صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 45 - فرستادن زلیخا دایه را به نزدیک یوسف علیه السلام و مطالبه مقصود کردن و ابا نمودن وی از آن

بخش 45 - فرستادن زلیخا دایه را به نزدیک یوسف علیه السلام و مطالبه مقصود کردن و ابا نمودن وی از آن

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

زلیخا با غم با این درازی

چو دید از دایه رحم چاره سازی

2

بگفت ای از تو صد یاریم بوده

به هر کاری هواداریم بوده

3

مرا یک بار دیگر یاریی کن

ز غمخواریم بین غمخواریی کن

4

قدم از تارک من کن به سویش

زبان من شو و از من بگویش

5

که ای سرکش نهال ناز پرورد

رخت را در لطافت ناز پرورد

6

ز بستان جمال و گلشن ناز

نرسته چون قدت سروری سرافراز

7

ز جان و دل گل و آبی سرشتند

در او شاخی ز باغ سدره کشتند

8

چو برگ سربلندی داد آن شاخ

سهی سرو تواش خواندند گستاخ

9

عروس دهر تا در زادن افتاد

ز تو پاکیزه تر فرزند کم زاد

10

به فرزندیت آدم چشم روشن

ز گلروییت عالم گشته گلشن

11

کمال حسن تو حد بشر نیست

پری از خوبی تو بهره ور نیست

12

پری را گر نبودی شرمساری

نماندی از تو در کنج تواری

13

فرشته گرچه بر چرخ برین است

به پیش روی تو سر بر زمین است

14

فلک زینسان بلندت ساخت پایه

فکن بر مبتلای خویش سایه

15

زلیخا گرچه زیبا دلرباییست

فتاده در کمندت مبتلاییست

16

ز طفلی داغ تو بر سینه دارد

ز سودایت غمی دیرینه دارد

17

به ملک خود سه بارت دیده در خواب

وز آن عمریست مانده در تب و تاب

18

گهی چون آب در زنجیر بوده ست

گهی چون باد در شبگیر بوده ست

19

کنون هم گشته زین سودا چو مویی

ندارد جز تو در دل آرزویی

20

بر او ناکرده نقد زندگی گم

ترحم کن خوش است آخر ترحم

21

به لب هستی زلال زندگانی

چه باشد قطره ای بر وی فشانی

22

به قد هستی نهال میوه آور

چه باشد گر خورد از میوه ات بر

23

رضا ده تا ز لعلت کام گیرد

بود سوز دلش آرام گیرد

24

قدم نه تا سراندازد به پایت

رطب چیند ز نخل دلربایت

25

چه کم گردد ز جاه چون تو شاهی

اگر گاهی کنی سویش نگاهی

26

هوس دارد که با چندان عزیزی

کند پیش کنیزانت کنیزی

27

چو یوسف این فسون از دایه بشنود

به پاسخ لعل گوهربار بگشود

28

به دایه گفت کای دانا به هر راز

مشو بهر فریب من فسون ساز

29

زلیخا را غلام زر خریدم

بسا از وی عنایت ها که دیدم

30

گل و آبم عمارت کرده اوست

دل و جانم وفا پرورده اوست

31

اگر عمری کنم نعمت شماری

نیارم کردن او را حق گزاری

32

سری بر خط فرمانش نهاده

به خدمتگاریم اینک ستاده

33

ولی گو بر من اندیشه مپسند

که پیچم سر ز فرمان خداوند

34

ز بدفرمای نفس معصیت زای

نهم در تنگنای معصیت پای

35

به فرزندی عزیزم نام برده ست

امین خانه خویشم شمرده ست

36

نیم جز مرغ آب و دانه او

خیانت چون کنم در خانه او

37

خدای پاک را در هر سرشتی

جداگانه بود کاری و کشتی

38

بود پاکیزه طینت پاک کردار

زنازاده نباشد جز زناکار

39

ز مردم سگ ز سگ مردم نزاید

ز گندم جو ز جو گندم نیاید

40

به سینه سر اسرائیل دارم

به دل دانایی از جبریل دارم

41

اگر هستم نبوت را سزاوار

بود ز اسحاقم استحقاق این کار

42

گلی ام رازها در وی نهفته

ز گلزار خلیل الله شگفته

43

معاذالله که کاری پیشه سازم

که دارد از ره این قوم بازم

44

زلیخا زین هوس گو دور می دار

دل خویش و مرا معذور می دار

45

که من دارم ز فضل ایزد پاک

امید عصمت از نفس هوسناک

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

زلیخا را چو دایه آنچنان دید

ز دیده اشکریزان حال پرسید

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 44 - پرسیدن دایه از زلیخا سبب گداختن و سوختن وی را در مشاهده شمع جمال یوسف علیه السلام

اگلی نظم

چو دایه با زلیخا این خبر گفت

ز گفت او چو زلف خود برآشفت

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 46 - رفتن زلیخا به خود پیش یوسف علیه السلام و تضرع نمودن و عذر گفتن یوسف علیه السلام از تحصیل مراد وی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور