صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »خسرو و شیرین
  4. »بخش 21 - خبر یافتن شیرین از عقد کردن خسرو شکر را و به صحرا رفتن و ملاقاتش با فرهاد

بخش 21 - خبر یافتن شیرین از عقد کردن خسرو شکر را و به صحرا رفتن و ملاقاتش با فرهاد

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

خبر شد چون به شیرین مشوش

که خسرو شد به شیرین دگر خوش

22

به تنهائی نشستی در شب تار

همه شب تا سحرگه بگریستی زار

33

جنیبت را برون راندی ز اندوه

گهی در دشت گشتی گاه در کوه

44

فراوان صید کردی دام و دد را

بدینها داشتی مشغول خود را

55

شبانگه باز گشتی سوی خانه

نشستی هم بر آئین شبانه

66

چو لختی کوه ازینسان پی سپر کرد

به کوه بیستون روزی گذر کرد

77

فرس میراند در وی با دل تنگ

ز نعل رخش می‌برید فرسنگ

88

ز خارا دید جوئی ساز کرده

رهی در مغز خارا باز کرده

99

درو سنگی تراشیده چو سندان

سپید و نغز چون گلبرگ خندان

1010

به حیرت گفت کاحسنت ای هنرمند

کز آهن سنگ را دانی چنین کند

1111

همی شد در نظاره جوی در جوی

نظر می کرد در وی موی در موی

1212

عنان می داد رخش کوه تن را

که دید از دور ناگه کوه کن را

1313

شتابان شد به صد رغبت به سویش

وزان پس کرد لختی جستجویش

1414

جوانی دید خوب و سرو قامت

به کوه انداختن کرده اقامت

1515

ازو هر بازوئی ز آهن ستونی

ز تیشه بیستون پیشش زبونی

1616

بپرسش گفت کای مرد هنر سنج

به کوه از تیشهٔ آهن زر الفنج

1717

چه نامی و چسان نیرنگ سازیست

که پیشت صنعت ارژنگ بازیست

1818

به گوش مردگان آواز بر شد

چو آواز از شنیدن بی خبر شد

1919

بهاری دید در زیر نقابی

نهفته زیر ابری آفتابی

2020

به زاری گفت فرهاد است نامم

در این حرفت که می بینی تمامم

2121

به سختی چون کنم پولاد را تیز

بهر زخمی بود کوهی سبک خیز

2222

وگر تیشه به هنجار آزمایم

به صنعت پوست از مو بر گشایم

2323

چو روشن کردمت کاین کوهکن کیست؟

تو نیزم باز گو تا نام تو چیست؟

2424

که تا گفت تو در گوشم رسیده است

ز بی خویشی همه هوشم رمیده است

2525

صنم گفت از من این پرسش نه ساز است

رها کن سر گذشت من دراز است

2626

ولیکن خواهمت فرمود کاری

کشیدن جوئی اندر کوهساری

2727

به عزم کار چون زان سوی رانی

ضرورت کار فرما را بدانی

2828

به کوهستان ار من از بز و میش

رمه دارم بهر سو از عدد بیش

2929

ز شیر آرندگان جمعی به انبوه

درامد شد بر بخند از سر کوه

3030

بباید ساختن جوئی به تدبیر

کزانجا تا به ما آسان رسد شیر

3131

چنین کاری جز از تو بر نیاید

تو کن کاین از کسی دیگر نیاید

3232

جوابش داد مرد سخت بازو

که مزد دست من نه در ترازو

3333

وگر نه کی گذارد عقل چالاک

که بهر نسیه نقدی را کنم خاک

3434

شکر لب گفت کاینجا چیست با من

که مزد چون توئی ریزم به دامن

3535

به خواری بر زمین غلطید فرهاد

زمین بوسید و راز سینه بگشاد

3636

به گریه گفت مقصودم نه مال است

به زر نرخ هنر کردن وبالست

3737

هران صنعت که بر سنجی به مالی

بهای گوهری باشد سفالی

3838

مرا مزد از چنان رخسار دل دزد

تماشائی که باشد دیدنش مزد

3939

ز ابروی هلالی پرده بر کن

من دیوانه را دیوانه تر کن

4040

صنم چون دید کو دل ریش دارد

تمنائی به جای خویش دارد

4141

کرم نگذاشتش کز خوبی خویش

زکاتی را را بگرداند ز درویش

4242

به دست ناز برقع کرد بالا

که چون پوشد کسی زانگونه کالا

4343

تن فرهاد از آن نظاره چست

ز سر تا پای شد از بی خودی سست

4444

ز حیرانی ز مانی بی خبر ماند

دلش در خون و خونش در جگر ماند

4545

چو حالش دید شیرین دادش آواز

کزان آواز جانش آمد به تن باز

4646

میان بر بست و ساز کار برداشت

ره مشکوی آن عیار برداشت

4747

شکر لب در پس و فرهاد در پیش

شدند از کوه سوی مقصد خویش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

عروس صبح دم چون پرده برداشت

جهان را جلوهٔ خور در نظر داشت

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»خسرو و شیرین»بخش 20 - عقد کردن خسرو شکر را

اگلی نظم

برون آمد چو صبح عالم افروز

بسان جوی شیر از چشمهٔ روز

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»خسرو و شیرین»بخش 22 - جوی کندن فرهاد به دستور شیرین در کوه بیستون

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور