صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »بهارستان
  3. »روضهٔ ششم (در مطایبه)
  4. »بخش 3

بخش 3

شاعر: جامی

روزی اصمعی بر مایده هارون حاضر بود، ذکر پالوده کردند، اصمعی گفت: بسیاری از اعراب باشند که هرگز پالوده را ندیده باشند و نام او نشنیده.

هارون گفت: بر این دعوی که کردی گواهی بگذران و اگر نه دروغ است این. اتفاقا روزی هارون به شکار بیرون رفت، اصمعی با وی بود. دیدند که اعرابیی حالی از بادیه می رسد، هارون با اصمعی گفت که او را پیش من آر!

اصمعی پیش وی رفت که امیرالمؤمنین تو را می خواند، اجابت کن گفت: مؤمنان را امیر می باشد؟ اصمعی گفت: آری. اعرابی گفت: من به وی ایمان ندارم. اصمعی وی را دشنام داد، گفت: یا ابن الزانیه! اعرابی در غضب شد و گریبان اصمعی را بگرفت و هرسو می کشید و دشنام می داد و هارون می خندید.

بعد از آن پیش هارون آمد و گفت: ای امیرالمؤمنین! چنانچه این مرد گمان می برد داد من از وی بستان که مرا دشنام داده است. هارون گفت: دو درم به وی ده. اعرابی گفت: سبحان الله مرا دشنام داده است، مرا دو درم دیگر به وی می باید داد.

هارون گفت: آری، حکم ما چنین است. اعرابی روی با اصمعی کرد و گفت: یا ابن الزانیین، روان باش و به حکم امیرالمؤمنین چهار درم بده. هارون از خنده به پشت افتاد، پس وی را همراه بردند. چون به قصر هارون درآمد و آن عظمت و شوکت بدید و مجلس هارون را مشاهده کرد در چشم وی بزرگ نمود.

پیش آمد و گفت: السلام علیک یا الله! هارون گفت: خاموش باش چه می گویی؟ گفت: السلام علیک یا نبی الله! گفتند: ویحک چه می گویی، وی امیرالمؤمنین است! گفت: السلام علیک یا امیرالمؤمنین هارون گفت: و علیک السلام.

پس وی را بنشاندند و مایده کشیدند و از هر چیزی بخورد و در آخر پالوده آوردند. اصمعی گفت: امید می دارم که وی نداند که پالوده چه چیز است؟ هارون گفت: اگر چنین باشد تو را یک بدره بدهم. پس اعرابی دست دراز کرد و پالوده را خوردن گرفت به وجهی که به آن می مانست که هرگز نخورده است.

هارون از وی پرسید که این چه چیز است که می خوری؟ گفت: سوگند به آن خدای که تو را به خلافت مکرم کرده است که من نمی دانم که این چه چیز است اما خدای تعالی در قرآن می گوید: «و فاکهة و نخل و رمان »، نخل نزدیک ما هست گمان می برم که این رمان است.

اصمعی گفت: ای امیرالمؤمنین اکنون دو بدره بر تو واجب شد زیرا که وی همچنانکه پالوده را نمی داند رمان را نیز نمی داند. هارون فرمود تا اصمعی را دو بدره زر دادند و اعرابی را چندان که غنی شد.

کیست دانی کریم آن که ز بند

نیست آگه خزانه درمش

هرچه آید بر او چه جد و چه هزل

همه گردد بهانه کرمش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

رسول صلی الله علیه و - مر عجوزه را گفت که عجایز به بهشت در نیایند! آن عجوزه به گریه درآمد. فرمود که خدای تعالی ایشان را جوان گرداند و جوانتر از آنچه بودند برانگیزاند آنگه به بهشت برد.

و نیز مر زنی را از انصار گفت: به شوهر خود برس که در چشم وی سفیدی واقع است. آن زن به سرعت و اضطراب تمام پیش شوهر خود دوید. شوهر از وی سبب اضطراب پرسید. آنچه حضرت فرموده بودند باز گفت. گفت: راست فرموده اند، در چشم من سفیدی هست و سیاهی هست اما نه به بدی!

جامی»بهارستان»روضهٔ ششم (در مطایبه)»بخش 2

اگلی نظم

خلیفه روزی چاشت می‌خورد، و برهٔ بریان پیش او نهاده بودند اعرابی از بادیه در رسید وی را پیش خواند، اعرابی بنشست و به شَرَه تمام در خوردن ایستاد.

خلیفه گفت: چه میشومی که چنان این بره را از هم می‌دری و به رغبت می‌خوری که گوییا پدر او تو را به سرو زده است. اعرابی گفت: این خود نیست اما تو چنان به چشم شفقت در وی می‌نگری و از دریدن و خوردن او ید می‌بری که گوییا مادر او تو را شیر داده است.

جامی»بهارستان»روضهٔ ششم (در مطایبه)»بخش 4

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور