صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظیری نیشابوری
  2. »دیوان اشعار
  3. »ترکیبات
  4. »شمارهٔ 1 - این ترکیب موحدانه در دارالسلطنه لاهور در فصل گل و بهار در اوان سرمستی ها در تعریف خرمی عالم مذیل به نام نامی صاحبی ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان خانان در استدعای صحبت ایشان گفته شده

شمارهٔ 1 - این ترکیب موحدانه در دارالسلطنه لاهور در فصل گل و بهار در اوان سرمستی ها در تعریف خرمی عالم مذیل به نام نامی صاحبی ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان خانان در استدعای صحبت ایشان گفته شده

شاعر: نظیری نیشابوری

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

صنف: ترکیب بند

بند 1
Toggle stanza 1
1

آن جلوه که در پرده روش های نهان داشت

از پرده برآمد روشی بهتر از آن داشت

2

ذوقی به چمن داد که در خنده ابرست

شوری ز گل انگیخت که بلبل به فغان داشت

3

امروز که شد عشرت می لعل قبا شد

وان روز که بود آفت دی رنگ خزان داشت

4

این جلوه حسن است که در پرده نگنجد

این قصه عشقست که پنهان نتوان داشت

5

در باغ خروش از در و دیوار برآمد

کز غنچه لبان خاک به دل راز نهان داشت

6

بی خواست برآورد سر از طرف چمن ها

چندان که زمین تازه نهالان جوان داشت

7

مشاطگی هر خس و هر خار صبا کرد

از بس که چمن غالیه در غالیه دان داشت

8

ایمن نتوان بود که از ابر بهاری

شد لاله ستان هرچه زمین ژاله ستان داشت

9

دستار گل امروز نگر گشته پریشان

دیروز گر از غنچه به سر تاج کیان داشت

10

تا هست جهان هست خزانی و بهاری

دل بسته این وضع مکرر نتوان داشت

11

کو عشق که دود از دل بی درد برآرم

آهی کشم از هستی خود گرد برآرم

بند 2
Toggle stanza 2
12

عشقست که هم پرده و هم پرده درآمد

غماز دل و شحنه خون جگر آمد

13

عشقست که بگذشته و آینده ما اوست

در هر نفسی رفت و به رنگی دگر آمد

14

هان جان و دل آغوش و بغل خوش بگشایید

کان یار سفرکرده ما از سفر آمد

15

او بود که از سینه به تاراج خرد خاست

او بود که بر آتش دل جلوه گر آمد

16

شد حسن چو در جلوه خوبی به نظر رفت

شد عشق چو در پرده سودا به سر آمد

17

آنگاه برانگیخت فراقی و وصالی

در صورت یکتایی از آن هر دو برآمد

18

تا چشم حسودی نکند کار درین کار

از دل به دل آن عشق بدین سینه درآمد

19

آن یار که معموری دل از ستم اوست

صد شکر که این بار ستمکارتر آمد

20

نیک آمدی ای عقل مرا آتش خرمن

لبیک زهی چشم امیدم به تو روشن

بند 3
Toggle stanza 3
21

خیزید که گیریم می از ساقی مستان

گردیم به حال دل آشوب پرستان

22

جامی دو سه نوشیم و درآییم به بازار

سر می و میخانه بگوییم به دستان

23

بس نشئه بلندست اگر لب بگشاییم

بر خویش ببالند ز مستی همه پستان

24

هان ای دل غافل شده هنگام صبوحست

گر جام ز ساقی نستانی مزه بستان

25

بی دردسر از خواب برآور که بپیمود

بر ما خم و ساغر در و دیوار گلستان

26

برخیز که گر بهره ای از نشئه نداریم

باری بنشینیم به همت بر مستان

27

ایام بهار آمد و در خانه بماندیم

زین شرم که بی می نتوان رفت به بستان

28

تاریکی غم از افق سینه دمیده

یک شیشه می کو؟ که کنم شمع شبستان

29

در کشور آن قوم که این باده حلالست

گلرنگ چو رخسار بهارست زمستان

30

از میکده مگذر که در کعبه فرازست

بسیار مدو تیز که این راه درازست

بند 4
Toggle stanza 4
31

آن راز که در صومعه محجوب ریا بود

در میکده از صافی دل ها به ملا بود

32

فکری که غم مدرسه و درس همانست

در ساغر می نشئه و در ساز نوا بود

33

قهری که شود هیزم او آتش نمرود

دیدیم که خاکستر او لطف و عطا بود

34

خمار دلش خوش که پی می گه و بیگاه

هرگاه که رفتیم در میکده وا بود

35

دی راهب بتخانه به من راه حرم را

نزدیک نمود ارچه بسی دورنما بود

36

خورشید به زنار همی بست میانش

در بتکده هر ذره که بر روی هوا بود

37

دیدیم که در میکده هم شاهد و ساقیست

آن خانه برانداز که در خانه ما بود

38

او بود که بر هر که نظر کرد بقا یافت

او بود که از هر که گذر کرد فنا بود

39

این جلوه همانست کزو گریه بجوشید

شورش شد و در قالب مجنون بخروشید

بند 5
Toggle stanza 5
40

غافل مگذر بتکده را هم حرمی هست

زان سوی خرابات چو رفتی صنمی هست

41

در دیده نمک ریز که خوابت نرباید

شایسته دریافتن از عمر دمی هست

42

در عشق چو عقل و خرد باده پرستان

ویرانم و آگه نه که بر من ستمی هست

43

در شکوه دلر طفل الف بی نشناسم

زین بیش ندانم که ورق را رقمی هست

44

آن نیست که در هجر دلم را نخراشد

گر نیست سنان مژه نوک قلمی هست

45

دلتنگی من چون سبب خوشدلی اوست

دریوزه کنم از در هر دل که غمی هست

46

ساقی غم نابودن می سخت خماریست

مستیم اگر در قدح و جام نمی هست

47

دل بر خود و بر هستی خود از چه نهد کس

در هر نفس ما چو وجود و عدمی هست

48

جز جام می عشق که آیینه صدقست

پیمانه زهرست اگر جام جمی هست

49

آن به که بغیر از مژه تر نشناسیم

لب تشنه بمیریم و سکندر نشناسیم

بند 6
Toggle stanza 6
50

گر قیصر و گر ما، همه محتاج گداییم

سیلی خور بیش و کم یک خان و سراییم

51

بر خویش گل و برگ بچینیم وگرنه

نیکوروش سیر گه نشو و نماییم

52

عقل و دل و ما بی خبرانیم که یک جا

صد سال نشینیم و ندانیم کجاییم

53

زین لب که بود بسته تر از کار دل ما

صد کار فروبسته گردون بگشاییم

54

با آن که ز بال مگسی سایه ندیدیم

هرجا که نشینیم ثناگوی هماییم

55

شوقی نه گریبان کش و عشقی نه عنان گیر

مشکل که ازین پرده ناموس برآییم

56

از هستی ما تا رمقی همره ما هست

گر هم تک بادیم که در قید هواییم

57

انصاف نداریم که با خرمن مقصود

در حسرت کاهی که برد کاه رباییم

58

خون از جگر غنچه گشودیم «نظیری »

بخروش که بر طرفه گلی نغمه سراییم

59

می آن نکند با تو که عشق تو به جان کرد

غم با دلم آن کرد که با باغ خزان کرد

بند 7
Toggle stanza 7
60

داغ دلم افروخته تر شد ز چراغم

هم منصب پروانه بود پنبه داغم

61

در پوست نمی گنجد ازین نشئه نشاطم

بر دست نمی استد ازین باده ایاغم

62

صدسال گر از گل به مشامم نرسد بود

افسرده نگوید به خزان بلبل باغم

63

بر شعله خورشید زند طعنه فروغم

بر گرمی پروانه زند خنده چراغم

64

سرگرمی بازار جنون باد مبارک

آشفتگیی هست به سودای دماغم

65

دیوانگی آشفته تمکین و تمیزم

فرزانگی آفت زده لابه و لاغم

66

آن جا که منم پیر و جوان بی خبرانند

کس رنجه مسازید و مگیرید سراغم

67

صبحم به خراش جگر و سینه دمیده

روزم شده پیدا به جگرخونی داغم

68

روز سیهی دیده ام از هجر که امشب

در پیش نظر صبح نماید پر زاغم

69

نازک تر از ایام بهارست تموزم

خورشید فرو می چکد از چهره روزم

بند 8
Toggle stanza 8
70

قهرش به سخن تیغ و به دم نیشترم کرد

زهر دل کافور مزاج نظرم کرد

71

چون خنده ناخوش دهنان بی نمکم ساخت

چون گریه صاحب غرضان بی ثمرم کرد

72

بیش از همه در دیده غم کرد عزیزم

در چشم نشاط از همه کس خوارترم کرد

73

از خلوت شرم و ادب آورد برونم

در معرکه شور و جنون جلوه گرم کرد

74

یک شب به در صبح وصالم نرسانید

این بخت که درمانده خواب سحرم کرد

75

من بی خودم از لطف کجا بود که ساقی

یک جرعه میم داد که خون در جگرم کرد

76

کی بود که فرصت دلی از خنده خوشم ساخت

کی بود که قسمت لبی از گریه ترم کرد

77

کامی به مراد دل خود برنگرفتیم

زان روز که طالع به وفا همسفرم کرد

78

گفتم سخن عشق به رندی نشدم فاش

نفرین خرابات چنین دربدرم کرد

79

اینها چه که از پرده هستیم برآورد

از بندگی خاطر خویشم بدر آورد

بند 9
Toggle stanza 9
80

شادم که دوا درد مرا سود ندارد

بیماری عشقست که بهبود ندارد

81

یک کس به در صومعه مقبول نظر نیست

نازم به خرابات که مردود ندارد

82

سرگشته زدم گام به هرجا و ندیدم

یک ذره که ره جانب مقصود ندارد

83

صد مرتبه زد بخت به هم زبح و رصد را

این هفت فلک اختر مسعود ندارد

84

بی فایده بر آتش دل ناله سپندست

در مجمر ما بو شکر و عود ندارد

85

ای خرمنم آتش زده از من چه گریزی؟

اندیشه مکن آتش من دود ندارد

86

گو گریه مکن شور کز آن کان نمک نیست

یک دل که کباب نمک آلود ندارد

87

تا از خبر صحبت صاحب نشوم شاد

شادی دلم از نغمه داوود ندارد

88

افغان که هلال شب عیدم به خسوفست

خورشید مرا ساعت نوروز کسوفست

بند 10
Toggle stanza 10
89

زان دم که به افسون طبیبانت نیازست

عیسی به فسون دم خود بر سر نازست

90

در آرزوی صحت تو لحظه بر ایام

همچون شب عیدست که بر طفل درازست

91

کار تو نه کاریست که آن فاتحه خواهد

در عقده این کار ندانم که چه رازست

92

برخیز که مفتاح دعا زیر سر تست

برخیز که درهای اجابت ز تو بازست

93

از عارضه غم نیست که چون دولت دانات

در غیب حکیمی است که بیمار نوازست

94

بر مرکب صحت نتوان تاخت همه عمر

میدان جهان پر ز نشیبست و فرازست

95

باد ار به گلستان تو آسیب رسانید

آن نیز ز آسیب گلستان به گدازست

96

تا بوی گل تازه دماغ تو گرفتست

در موسم گلزار در باغ فرازست

97

در فتنه تو را ذات خوش از فتنه مصونست

چون نرگس بیمار که بر بستر نازست

98

ملک از حشر فتح تو نقصان نپذیرد

غم کیست؟ کز اقبال تو درمان نپذیرد

بند 11
Toggle stanza 11
99

چون ناله نهم بر سر افلاک قدم را

از ضعف برون آورم احسان و کرم را

100

گر یک تنه بر قلب ملایک نتوان تاخت

از اشگ جهانگیر کشم خیل و حشم را

101

برخیز که امروز به خوش کردن دل ها

گیتی به حق صحبت تو خورده قسم را

102

دیروز که سر دل و مقصود اجابت

درکار تو می رفت عرب را و عجم را

103

در فکر تو عاشق به سؤال لب معشوق

در خاطر آشفته نمی گفت نعم را

104

حسن از پی شوریدگی عشق بیاراست

ز آشفتگی عارضه ات زلف بخم را

105

عشاق چو دیدند مبارک الم تو

در عشق فزودند به پیرایه الم را

106

صد شکر که در ساعت فرخنده نوروز

آراسته دیدیم به جم مسند جم را

107

آن رفت که بی زله خوانت فلک پیر

سیری شکم نام همی کرد درم را

108

نام تو که گنجیده به هر ذره جانم

از غایت تعظیم نگنجد به زبانم

بند 12
Toggle stanza 12
109

خاری که به پای تو خلد باغ یقین است

سنگی که به راه تو فتد کعبه دین است

110

در عزم قوی باش که اندر ره دولت

مفتاح نجاتست به هر جا که کمین است

111

در خوش دلی آویز که با عمر تو ایام

گر رشته بگسسته بود حبل متین است

112

بردار نقاب از رخ و تسکین دلی ده

پیرایه حسنت نه به مصر و نه به چین است

113

بر بستر نازست اگر جلوه قدست

در پرده حسنست اگر چین حبین است

114

در خلوت ما هر که نه پروانه برون باد

شمع از نظر جشم بدان خانه نشین است

115

تا دهر تو را داروی تلخی بچشاند

دولت ز یسارست و سعادت ز یمین است

116

در کار تو از بی خردی گر بدییی کرد

آن خاصیت طینت دهرست نه کین است

117

ز ایام مکن شکوه که باشد غم ایام

نوش دم زنبور که با نیش قرین است

118

گو حادثه بر حادثه در ملک بقا باش

با ایرج و داراب تو در ظل خدا باش

◆

اگلی / پچھلی نظم

اگلی نظم

دانش از روزگار بیرون شد

همه کار جهان دگرگون شد

نظیری نیشابوری»دیوان اشعار»ترکیبات»شمارهٔ 2 - این ترکیب نیز در سوک مفخرالشعرا خواجه حسین ثنایی گفته شده

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور