز اول

تلخ آمده‌ایم در مذاقت

6060

بنشین که هزار صلح گردد

گرد سر خشم بی‌نقاقت

6161

بنشین بنشین کز آتش دل

روشن کنم انده وثاقت

6262

آن ناز و کرشمه را برآرم

از گوشه ابروان طاقت

6363

با بخت ستیزه‌کار گویم

کو آن غم هجر و طمطراقت

6464

ای اختر بد برو که گم شد

صد ماه امید در محاقت

6565

بسیار رهست تا تو ای عیش

در هندم و جویم از عراقت

6666

رحمی که وفا نمی‌کند عمرم

تا کی به امید در فراقت؟

6767

بنشینم و پا کشم به دامان

تا کار وفا شود به سامان

بند 7
Toggle stanza 7
6868

یک شمه ز صبر خویش گفتم

صد غم خردم به جان که مفتم

6969

در راه امیدهای نایاب

موی مژه از نگاه سفتم

7070

ننمود رخ آن که مدعا بود

پیدا نشد آنچه می‌شنفتم

7171

نیکم به بها دهی دروغی

از قیمت خویش در شگفتم

7272

عمرم بگذشت در غریبی

یک شب به نشاط دل نخفتم

7373

چون لاله ز خنده‌ام چکد خون

از بس که به خون دل شکفتم

7474

خواندی ز وفا ز پی دویدم

راندی به جفا ز پیش رفتم

7575

کی از قدمت ستاره چیدم

کی از رهت آفتاب رفتم

7676

اشکی ز نثار خود بریدم

رویی ز غبار ره نهفتم

7777

بازم به فریب اگر بخوانی

بر خاک ره سگانت افتم

7878

بنشینم و پا کشم به دامان

تا کار وفا شود به سامان

بند 8
Toggle stanza 8
7979

ای در طلب تو سرکشان خاک

هر ذره به جستن تو چالاک

8080

گه پرده دری به خنده گل

گه راه زنی به نشئه تاک

8181

تا گردن خم ز خون ما سرخ

تا دامن گل ز زخم ما چاک

8282

آلوده به خون بی‌گناهی

از دست و کمند تا به فتراک

8383

بر صید تو رشک دارم اما

تا دام تو هست ره خطرناک

8484

خاطر ز ملال من بپردازد

حیفست به کوثر تو خاشاک

8585

گر هست به گردنم گناهی

فی‌الحال به آب تیغ کن پاک

8686

آزاد چه می‌کنی به قهرم

در دام تو دل تپید حاشاک

8787

مانند شرر ز شعله من

ریزند ستارگان ز افلاک

8888

اما چه کنم که دوست خصم است

در عشق پسند نیست الاک

8989

بنشینم و پا کشم به دامان

تا کار وفا شود به سامان

بند 9
Toggle stanza 9
9090

من هیچ ندیده‌ام مه نو

ویرانه من فتاده در کو

9191

چون ماه شب چهارده را

بر گوشه بام من فتد ضو

9292

در راه بماند ار کمندی

در روزنم افکن ز پرتو

9393

آن شوق که دربه‌در ازویم

بر من نظری فکنده در رو

9494

این بیت و غزل که می‌سرایم

جان‌سوز فسانه‌ای‌ست مشنو

9595

یک ذره غم و جهان جهان دل

صد مورچه را بس است یک جو

9696

پیغامش اگر ز جانب تست

گو مرگ به صد شتاب می‌دو

9797

آن خرمن مه چو با فروغست

گو خوشه شمع، باد بدرو

9898

نوری چو برین خرابه تابد

پروانه برآورد پر نو

9999

ایمن نشوم که رنج فرهاد

شیرین شده در مذاق خسرو

100100

بنشینم و پا کشم به دامان

تا کار وفا شود به سامان

بند 10
Toggle stanza 10
101101

هرجا خوش و ناخوشیست نیکوست

یا شادی اوست یا غم اوست

102102

گر سر ننهم چه چاره سازم

گردن به کمند زلف بدخوست

103103

از طبع نمی‌رود به شمشیر

زنگار هوس گیاه خودروست

104104

رو صیقل خویشتن مفرسای

کاین آینه زنگ توی‌برتوست

105105

سرچشمه زلال صاف دارد

از بخت من آب تیره در جوست

106106

هرچند خطا نمی‌شود تیر

