صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »لیلی و مجنون
  4. »بخش 35 - صفت تابستان و خبر یافتن مجنون از رفتن لیلی به حج و همراه شدن با قافله وی

بخش 35 - صفت تابستان و خبر یافتن مجنون از رفتن لیلی به حج و همراه شدن با قافله وی

شاعر: جامی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

سیاح حدود این ولایت

نظام عقود این حکایت

22

زین قصه روایت اینچنین کرد

کان خاک نشیمن زمین گرد

33

نخجیر دره گوزن بیشه

نخجیر و گوزن تگ همیشه

44

چون ماند ز طوف کوی لیلی

وز گام زدن به سوی لیلی

55

آشفته و بی قرار می گشت

شوریده به هر دیار می گشت

66

از چهره به خون غبار می شست

سرگشته نشان یار می جست

77

هر جا می دید کاروانی

پیدا می کرد کاردانی

88

می سوخت ز درد و داغ جانان

می کرد ز وی سراغ جانان

99

رزی که سموم نیمروزی

برخاست به کوه و دشت سوزی

1010

شد دشت ز ریگ و سنگپاره

طشتی پر از اخگر و شراره

1111

حلقه شده مار ازو به هر سوی

زانسان که بر آتش اوفتد موی

1212

گر گور به دشت رو نهادی

گامی به زمین او نهادی

1313

چون نعل ستور راهپیمای

پر آبله گشتیش کف پای

1414

گیتی ز هوای گرم ناخوش

تفسان چو تنوره ای ز آتش

1515

هر کوه گران در آن تنوره

ریزان از هم چو سنگ نوره

1616

هر چشمه به کوه در خروشان

سنگین دیگی پر آب خوشان

1717

کردی ماهی ز آب لابه

با روغن داغ و روی تابه

1818

هر تخته سنگ داشت بر خوان

نخجیر کباب و کبک بریان

1919

از سایه گوزن دل بریده

در سایه شاخ خود خزیده

2020

بیچاره پلنگ از تف و تاب

در پای درخت سایه نایاب

2121

افتاده چو سایه درختی

ظلمت لختی و نور لختی

2222

گشته به گمان سایه نخجیر

ز آسیمه سری به وی پنه گیر

2323

آن روز به هر دره که سیلی

کرد از بالا به زیر میلی

2424

آن سیل نبود از نم میغ

بود آن شده آب کوه را تیغ

2525

مجنون رمیده در چنین روز

انگشت شده ز بس تف و سوز

2626

زو شعله دل زبانه می زد

آتش به همه زمانه می زد

2727

آرام نمی گرفت یک جای

می سوخت بر آتشش مرگ پای

2828

ناگاه چو لاله داغ بر دل

بالای تلی گرفت منزل

2929

انداخت به هر طرف نگاهی

از دور بدید خیمه گاهی

3030

خیمه زده جوق جوق مردم

گشته چو فلک زمین پر انجم

3131

برجست و نفیر آه برداشت

ره جانب خیمه گاه برداشت

3232

آنجا چو رسید از کناری

بیرون آمد شترسواری

3333

بر وی سر ره گرفت مجنون

کای طلعت تو به فال میمون

3434

این قافله روی در کجایند

محمل به کجا همی گشایند

3535

آن جوق کدام وین کدام است

آن قوم چه نام وین چه نام است

3636

آن ناقه سوار بی شتابی

می گفت ز یک یکش جوابی

3737

گفتا همه روی در حجازند

بر نیت حج بسیچ سازند

3838

پرسید در آن میان ز خیلی

گفتا لیلی و آل لیلی

3939

مسکین چو شنید از وی این نام

زان گفت و شنو گرفت آرام

4040

از گرد وجود خویشتن پاک

افتاد به سان سایه بر خاک

4141

بعد از چندی ز خاک برخاست

از هستی خویش پاک برخاست

4242

احرام حجاز بست با یار

از بی یاری برست با یار

4343

لیلی می راند محمل خویش

مجنون از دور با دل ریش

4444

می رفت رهی به آن درازی

با محمل او به عشقبازی

4545

می بود دلش به ناله زار

بربسته به محملش جرس وار

4646

هر بار که محملش بدیدی

افغان چو درای برکشیدی

4747

گفتی که چه حاجتش به محمل

این بس که مرا نشسته در دل

4848

محمل که بر آن دو رخ حجاب است

محمل نه که برج آفتاب است

4949

کو بخت که بر چو من خرابی

زین برج بتابد آفتابی

5050

گردم فارغ ز هوش و تمییز

در پرتو آن چو ذره ناچیز

5151

محمل کش او چو ناقه راندی

وز ناقه نشان پا بماندی

5252

مجنون ز قفا بایستادی

بوسه به نشان پاش دادی

5353

وز روی چو زر به زر گرفتی

وز هر مژه در گهر گرفتی

5454

کین مانده به ره نشان یار است

وز ناقه دوست یادگار است

5555

گر یار به دست نیست باری

گیرم به نشان او قراری

5656

مسکین عاشق به عاشقی بند

از دوست بود به هیچ خرسند

5757

گر یار به وصل در نسازد

با او به خیال عشق بازد

5858

از پایش اگر اثر نیابد

بر خاک رهش به پی شتابد

5959

زان دور که پای وی ببوسد

نایافته پای پی ببوسد

6060

جامی بنگر که در چه کاری

وز دوست به دست خود چه داری

6161

عالم همه مست جام اویند

دل کرده شکار دام اویند

6262

هر یک شده مست آرزویی

آن مست به رنگ وین به بویی

6363

او خورشیدیست عرش پایه

از وی همه عرش و فرش سایه

6464

می دار نظر به سایه دوست

لیکن زان رو که سایه اوست

6565

در سایه مدار روی امید

زانسان که شود حجاب خورشید

6666

از تیرگی حجاب بگذر

وز سایه در آفتاب بنگر

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

دهقان شکوفه بند این شاخ

استاد رقم نگار این کاخ

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 34 - شنیدن خلیفه آوازه مجنون را در عشقبازی و شعرپردازی و طلب داشتن وی

اگلی نظم

لیلی چو به عزم خانه برخاست

خانه به جمال خود بیاراست

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 36 - رسیدن مجنون در قافله لیلی به کعبه و در مناسک حج با وی عشق باختن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور