صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »دیوان اشعار
  3. »فاتحة الشباب
  4. »ترجیعات
  5. »شمارهٔ 3 - در لباس مجاز گفته شده است

شمارهٔ 3 - در لباس مجاز گفته شده است

شاعر: جامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: ترجیع بند

بند 1
Toggle stanza 1
11

ای به روی تو چشم جان روشن

وز فروغ رخت جهان روشن

22

رخ به راه تو سوده مه که چنین

تابد از اوج آسمان روشن

33

هر شب از شعله های آتش دل

همچو شمعم شود زبان روشن

44

دیده بخت مقبلان نشود

جز بدان خاک آستان روشن

55

سوخت جان از غم و هنوز نشد

بر تو این آتش نهان روشن

66

زخم تیر تو روزنیست که هست

خانه جان و دل به آن روشن

77

پرده از پیش چهره یک سو نه

تا شود پیش همگنان روشن

88

کز دو عالم همین وصال تو بس

بلکه یک پرتو از جمال تو بس

بند 2
Toggle stanza 2
99

لاح برق یهیج الاشواق

تازه شد درد عشق و داغ فراق

1010

شربت مرگ اگرچه جانسوز است

نیست چون فرقت تو تلخ مذاق

1111

من که و خنده نشاط ای صبح

خل عینی و دمعی المهراق

1212

تو به لب جان نازنینی و من

کمترین بنده به جان مشتاق

1313

سر عشق از کتاب نتوان یافت

لیس تلک الرموز فی الاوراق

1414

چون متاع دو کون عرضه دهند

ای به خوبی میان خوبان طاق

1515

گر تو با این جمال جلوه کنی

شور و افغان بر آید از عشاق

1616

کز دو عالم همین وصال تو بس

بلکه یک پرتو از جمال تو بس

بند 3
Toggle stanza 3
1717

می کشد غمزه تو خنجر کین

می کند نرگس تو غارت دین

1818

روی بنما چو گل ز حجله ناز

چند باشی چو غنچه پرده نشین

1919

بی تو هر جا سرشک خون ریزم

لاله خون چکان دمد ز زمین

2020

نتوان غره شد به دولت وصل

چون غم هجر دشمنی ز کمین

2121

برد خواب عدم مرا ای کاش

خاک کوی تو بودیم بالین

2222

من که و جست و جوی عیش جهان

من که و آرزوی خلد برین

2323

از من این شیوه ها نمی آید

زانکه من دیده ام به چشم یقین

2424

کز دو عالم همین وصال تو بس

بلکه یک پرتو از جمال تو بس

بند 4
Toggle stanza 4
2525

طال شوقی الیک یا مولای

بنما آن رخ جهان آرای

2626

رفت عمرم به درد حرمان آه

سوخت جانم به داغ هجران وای

2727

لاف عشقت بسی زنند ولی

لیس فی ربقة الخلوص سوای

2828

دست امید ما و آن سر زلف

روی اخلاص ما و آن کف پای

2929

گر به تن دورم از برت چه غم است

چون تو داری درون جانم جای

3030

گو مرا عمر جاودانه مباش

گو مرا دولت زمانه مپای

3131

جمله اینها طفیل توست ای دوست

تو همین کن که روی خود بنمای

3232

کز دو عالم همین وصال تو بس

بلکه یک پرتو از جمال تو بس

بند 5
Toggle stanza 5
3333

عاشقان بی تو صبر نتوانند

روی بنما که جان برافشانند

3434

این چه حسن است و این چه زیبایی

که در او کاینات حیرانند

3535

چشم چون گویم آن دو خونخوارند

کز پی خون صد مسلمانند

3636

جان و دل روی در عدم دارند

پیش تو یک دو روزه مهمانند

3737

دردمندان عشق با المت

فارغ از جست و جوی درمانند

3838

زاهدان با خیال حور و قصور

از وصال تو دور می مانند

3939

با چنین رخ گذر به صومعه کن

باشد آن بی بصیرتان دانند

4040

کز دو عالم همین وصال تو بس

بلکه یک پرتو از جمال تو بس

بند 6
Toggle stanza 6
4141

جان فرسوده شد به راه تو خاک

و من القلب لا یزول هواک

4242

نتوان دوخت جز به رشته وصل

جگری کز فراق گردد چاک

4343

برندارم ز خاک پای تو سر

گرچه آید هزار تیغ هلاک

4444

من و سودای جز تویی هیهات

تو و پروای چون منی حاشاک

4545

نتوان طعنه بر گل رعنا

گر کشد دامن از خس و خاشاک

4646

دامن وصلت ار به دست آید

دو جهان گر رود ز دست چه باک

4747

ما نخواهیم جز وصال تو هیچ

هم تو خود دانی ای بت چالاک

4848

کز دو عالم همین وصال تو بس

بلکه یک پرتو از جمال تو بس

بند 7
Toggle stanza 7
4949

صید آن طره دلاویزم

مست آن چشم فتنه انگیزم

5050

چشم تو می فروش و لعل تو می

خود بگو چون ز باده پرهیزم

5151

خلق ریزند اشک خون هر جا

کز غمت قصه ای فرو ریزم

5252

من غلام توام ولی نه چنان

که به بیداد و جور بگریزم

5353

نخورم بی تو شربت آبی

که به خون جگر نیامیزم

5454

گر پس از مرگ بر سرم گذری

مست و بی خود ز خواب برخیزم

5555

آستین بر دو عالم افشانم

دست در دامن تو آویزم

5656

کز دو عالم همین وصال تو بس

بلکه یک پرتو از جمال تو بس

بند 8
Toggle stanza 8
5757

چشم گریان حدیث شوق تو گفت

راستی در چکاند و گوهر سفت

5858

باغ حسن و جمال را هرگز

از رخت تازه تر گلی نشکفت

5959

بخت بیدار پاسبان این بس

که شبی سر بر آستان تو خفت

6060

گر توان یک نظر خرید از تو

به دو عالم هنوز باشد مفت

6161

دور از آن طاق ابروان دارم

دلی از صبر طاق و با غم جفت

6262

جلوه حسن توست در نظرم

هر کجا بینم آشکار و نهفت

6363

پیش ازین گر نهفته می گفتم

بعد ازین آشکار خواهم گفت

6464

کز دو عالم همین وصال تو بس

بلکه یک پرتو از جمال تو بس

بند 9
Toggle stanza 9
6565

از ز قد تو قدر طوبی پست

رونق مه ز عارض تو شکست

6666

گر تو صد بار دامن افشانی

کی گذاریم دامن تو ز دست

6767

رفت عقل از حریم خلوت دل

عشقت آمد به جای او بنشست

6868

من نه تنها اسیر زلف توام

کیست کامروز از کمند تو جست

6969

هست دل لوح ساده ای که بر او

جز خیال تو هیچ نقش نبست

7070

چند گویی به سرزنش که فلان

رفت و با دلبری دگر پیوست

7171

سر ز عهد تو چون توانم تافت

من که دانسته ام ز عهد الست

7272

کز دو عالم همین وصال تو بس

بلکه یک پرتو از جمال تو بس

بند 10
Toggle stanza 10
7373

هر قدح کز می تو کردم نوش

آفت عقل بود و غارت هوش

7474

شد به دور لب می آلودت

پیر مرشد مرید باده فروش

7575

با خیال تو روز و شب دارم

دل پر از گفت و گوی و لب خاموش

7676

وه چه اقبال بود آنکه مرا

رخ نمودی به خواب نوشین دوش

7777

مشک ریز آن دو زلف عنبرپاش

درفشان آن دو لعل گوهر پوش

7878

گفتی از وصل من چه برخیزد

خیز جامی به فکر دیگر کوش

7979

بر زبان بودت این حدیث هنوز

که برآمد ز من فغان و خروش

8080

کز دو عالم همین وصال تو بس

بلکه یک پرتو از جمال تو بس

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

صبحدم باده شبانه زدیم

ساغر عیش جاودانه زدیم

جامی»دیوان اشعار»ترجیعات»شمارهٔ 2 - کرده در اینجا بیان معرفت صوفیان

اگلی نظم

ای روی تو ماه عالم آرای

چون ماه ز پرده روی بنمای

جامی»دیوان اشعار»ترجیعات»شمارهٔ 4 - این نیز طریقه مجاز است

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور