صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »لیلی و مجنون
  4. »بخش 5 - در معنی عشق صادقان و صدق عاشقان

بخش 5 - در معنی عشق صادقان و صدق عاشقان

شاعر: جامی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

چون صبح ازل ز عشق دم زد

عشق آتش شوق در قلم زد

2

از لوح عدم قلم سرافراشت

صد نقش بدیع پیکر انگاشت

3

هستند افلاک زاده عشق

ارکان به زمین فتاده عشق

4

بی عشق نشان ز نیک و بد نیست

چیزی که ز عشق نیست خود نیست

5

این سقف بلند لاجوردی

روزان و شبان به گرد گردی

6

نیلوفر بوستان عشق است

گوی خم صولجان عشق است

7

مغناطیسی که طبع سنگ است

در آهن سخت کرده چنگ است

8

عشقیست فتاده آهن آهنگ

سر بر زده از درونه سنگ

9

زان گیر قیاس دردمندان

در جذبه عشق دلپسندان

10

بین سنگ که چون درین نشیمن

بی سنگ شود ز شوق آهن

11

هر چند که عشق دردناک است

آسایش سینه های پاک است

12

از محنت چرخ باژگون گرد

بی دولت عشق کی رهد مرد

13

کس ز آدمیان چه دون چه عالی

از معنی عشق نیست خالی

14

لیکن از دوست فرق تا دوست

افزون باشد ز مغز تا پوست

15

معشوق یکی زر است و سیم است

بی سیم دلش چو زر دو نیم است

16

معشوق یکی رز است و باغ است

زینهاش به سینه مانده باغ است

17

خوش آن که به مهر شاهدی جست

زین دغدغه ها ضمیر خود شست

18

دل بست به طرفه نازنینی

در مجلس انس خرده بینی

19

دامن پاکی ز دست اغیار

نی دامن چاک چون گل از خار

20

خوشتر ز وی آنکه چون اسیری

شد بسته پیر دیده پیری

21

خجلت ده گل به تازه رویی

رشک سمن از سفید مویی

22

آیینه روح ها جمالش

مفتاح فتوح ها مقالش

23

عشقت چو ازین دو جا بخواند

محمل به حقیقتت رساند

24

صحرای وجود را گل است این

دریای مجاز را پل است این

25

زین عشق کسی که بی نصیب است

در انجمن جهان غریب است

26

غافل ز حریم محرمیت

نشنیده نسیم آدمیت

27

آرند که واعظی سخنور

بر مجلس وعظ سایه گستر

28

از دفتر عشق نکته می راند

و افسانه عاشقان همی خواند

29

خر گم شده ای بر او گذر کرد

وز گمشده خودش خبر کرد

30

زد بانگ که کیست حاضر امروز

کز عشق نبوده خاطر افروز

31

نی محنت عشق دیده هرگز

نه داغ بتان کشیده هرگز

32

برخاست ز جای ساده مردی

هرگز ز دلش نزاده دردی

33

کان کس منم ای ستوده دهر

کز عشق نبوده هرگزم بهر

34

خر گم شده را بخواند کای یار

اینک خر تو بیار افسار

35

این را ز خری کزان دژم نیست

جز گوش دراز هیچ کم نیست

36

سرمایه محرمی ز عشق است

بل ک آدمی آدمی ز عشق است

37

هر کس که نه عاشق آدمی نیست

شایسته بزم محرمی نیست

38

جامی به کمند عشق شو بند

بگسل ز همه به عشق پیوند

39

جز عشق مگوی هیچ و مشنو

حرفی که نه عشق ازان خمش شو

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای اشهب شبرو تو از نور

از ظلمت جسم پیکرش دور

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 4 - پایه معراج سخن را از قمه عرش گذرانیدن و به اول درجه از درجات معارج قدر او صلی الله علیه و سلم رسانیدن

اگلی نظم

از هر چه سخنوران بدانند

وز لوح سخنوری بخوانند

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 6 - در سبب نظم این کتاب و باعث ترتیب این خطاب

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور