شاعر: جامی
پس از مردن به خاک من گذر کن غمگذار من
ببین صد حرف غم در هر خط از لوح مزار من
به کویت بس که آه آتشین از دل برآوردم
سگت را داغها مانده ست بر جان یادگار من
نبیند کس فروغ مهر را تا حشر اگر ناگه
فتد بر روی روز این سایه شبهای تار من
فرود آید شبی این کلبه غم بر سرم زینسان
که طوفان می کند در گریه چشم اشکبار من
به خاک من چو باد ار بگذری ای جان پس از عمری
برت صد داستان غم فرو ریزد غبار من
خدا را شهسوارا بیش ازین جولان مده توسن
که شد یکبارگی از کف عنان اختیار من
ز عشقت مرد مسکین جامی و نامد تو را در دل
که بود افتاده روزی بیدلی بر رهگذار من
زمین
درین وادی که مییابد سراغ اعتبار من
مگر آیینه گردد خاک تا بینی غبار من
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2519
ز بس محو است نقش آرزوها در کنار من
بهشتی رنگ میریزد ز پرواز غبار من
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2520
نیامد کوشش بیحاصل گردون به کار من
مگر از خاک بردارد مرا سعی غبار من
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2522
سبک جولانتر از برق است حسن لاله زار من
به یک خمیازه گل می شود آخر بهار من
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6231
به یک خمیازه گل طی شد ایام بهار من
به یک شبنم نشست از جوش خون لاله زار من
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6232
فارسی متن کا ماخذ: گنجور