صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 53 - پیش رسیدن عزیز یوسف را بر بیرون آن خانه و پنهان داشتن آنچه میان وی و زلیخا گذشته بود و افشای زلیخا آن را

بخش 53 - پیش رسیدن عزیز یوسف را بر بیرون آن خانه و پنهان داشتن آنچه میان وی و زلیخا گذشته بود و افشای زلیخا آن را

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چنین زد خامه نقش این فسانه

که چون یوسف برون آمد ز خانه

22

برون خانه پیش آمد عزیزش

گروهی از خواص خانه نیزش

33

چو در حالش عزیز آشفتگی دید

در آن آشفتگی حالش بپرسید

44

جوابی دادش از حسن ادب باز

تهی از تهمت افشای آن راز

55

عزیزش دست بگرفت از سر مهر

درون بردش به سوی آن پریچهر

66

چو با هم دیدشان با خویشتن گفت

که یوسف با عزیز احوال من گفت

77

به حکم آن گمان آواز برداشت

نقاب از چهره آن راز برداشت

88

که ای میزان عدل آن را سزا چیست

که با اهلت نه بر کیش وفا زیست

99

به کار خویش بی اندیشگی کرد

درین پرده خیانت پیشگی کرد

1010

عزیزش داد رخصت کای پریروی

که کرد این کج نهادی راست بر گوی

1111

بگفت این بنده عبری کز آغاز

به فرزندی شد از لطفت سرافراز

1212

درین خلوت به راحت خفته بودم

درون از گرد محنت رفته بودم

1313

چون دزدان بر سر بالینم آمد

به قصد خرمن نسرینم آمد

1414

خیالش آنکه من از وی نه آگاه

به خرم گلستانم آورد راه

1515

به اذن باغبان ناگشته محتاج

برد سنبل به غارت گل به تاراج

1616

چو دست آورد پیش آن ناخردمند

که بگشاید ز گنج وصل من بند

1717

من از خواب گران بیدار گشتم

ز جام بیخودی هشیار گشتم

1818

هراسان گشت از بیداری من

گریزان شد ز خدمتگاری من

1919

رخ از شرمندگی سوی در آورد

به روی نیکبختی در برآورد

2020

شتابان از قفای وی دویدم

برون ننهاده پا در وی رسیدم

2121

گرفتم دامنش را چست و چالاک

چو گل افتاد در پیراهنش چاک

2222

گشاده چاک پیراهن دهانی

کند قول مرا روشن بیانی

2323

کنون آن به که همچون ناپسندان

کنی یکچند محبوسش به زندان

2424

و یا خود بر تن و اندام پاکش

نهی دردی که سازد دردناکش

2525

پسندی بر وی این رنج گران را

که گردد عبرتی مر دیگران را

2626

عزیز از وی چو بشنید این سخن را

نه بر جا دید دیگر خویشتن را

2727

دلش گشت از طریق استقامت

زبان را ساخت شمشیر ملامت

2828

به یوسف گفت چون گشتم گهرسنج

پی بیع تو خالی شد دو صد گنج

2929

به فرزندی گرفتم بعد از آنت

ز حشمت ساختم عالی مکانت

3030

زلیخا را هوادار تو کردم

کنیزان را پرستار تو کردم

3131

غلامان حلقه در گوش تو گشتند

صفاکیش و وفاکوش تو گشتند

3232

به مال خویش دادم اختیارت

نکردم رنجه دل در هیچ کارت

3333

نه دستور خرد بود این که کردی

عفاک الله چه بد بود این که کردی

3434

نمی شاید درین دیر پر آفات

جز احسان اهل احسان را مکافات

3535

تو احسان دیدی و کفران نمودی

به کافر نعمتی طغیان نمودی

3636

ز کوی حق گذاری رخت بستی

نمک خوردی نمکدان را شکستی

3737

چو یوسف از عزیز این تاب و تف دید

چو موی از گرمی آتش بپیچید

3838

بدو گفت ای عزیز این داوری چند

گناهی نی بدین خواریم مپسند

3939

زلیخا هر چه می گوید دروغ است

دروغ او چراغی بی فروغ است

4040

زن از پهلوی چپ شد آفریده

کس از چپ راستی هرگز ندیده

4141

بداند هر که بشناسد چپ از راست

که از چپ راستی مشکل توان خواست

4242

مرا تا دیده دارد در پیم سر

که گردد کام وی از من میسر

4343

گهی از پس درآید گه ز پیشم

بهر مکر و فسون خواند به خویشم

4444

ولی هرگز بر او نگشاده ام چشم

به خوان وصل او ننهاده ام چشم

4545

که باشم من که با خلق کریمت

نهم پای خیانت در حریمت

4646

بد آن بنده که چون مولا نبیند

رود در مسند مولا نشیند

4747

ز غربت داشتم بر سینه داغی

گرفته از همه کنج فراغی

4848

زلیخا قاصدی سویم فرستاد

به رویم صد در اندیشه بگشاد

4949

به افسون های شیرین از رهم برد

به همراهی درین خلوتگهم برد

5050

قضای حاجت خود خواست از من

سکون عافیت برخاست از من

5151

گریزان رو به سوی در دویدم

به صد درماندگی آنجا رسیدم

5252

گرفت اینک قفای دامنم را

درید از سوی پس پیراهنم را

5353

مرا با وی جز این کاری نبوده ست

برون زین کار بازاری نبوده ست

5454

گرت نبود قبول این بی گناهی

بکن بسم الله اینک هر چه خواهی

5555

زلیخا چون شنید این ماجرا را

به پاکی یاد کرد اول خدا را

5656

وز آن پس خورد سوگندان دیگر

به فرق شاه مصر و تاج و افسر

5757

به اقبال عزیز و عز و جاهش

که دولت ساخت از خاصان شاهش

5858

بلی چون افتد اندر دعویی بند

گواه بی گواهان چیست سوگند

5959

کند سوگند بسیار آشکاره

دروغ اندیشی سوگند خواره

6060

پس از سوگند آب از دیدگان ریخت

که یوسف از نخست این فتنه انگیخت

6161

چراغ کذب را کافروزدش زن

به جز اشک دروغین نیست روغن

6262

ازان روغن چراغش چون فروزد

به یک ساعت جهانی را بسوزد

6363

عزیز آن گریه و سوگند چون دید

بساط راست بینی در نوردید

6464

به سرهنگی اشارت کرد تا زود

زند بر جان یوسف زخمه چون عود

6565

به زخم غم رگ جانش خراشد

ز لوحش آیت راحت تراشد

6666

به زندانش کند محبوس چندان

که گردد آشکار آن سر پنهان

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

سخن پرداز این کاشانه راز

چنین بیرون دهد از پرده آواز

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 52 - درآوردن زلیخا یوسف را علیه السلام به خانه هفتم و بذل کردن مجهود در نیل مقصود و گریختن یوسف و ماندن زلیخا در تحیر و تأسف

اگلی نظم

چو یوسف را گرفت آن مرد سرهنگ

به محنتگاه زندان کرد آهنگ

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 54 - کشیدن سرهنگان یوسف را علیه السلام به جانب زندان و گواهی دادن طفل شیرخواره به پاکی وی و گذاشتن وی

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور