صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »بهارستان
  3. »روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان)
  4. »بخش 6

بخش 6

شاعر: جامی

جوانی سلیل نام از سلاله کرام که در قبایل عرب به جمال و ادب مشهور بود و در بیشه شیران و معرکه دلیران از ضعف و سستی دور، در دل از دختر عم هوایی داشت و در سر از وسوسه عشق او سودایی، عمرها رنج طلب برد تا به مطلوب رسید و ضربت عشق خورد تا جمال معشوق بدید.

هنوز در بزم وصال جای گرم نکرده بود و از جام وصال جرعه ای بیش نخورده، عزیمت آنش خواست که از آن منزل در جای دیگر مقام کند و در موطن تازه تر آرام گیرد، آن ماه را در عماری نشاند و عماری را به آن راه که دلش می خواست براند.

چون یک مرحله ببرید به جایی خوش و منزلی دلکش رسید نزول کرد و عماری را فرود آورد ناگاه دید که از یک جانب سی سوار آشکارا شدند. برخاست و سلاح بست و در خانه زین نشست. چون نزدیک آمدند دانست که دشمنان وی اند و قصد او دارند. به مقابله و مقاتله ایشان مشغول گشت و بیشتر ایشان را کشت اما زخمهای کاری خورد به پیش دخترعم بازگشت و گفت:

آمد ز عدو به کشتن من خبری

بنشین که ببینمت به حسرت نظری

ریزم خونت که تا چو خونم ریزند

تا که ز لبت کام نگیرد دگری

دختر گفت: والله تو خون من نریزی من خون خود خود خواهم ریخت و با خون تو خواهم آمیخت، اما آن به که تو پیشدستی نمایی و این عقده را از دل خود بگشایی سلیل برخاست و این ترانه را آغاز کرد:

از گشتن نادرست این چرخ درشت

بنگر که مرا چه سان به خاک آمد پشت

آن کز ویم این نقد حیات است به مشت

امروز به دست خود همی باید کشت

پس بر گلویی که بر آن از زه گریبان رشک می برد و از غیرت عقد حمایل اشک می ریخت یک تیغ براند و آن شمع جهان افروز را به یکدم بنشاند و روی خاک آلود خود را در خون او مالید و به آن سرخ رویی بار دیگر روی در آن سیه روزان آورد و چند تن دیگر را سر برداشت و آخر سر بنهاد.

چون قوم سلیل از این واقعه خبر یافتند جامه دران و مویه کنان بشتافتند و آن هر دو کشته را به مقابر قبیله بردند و در یک قبر به خاک سپردند.

هردو را زیر زمین از سر عزت بردند

تا نه در روز جزا خوار و دژم برخیزند

در ته خاک به یک بسترشان جا کردند

تا به هم شاد بخسبند و به هم برخیزند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی از دانشمندان گوید که وقتی مجلس می داشتم و در زمین دل مستمعان تخم ارادت می کاشتم، پیری ملازم مجلس می بود و از وظیفه ملازمت تخلف نمی نمود اما دایم آه می کرد و اشک می ریخت و یک لحظه آه و اشکش از هم نمی گسیخت.

روزی در خلوت او را طلبیدم و از وی موجب آن را پرسیدم. گفت: من مردی بودم که غلامان و کنیزان می خریدم و می فروختم و وجه معاش خود از آن بیع و شری می اندوختم روزی غلامی صغیر:

جامی»بهارستان»روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان)»بخش 5

اگلی نظم

جوانی با کمال ادب به اشتر ملقب بر دختری جمیله از مهتران قبیله جیدا نام عاشق شد و رابطه وداد و قاعده اتحاد میان ایشان محکم گشت. آن راز را از نزدیک و دور می پوشیدند و در اختفای آن حسب المقدور می کوشیدند، اما به حکم آنکه گفته اند:

عشق سریست که گفتن نتوان

جامی»بهارستان»روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان)»بخش 7

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

هنگام سپیده‌دم خروس سحری

دانی که چرا همی‌کند نوحه‌گری؟

خیام»ترانه‌های خیام (صادق هدایت)»دم را دریابیم [143-108]»رباعی 114

* بر کوزه‌گری پریر کردم گذری

از خاک همی‌نمود هر دَم هنری

خیام»ترانه‌های خیام (صادق هدایت)»ذرات گردنده [73-57]»رباعی 69

دل سیر نگرددت ز بیدادگری

چشم آب نگرددت، چو در من نگری

رودکی»رباعیات»رباعی شمارهٔ 36

ای در دل من نشسته بگشاده دری

جز تو دگری نجویم و کو دگری

رومی»دیوان شمس»رباعیات»رباعی شمارهٔ 1724

بالا شجری لب شکر و دل حجری

زنجیر سری، سیم‌بری رشک پری

رومی»دیوان شمس»رباعیات»رباعی شمارهٔ 1785

با من ترش است روی یار قدری

شیرین‌تر از این ترش ندیدم شکری

رومی»دیوان شمس»رباعیات»رباعی شمارهٔ 1793

با یار به گلزار شدم رهگذری

بر گل نظری فکندم از بی‌خبری

رومی»دیوان شمس»رباعیات»رباعی شمارهٔ 1795

بر کار گذشته بین که حسرت نخوری

صوفی باشی و نام ماضی نبری

رومی»دیوان شمس»رباعیات»رباعی شمارهٔ 1800

بیچاره دلا که آینهٔ هر اثری

گر سر کشی از صفات با دردسری

رومی»دیوان شمس»رباعیات»رباعی شمارهٔ 1805

تو آب نه‌ای خاک نه‌ای تو دگری

بیرون ز جهان آب و گل در سفری

رومی»دیوان شمس»رباعیات»رباعی شمارهٔ 1819

مزید تلاش کریں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور