شاعر: جامی
جوانی سلیل نام از سلاله کرام که در قبایل عرب به جمال و ادب مشهور بود و در بیشه شیران و معرکه دلیران از ضعف و سستی دور، در دل از دختر عم هوایی داشت و در سر از وسوسه عشق او سودایی، عمرها رنج طلب برد تا به مطلوب رسید و ضربت عشق خورد تا جمال معشوق بدید.
هنوز در بزم وصال جای گرم نکرده بود و از جام وصال جرعه ای بیش نخورده، عزیمت آنش خواست که از آن منزل در جای دیگر مقام کند و در موطن تازه تر آرام گیرد، آن ماه را در عماری نشاند و عماری را به آن راه که دلش می خواست براند.
چون یک مرحله ببرید به جایی خوش و منزلی دلکش رسید نزول کرد و عماری را فرود آورد ناگاه دید که از یک جانب سی سوار آشکارا شدند. برخاست و سلاح بست و در خانه زین نشست. چون نزدیک آمدند دانست که دشمنان وی اند و قصد او دارند. به مقابله و مقاتله ایشان مشغول گشت و بیشتر ایشان را کشت اما زخمهای کاری خورد به پیش دخترعم بازگشت و گفت:
آمد ز عدو به کشتن من خبری
بنشین که ببینمت به حسرت نظری
ریزم خونت که تا چو خونم ریزند
تا که ز لبت کام نگیرد دگری
دختر گفت: والله تو خون من نریزی من خون خود خود خواهم ریخت و با خون تو خواهم آمیخت، اما آن به که تو پیشدستی نمایی و این عقده را از دل خود بگشایی سلیل برخاست و این ترانه را آغاز کرد:
از گشتن نادرست این چرخ درشت
بنگر که مرا چه سان به خاک آمد پشت
آن کز ویم این نقد حیات است به مشت
امروز به دست خود همی باید کشت
پس بر گلویی که بر آن از زه گریبان رشک می برد و از غیرت عقد حمایل اشک می ریخت یک تیغ براند و آن شمع جهان افروز را به یکدم بنشاند و روی خاک آلود خود را در خون او مالید و به آن سرخ رویی بار دیگر روی در آن سیه روزان آورد و چند تن دیگر را سر برداشت و آخر سر بنهاد.
چون قوم سلیل از این واقعه خبر یافتند جامه دران و مویه کنان بشتافتند و آن هر دو کشته را به مقابر قبیله بردند و در یک قبر به خاک سپردند.
هردو را زیر زمین از سر عزت بردند
تا نه در روز جزا خوار و دژم برخیزند
در ته خاک به یک بسترشان جا کردند
تا به هم شاد بخسبند و به هم برخیزند
زمین
هنگام سپیدهدم خروس سحری
دانی که چرا همیکند نوحهگری؟
خیامترانههای خیام (صادق هدایت)دم را دریابیم [143-108]رباعی 114
* بر کوزهگری پریر کردم گذری
از خاک همینمود هر دَم هنری
خیامترانههای خیام (صادق هدایت)ذرات گردنده [73-57]رباعی 69
دل سیر نگرددت ز بیدادگری
چشم آب نگرددت، چو در من نگری
رودکیرباعیاترباعی شمارهٔ 36
ای در دل من نشسته بگشاده دری
جز تو دگری نجویم و کو دگری
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1724
بالا شجری لب شکر و دل حجری
زنجیر سری، سیمبری رشک پری
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1785
با من ترش است روی یار قدری
شیرینتر از این ترش ندیدم شکری
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1793
با یار به گلزار شدم رهگذری
بر گل نظری فکندم از بیخبری
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1795
بر کار گذشته بین که حسرت نخوری
صوفی باشی و نام ماضی نبری
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1800
بیچاره دلا که آینهٔ هر اثری
گر سر کشی از صفات با دردسری
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1805
تو آب نهای خاک نهای تو دگری
بیرون ز جهان آب و گل در سفری
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1819
فارسی متن کا ماخذ: گنجور