ما را که گمان به زور بازوست

107107

مردی نبود کمین نمودن

آهوی تو در کمند ابروست

108108

با خوی چنین کسی نسازد

دل گفت دعا و جان دعاگوست

109109

بازوی مصاف او تواناست

پیکان دعای من قوی‌جوست

110110

گفتم به بها رود متاعم

اکنون که نمی‌خرد دل دوست

111111

بنشینم و پا کشم به دامان

تا کار وفا شود به سامان

بند 11
Toggle stanza 11
112112

دل‌کنده شدم ز خویش و پیوند

اما ز تو دل نمی‌توان کند

113113

خاطر به کدام مهر و شفقت

دارم به تصور تو خرسند

114114

بر گردن من نهاده شوقت

کفاره صدهزار سوگند

115115

بر دامن جان ز منت تست

هر گوشه هزار کوه الوند

116116

یک بار ببین که در تمیزت

من چندم و قدر و قیمتم چند

117117

از سر به فسون نمی‌رود شور

سیلاب به خس نمی‌شود بند

118118

از بس دهنش پر است از نوش

فریاد نمی‌کند نی قند

119119

دیوانه آرمیده خواهی

بند تو نکوترست از پند

120120

قربان جنون شوم که سازد

صد گریه تلخ را شکرخند

121121

امروز خوشم به شور و غوغا

فردا که کنی مرا خردمند

122122

بنشینم و پا کشم به دامان

تا کار وفا شود به سامان

بند 12
Toggle stanza 12
123123

تا کی مژه‌ام ورق نگارد

لب قصه به خون دل برآرد

124124

دایم سر ناخنم پر از خونست

کز صفحه سینه خط شمارد

125125

این نقش و نگار را کسی چند

در معرض خط و خال آرد

126126

زآمد شد کوی او شدم خوار

این شوق مرا نمی‌گذارد

127127

هرچند شب فراق صبرم

دندان به جگر همی فشارد

128128

سیمای صباح خال شب را

بر صفحه چهره می‌نگارد

129129

در عشق دلم مده که بیدل

خود را به خطر همی‌سپارد

130130

مرغی که زند به دام خود را

همت به هلاک می‌گمارد

131131

گر خاک شوم فلک به خاکم

جز تخم غم و بلا نکارد

132132

پس به که کنم ستیزه با او

گر تیغ جفا به سر ببارد

133133

بنشینم و پا کشم به دامان

تا کار وفا شود به سامان

بند 13
Toggle stanza 13
134134

آمد دهنی ز خنده پرنوش

چون خنده گل شکر در آغوش

135135

می‌گفت حدیث قتل و می‌زد

در کام و گلو حلاوتم جوش

136136

محو افتادم به سرکشی گفت:

این کیست؟ که نیست در سرش هوش

137137

بوسم کف پا چه زهره دارم؟

کت دست درآورم در آغوش

138138

بیمست اگر بغل گشایم

از شرم بریزدم بر و دوش

139139

خاموش که هر طرف سخن‌چین

صد دام نهاده در ره گوش

140140

بازآ که به قهر و حیله نتوان

از خاطر کس شدن فراموش

141141

حق نمک قدیم ما را

یکباره به آب جوی مفروش

142142

آواز تپیدن دلست این

تا کی گویی منال و مخروش

143143

این جوش و خروش رسم عشقست

ور می‌گویی که باش خاموش

144144

بنشینم و پا کشم به دامان

تا کار وفا شود به سامان

بند 14
Toggle stanza 14
145145

دیریست که یار یار ما نیست

دل نیز امیدوار ما نیست

146146

یک دم به مراد خود نشستیم

امروز ز روزگار ما نیست

147147

ما خانه رمیده‌های ظلمیم

پیغام خوش از دیار ما نیست

148148

نبود ز مصیبت آسمان را

یک داغ که یادگار ما نیست

149149

هرچند که جان نثار کردیم

شادیم که شرمسار ما نیست

150150

بسیار نمود هیچ بودی

چون عزت بی‌مدار ما نیست

151151

با فتنه جدل کند ««نظیری »»

دیوانه به اختیار ما نیست

152152

با بی‌خردی چنین نشستن

شایسته اعتبار ما نیست

153153

در معرکه‌ای که عشقبازان

گویند که صبر کار ما نیست

154154

بنشینم و پا کشم به دامان

تا کار وفا شود به سامان

بند 15
Toggle stanza 15
155155

از خنده نمونه‌ای‌ست با من

وز گریه لبالب است دامن

156156

غم از در عاشقان درآمد

بودم به میانه آشنا من

157157

وارستگیم وقوع دارد

بگذشت و نرفتم از قفا من

158158

تا از سخنم دلش برنجید

تأثیر ندیدم از دعا من

159159

از نطق و بیان خود شریکم

در خون هزار مدعا من

160160

نی حال و اثر نه سوز و دردی

از هم شده چنگ بینوا من

161161

هرگام جهان جهان شدم دور

کاش از تو نمی‌شدم جدا من

162162

چون کار نمی‌رسد به انجام

زانجام روم به ابتدا من

163163

چون طالعی از وفا ندارم

ور عهد تو می‌شود وفا من

164164

بنشینم و پا کشم به دامان

تا کار وفا شود به سامان

بند 16
Toggle stanza 16
165165

عشق از پس پرده داد پیغام

کاین کار نمی‌رسد به انجام

166166

من رفتم و عشق در میان ماند

بر من به دروغ ماند این نام

167167

زین گریه به آب می‌رود رخت

زین ناله شکاف می‌شود بام

168168

پیمانه و خم به دیگران ده

من مست شدم ز دیدن جام

169169

بلبل که نشاط عشق دارد

از سایه گلبنش شود رام

170170

بوی غم و سوز غربت آمد

آه از دل رفته داد پیغام

171171

در حوصله دوستی نگنجد

تا دل نشود محال آشام

172172

صد مرحله تا قبول عشقست

وان هم به مراد بخت و ایام

173173

روزی تاریک از دم صبح

بختی در خواب از اول شام

174174

غم بار نهاده تنگ بر تنگ

دل برنگرفته گام از گام

175175

جان از طلبم به لب رسیده

آبم ز عطش نرفته در کام

176176

بی‌فایده تا به کی تکاپوی

این راه نمی‌رسد به انجام

177177

بنشینم و پا کشم به دامان

تا کار وفا شود به سامان

بند 17
Toggle stanza 17
178178

زین کار دقیق و فکر باریک

ما را دل و دیده گشت تاریک

179179

شد غیرت کار و بار عشقت

زنار میان ترک و تاجیک

180180

زندانی گوشه بلاییم

ای شه گذر برین مفالیک

181181

تا از بن دخمه‌ها برآریم

شب‌های دراز و روز تاریک

182182

هرچند که مهر را غبارم

در دیده کند شعاع باریک

183183

نومید نیم که مالکان را

پنهان نظریست با ممالیک

184184

بی‌جرم ستم کنی بر ایام

لایرحم لی و لا اعادیک

185185

دل را به جفا ربوده عشقت

چندانش به من نمی‌سپاری ک

186186

بنشینم و پا کشم به دامان

تا کار وفا شود به سامان

بند 18
Toggle stanza 18
187187

از شوق توام سر بشر نی

با خلقم و از کسم خبر نی

188188

هر گوشه به حیرت جمالت

صد دیده و جای یک نظر نی

189189

در عهد که بوده بوستان را

چندین در و بند و یک ثمر نی

190190

دام قفسی که یاد دارد؟

صد طوطی و ذره‌ای شکر نی

191191

زان لب سخنی بگو، چه سرّ است؟

درجی ز گهر پر و گهر نی

192192

در شهر که دیده‌ای؟ که امروز

دستش ز دلش شکسته‌تر نی

193193

چشم سیه همیشه مستت

صد شیشه شکست و شیشه‌گر نی

194194

صد ناوک آه در کمینست

جز دست دعای من سپر نی

195195

عمری پی این و آن گرفتم

از جمله به سر ز تو به سر نی

196196

کنجی خواهم که با غم دل

من باشم و تو کسی دگر نی

197197

بنشینم و پا کشم به دامان

تا کار وفا شود به سامان

بند 19
Toggle stanza 19
198198

مردیم و ز کین ما به دردی

کشتی و هنوز در نبردی

199199

وابُردن دل مبارکت باد

این بار مرا تمام بردی

200200

یک نقش مراد برنیارم

از حقه چرخ لاجوردی

201201

بازیچه آخر بساطم

هنگامه نهاده رو به سردی

202202

در دعوی نام و ننگ تا چند

بر سنگ زنم عیار مردی

203203

دیوانگیا برآر دستی

تا عادت و رسم درنوردی

204204

گویند به طعنه دشمنانم:

کز بهر چه گرد او نگردی؟

205205

حرمان تو در محبت از چیست

تقصیر به جستجو نکردی

206206

سوزم به حجاب عشق و گویم

اقبال نکرد پایمردی

207207

بی‌وجه جنایتی و جرمی

باید که به شرم و روی زردی

208208

بنشینم و پا کشم به دامان

تا کار وفا شود به سامان

بند 20
Toggle stanza 20
209209

ای عشق تو را جنون ما کم

چون زلف تو کار عقل در هم

210210

بیمار تراست مرگ درمان

مجروح تراست داغ مرهم

211211

ما را چه خبر ز قرب و بعدست؟

دیوانه کجا و شادی و غم

212212

ما طفل زیییم و طفل میریم

بازیچه ماست هر دو عالم

213213

ما کج به مذاق‌ها نشستیم

بر سرو تو راستی مسلم

214214

آن رخ به نگاه ما دریغست

هست آینه از سکندر و جم

215215

زنجیر جنون ما مشوران

این سلسله را مریز از هم

216216

ما را به جفا و سرگرانی

گردیده بنای عشق محکم

217217

در شیوه عشق اگر نباشد

بیداد تو بر وفا مقدم

218218

بنشینم و پا کشم به دامان

تا کار وفا شود به سامان

بند 21
Toggle stanza 21
219219

ما بیش بهای کم خریدار

نقصان خودیم و زیب بازار

220220

تا رغبت مشتری بجنبد

بر نام کسی دگر کنم کار

221221

از گلشن ذوق انتظارم

در پای چنان خلیده صد خار

222222

هرجا قلمم روش نماید

طاووس خجل شود ز رفتار

223223

هرجا سر گفتگو گشایم

صدطبله دهد به باد عطار

224224

دم‌رنجه مکن نمی‌نشیند

بر آینه بلور زنگار

225225

خاموش وگرنه لب گشایم

تا بو ندهد هزار گلزار

226226

با نافه هرکه بوی عشقست

چون مشک همی‌دمد ز گفتار

227227

آدم به سخن شد آدم، ار نه

دارد لب و گوش، نقش دیوار

228228

خواهم همه راه دوست پویم

در حیرتم افکند ز رفتار

229229

بنشینم و پا کشم به دامان

تا کار وفا شود به سامان

بند 22
Toggle stanza 22
230230

آنجا که حدیث عشق و سوداست

رنجش غلط است و شکوه بی‌جاست

231231

گر شربت تلخ می‌کنم نوش

غم نیست که کار با مسیحاست

232232

از لذت مدح خان خانان

طوطی زبان من شکرخاست

233233

از شادی کار این جوانبخت

دولت به هزار سود و سوداست

234234

با خاره بخت قدرسنجش

اندیشه بد به سینه میناست

235235

آنجا که عنایتش مربیست

نازکتر از آبگینه خاراست

236236

عهدش به خوشی و شادمانی

رخساره حور را تماشاست

237237

پیراهن عدل خوش‌ترازش

از جوهر راستی مطراست

238238

هرجا که ظفر صفی بدرد

بر قامت بختش آورد راست

239239

عهدش دم یوسفست کز وی

عالم به جوان شدن زلیخاست

240240

دولت به مقام کارسازیش

یک وامق و صد هزار عذراست

241241

از بهر طراز عمر و جاهش

دایم به دعا و عجز و درخواست

242242

بنشینم و پا کشم به دامان

تا کار وفا شود به سامان

◆

اگلی / پچھلی نظم

اگلی نظم

زین نگارستان که اهل اگره آیین بسته‌اند

چینیان درهای صورتخانه چین بسته‌اند

نظیری نیشابوری»دیوان اشعار»ترجیعات»شمارهٔ 2 - این ترجیع بند در آیین بندی اگره گفته شده

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور