صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 55 - در دست از دهن باز داشتن زنان مصر و زبان طعن بر زلیخا کشیدن و به تیغ غیرت عشق دست و زبان ایشان بریدن

بخش 55 - در دست از دهن باز داشتن زنان مصر و زبان طعن بر زلیخا کشیدن و به تیغ غیرت عشق دست و زبان ایشان بریدن

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

نسازد عشق را کنج سلامت

خوشا رسوایی و کوی ملامت

2

غم عشق از ملامت تازه گردد

وز این غوغا بلند آوازه گردد

3

ملامت شحنه بازار عشق است

ملامت صیقل زنگار عشق است

4

ملامت های عشق از هر کرانه

بود کاهل تنان را تازیانه

5

چو باشد مرکب رهرو گران خیز

شود زان تازیانه سیر او تیز

6

زلیخا را چو بشکفت آن گل راز

جهانی شد به طعنش بلبل آواز

7

زنان مصر ازان آگاه گشتند

ملامت را حوالتگاه گشتند

8

به هر نیک و بدش در پی فتادند

زبان سرزنش بر وی گشادند

9

که شد فارغ ز هر ننگی و نامی

دلش مفتون عبرانی غلامی

10

چنان در مغز جانش جا گرفته ست

که دست از دین و دانش وا گرفته ست

11

عجب گمراهیی پیش آمد او را

که رو در بنده خویش آمد او را

12

عجب تر کان غلام از وی نفور است

ز دمسازی و همرازیش دور است

13

نه گاهی می کند در وی نگاهی

نه گامی می زند با وی به راهی

14

به هر جا آن رود این ایستد باز

به هر جا ایستد رفتن کند ساز

15

به هر جا آن کشد برقع ز رخسار

زند این از مژه بر دیده مسمار

16

ز هر غم کو بگرید این بخندد

هر آن در کو گشاید این ببندد

17

همانا پیش چشم او نکو نیست

ازان رو خاطرش را میل او نیست

18

گر آن دلبر گهی با ما نشستی

ز ما دیگر کجا تنها نشستی

19

ره ناکامی ما کم گرفتی

به ما هم کام دادی هم گرفتی

20

به مقبولی کسی را دسترس نیست

قبول خاطر اندر دست کس نیست

21

بسازیبا رخ نیکو شمایل

که سویش طبع مردم نیست مایل

22

بسا لولی وش شیرین کرشمه

که ریزد خون ز دل ها چشمه چشمه

23

زلیخا چون شنید این داستان را

فضیحت خواست آن ناراستان را

24

روان فرمود جشنی ساز کردند

زنان مصر را آواز کردند

25

چه جشنی بزمگاه خسروانه

هزارش ناز و نعمت در میانه

26

ز شربت های رنگارنگ صافی

چو نور از عکس در ظلمت شکافی

27

بلورین جام ها لبریز کرده

به مائالورد عطرآمیز کرده

28

ز زرین خوان زمینش مطرح خور

ز سیمین کاسه ها برجی پر اختر

29

به طعم و بوی خوش آن کاسه و خوان

طعامش قوت جسم و قوت جان

30

در او از خوردنی ها هر چه خواهی

ز مرغ آورده حاضر تا به ماهی

31

پی حلواش داده نیکوان وام

ز لب شکر ز دندان مغز بادام

32

ز تخته تخته حلواهای رنگین

بنای قصر جشنش بود شیرین

33

برای فرش در صحن وی افکند

هزاران خشت از پالوده قند

34

دهان تنگان به لب های شکرخا

نداده در دهان لوزینه را جا

35

چو گشته کامجو لوزینه زانها

به حشوش نام رفته بر زبانها

36

ز تازه میوه های تر نایاب

سبدها باغبان پر کرده از آب

37

نکرده هیچ نادربین تصور

کز آب آید برون زانسان سبد پر

38

روان هر سو کنیزان و غلامان

به خدمت همچو طاووسان خرامان

39

پریرویان مصری حلقه بسته

به مسندهای زرکش خوش نشسته

40

ز هر خوان آنچه می بایست خوردند

ز هر کار آنچه می شایست کردند

41

چو خوان برداشتند از پیش آنان

زلیخا شکرگویان مدح خوانان

42

نهاد از طبع حیلت ساز پر فن

ترنج و گزلکی بر دست هر تن

43

به یک کف گزلکی در کار خود تیز

به دیگر کف ترنجی شادی انگیز

44

ترنجی رنگ آن صفراء فاقع

پی صفراییان درمان نافع

45

بدیشان گفت پس کای نازنینان

به بزم نیکویی بالانشینان

46

چرا دارید ازینسان تلخ کامم

به طعن عشق عبرانی غلامم

47

اگر دیده ز وی پر نور دارید

به دیدارش مرا معذور دارید

48

اجازت گر بود آرم برونش

بدین اندیشه کردم رهنمونش

49

همه گفتند کز هر گفت و گویی

به جز وی نیست ما را آرزویی

50

بفرما تا برون آید خرامان

کشد بر فرق ما از ناز دامان

51

که ما از جان و دل مشتاق اوییم

رخش نادیده از عشاق اوییم

52

ترنجی کز تو اکنون بر کف ماست

پی صفراییان داروی صفراست

53

بریدن بی رخش نیکو نیاید

نمی برد کسی تا او نیاید

54

زلیخا دایه را سویش فرستاد

که بگذر سوی ما ای سرو آزاد

55

برون نه پا که در پای تو افتیم

به پیش قد رعنای تو افتیم

56

بود غمخانه دل تکیه گاهت

بیا تا دیده گردد فرش راهت

57

به قول دایه یوسف در نیامد

چو گل ز افسون او خوش برنیامد

58

به پای خود زلیخا سوی او شد

در آن کاشانه همزانوی او شد

59

به زاری گفت کای نور دو دیده

تمنای دل محنت رسیده

60

ز خود کردی نخست امیدوارم

به نومیدی فتاد آخر قرارم

61

فتادم در زبان مردم از تو

شدم رسوا میان مردم از تو

62

گرفتم آنکه در چشم تو خوارم

به نزدیک تو بس بی اعتبارم

63

مده زین خواری و بی اعتباری

ز خاتونان مصرم شرمساری

64

دل ریشم نمکخوار لب توست

نمکریزی بر او کار لب توست

65

مده ره در وفاداریم شک را

نگه می دار حق این نمک را

66

شد از افسون آن افسونگر گرم

دل یوسف به بیرون آمدن نرم

67

پی تزیین او چون باد برخاست

چو سرو از حله سبزش بیاراست

68

فرو آویخت گیسوی معنبر

به پیش حله اش چون عنبر تر

69

تو پنداری که بود از مشک ماری

کشیده خویش را در سبزه زاری

70

میانش را که با مو همبری کرد

ز زرین منطقه زیورگری کرد

71

ز چندان گوهر و لعل گرانسنگ

عجب دارم که نامد آن میان تنگ

72

به سر تاج مرصع از جواهر

ز هر جوهر هزارش لطف ظاهر

73

به پا نعلین از لعل و گهر پر

بر او بسته دوال از رشته در

74

ردایی از قصب کرده حمایل

به هر تارش گره صد جان و صد دل

75

به دستش داد زرین آفتابه

کنیزی از پیش زرکش عصابه

76

یکی طشتش به کف از نقره خام

به سان سایه او را گام بر گام

77

بدانسان هر که دیدش چابک و چست

نخست از جان شیرین دست خود شست

78

نیارم بیش ازین گفتن که چون بود

که از هر وصف کاندیشم برون بود

79

ز خلوتخانه آن گنج نهفته

برون آمد چو گلزار شگفته

80

زنان مصر کان گلزار دیدند

ز گلزارش گل دیدار چیدند

81

به یک دیدار کار از دستشان رفت

زمام اختیار از دستشان رفت

82

ز زیبا شکل او حیران بماندند

ز حیرت چون تن بی جان بماندند

83

چو هر یک را در آن دیدار دیدن

تمنا شد ترنج خود بریدن

84

ندانسته ترنج از دست خود باز

ز دست خود بریدن کرد آغاز

85

یکی از تیغ انگشتان قلم کرد

بدان حرف وفای او رقم کرد

86

قلم دیدی که با تیغ ار ستیزد

ز هر بندش برون شنگرف ریزد

87

یکی پر ساخت کف از صفحه سیم

کشیدش جدول از سرخی چو تقویم

88

به هر جدول روانه سیلی از خون

ز حد خود نهاده پای بیرون

89

چو دیدندش که جز والا گهر نیست

برآمد بانگ زیشان کین بشر نیست

90

نه چون آدم ز آب و گل سرشته ست

ز بالا آمده قدسی فرشته ست

91

زلیخا گفت هست این آن یگانه

کز اویم سرزنش ها را نشانه

92

ملامت کز شما بر جان من بود

همه از عشق این نازک بدن بود

93

مراد جان و تن من خواندم او را

به وصل خویشتن من خواندم او را

94

ولی او سر به کارم در نیاورد

امید روزگارم بر نیاورد

95

اگر ننهد به کام من دگر پای

ازین پس کنج زندان سازمش جای

96

رسد کارش در آن زندان به خواری

گذارد عمر در محنت گذاری

97

ز زندان خوی سرکش نرم گردد

دلش در نیکخویی گرم گردد

98

نگردد مرغ وحشی جز بدان رام

که گیرد در قفس یکچند آرام

99

گروهی زان زنان کف بریده

ز عقل و صبر و هوش و دل رمیده

100

ز تیغ عشق یوسف جان نبردند

ازان مجلس نرفته جان سپردند

101

گروهی از خرد بیگانه گشتند

ز عشق آن پری دیوانه گشتند

102

برهنه پای و سر بیرون دویدند

دگر روی خردمندی ندیدند

103

گروهی آمدند آخر به خود باز

ولی با سوز و درد عشق دمساز

104

زلیخاوار مست از جام یوسف

فتاده مرغ دل در دام یوسف

105

جمال یوسف آمد خمی از می

به قدر خود نصیب هر کس از وی

106

یکی را بهره مخموری و مستی

یکی را رستن از پندار هستی

107

یکی را جان فشاندن بر جمالش

یکی را لال ماندن در خیالش

108

نباید جز بر آن بی بهره بخشود

کزان می بهره اش بی بهرگی بود

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو یوسف را گرفت آن مرد سرهنگ

به محنتگاه زندان کرد آهنگ

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 54 - کشیدن سرهنگان یوسف را علیه السلام به جانب زندان و گواهی دادن طفل شیرخواره به پاکی وی و گذاشتن وی

اگلی نظم

چو کالا را شود جوینده بسیار

فزون گردد بدان میل خریدار

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 56 - معذور داشتن زنان مصر بعد از مشاهده جمال یوسف زلیخا را و دلالت کردن یوسف را بر انقیاد زلیخا و تهدید کردن وی به زندان

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور