صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »لیلی و مجنون
  4. »بخش 49 - ملاقات کردن مجنون با لیلی در یکی از راهها و در انتظار مراجعت او در مقام حیرت ایستادن و شیان کردن مرغ بر سر وی

بخش 49 - ملاقات کردن مجنون با لیلی در یکی از راهها و در انتظار مراجعت او در مقام حیرت ایستادن و شیان کردن مرغ بر سر وی

شاعر: جامی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

رامشگر این ترانه خوش

دستان زن این سرود دلکش

22

بر عود سخن چنین کشد تار

کان مانده به چنگ غم گرفتار

33

چون شادی کاسه اش ز سر رفت

وان خرمیش ز دل به در رفت

44

با محنت دوری خود افتاد

با رنج صبوری خود افتاد

55

از نایره فراق می سوخت

وز شعله اشتیاق می سوخت

66

در هر منزل که جای بودش

بر تابه گرم پای بودش

77

نی خوابگهش به مرغزاری

نی آبخورش به چشمه ساری

88

بی صبری و بی قراریی داشت

با هر خس و خار زاریی داشت

99

از هر چیزی مدد همی جست

زان ورطه خلاص خود همی جست

1010

روزی به هوای نیمروزی

از تاب حرارت تموزی

1111

ره برد به خیمه ذلیلان

یعنی که به سایه مغیلان

1212

بر ساخت ازان نظاره گاهی

می کرد به هر طرف نگاهی

1313

ناگاه بدید قومی از دور

زیشان در و دشت گشته معمور

1414

قومی همه از بزرگواری

ارباب محفه و عماری

1515

کردند به یک زمان در آن جای

صد خیمه و بارگاه بر پای

1616

زانجا که خیال عاشقان است

سودای محال عاشقان است

1717

مجنون با خود خیال می کرد

وین آرزوی محال می کرد

1818

کانان لیلی و آل اویند

محمل کش جاه و مال اویند

1919

دیگر می گفت کین خیال است

وز بخت من این هوس محال است

2020

با خود همه گفت و گویش این بود

اندیشه و آرزویش این بود

2121

زان خیمه گهش نمود ناگاه

با جمع ستارگان یکی ماه

2222

کز خیمه هوای گشت کردند

زان مرحله رو به دشت کردند

2323

در پای کشان ز ناز دامان

گشتند به سوی او خرامان

2424

او چشم نهاده کان کیانند

سرمایه سود یا زیانند

2525

وانان شده سوی او شتابان

کان تنها کیست در بیابان

2626

آن دم که به پیش هم رسیدند

یکدیگر را تمام دیدند

2727

مسکین مجنون چه دید لیلی

با او ز زنان قوم خیلی

2828

چشمش چو بر آن سهی قد افتاد

بیخود برجست و بیخود افتاد

2929

شد کالبدش ز هوش خالی

لیلی به سرش دوید حالی

3030

بنهاد سرش به زانوی خویش

خونابه فشان ز سینه ریش

3131

زان خواب خوش از گلابریزی

زود آوردش به خوابخیزی

3232

دیدند جمال یکدگر را

بردند ملال یکدگر را

3333

هر راز کهن که بود گفتند

هر در سخن که بود سفتند

3434

در وقت وداع کاندرین باغ

کس سوخته دل مباد ازین داغ

3535

مجنون گفتا که ای دل افروز

کامروز میان صد غم و سوز

3636

بگذاشتی اندرین زمینم

من بعد کی و کجات بینم

3737

گفتا که به وقت بازگشتن

خواهی هم ازین زمین گذشتن

3838

گر زانکه درین مقام باشی

از دیدن من به کام باشی

3939

با طلعت من شوی ز غم شاد

من نیز ز بند محنت آزاد

4040

این رفت ز جای و آن به جا ماند

چون مرده تنی ز جان جدا ماند

4141

می رفت ز دیده دلربایش

می دید به حسرت از قفایش

4242

از جان رقمی نمانده باقی

می گفت قصاید فراقی

4343

بر موجب وعده ای که بشنید

از منزل خویشتن نجنبید

4444

در حیرت عشق آن دلارای

بنشست درخت وار از پای

4545

می بود ستاده چون درختی

مرغان به سرش نشسته لختی

4646

یک جا چو درخت پاش محکم

مو رفته چو شاخه هاش درهم

4747

عهدی چو گذشت در میانه

مرغی به سرش گرفت خانه

4848

مویش چو بتان مشک برقع

از گوهر بیضه شد مرصع

4949

برخاست ز بیضه ها به پرواز

مرغان سرود عشق پرداز

5050

یکچند بر این نسق چو بگذشت

لیلی به دیار خویش برگشت

5151

آمد چو به آن خجسته منزل

وز ناقه فرو گرفت محمل

5252

هر کس ز مشقت سیاحت

آسود به خواب استراحت

5353

برخاست به وقت نیمروزان

خورشید آسا رخی فروزان

5454

در پای به ناز پروریده

نعلین ادیم زر کشیده

5555

پوشیده پرند آسمانی

بربسته حمایل یمانی

5656

آراسته چون بهشت رویی

آماده در او هر آرزویی

5757

چون سرو سهی به قد دلکش

چون کبک دری خرامیش خوش

5858

آمد به سر رمیده مجنون

دیدش ز حساب عقل بیرون

5959

یک ذره ز وی نمانده بر جای

مستغرق عشق فرق تا پای

6060

چشمی به زمین به سان انجم

در پرتو آفتاب خود گم

6161

هر چند نهفته دادش آواز

نامد به وجود خویشتن باز

6262

زد بانگ بلند کای وفا کیش

بنگر به وفا سرشته خویش

6363

گفتا تو کیی و از کجایی

بیهوده به سوی من چه آیی

6464

گفتا که منم مراد جانت

کام دل و رونق روانت

6565

یعنی لیلی که مست اویی

اینجا شده پایبست اویی

6666

گفتا رو رو که عشقت امروز

در من زده آتشی جهانسوز

6767

برد از نظرم غبار صورت

دیگر نشوم شکار صورت

6868

عشقم کشتی به موج خون راند

معشوقی و عاشقی برون ماند

6969

باشد ز نخست روی عاشق

در هر چه به طبع اوست لایق

7070

چون جذبه عشق زور گیرد

از میل و مراد خود بمیرد

7171

آرد به مراد یار خود روی

واو را شود از جهان رضاجوی

7272

چون جذبه آن زیاده گردد

زان دغدغه نیز ساده گردد

7373

افتاده به موج قلزم عشق

بیخود شده از تلاطم عشق

7474

معشوقی و عاشقی کشد رخت

گردد نظر دو لخت یک لخت

7575

یکسر نظر از دویی ببندد

چشم از منی و تویی ببندد

7676

از کشمکش دویی سلامت

او ماند و عشق تا قیامت

7777

لیلی چو شنید این سخن ها

از صبر و قرار ماند تنها

7878

دانست یقین که حال او چیست

بنشست و به های های بگریست

7979

گفت این دل و دین ز دست داده

در ورطه عشق ما فتاده

8080

برتافت رخ از سرای امید

شد پی سپر بلای جاوید

8181

نادیده ز خوان ما نوایی

افتاد به جاودان بلایی

8282

مشکل که دگر به هم نشینیم

وز دور جمال هم ببینیم

8383

این گفت و ره وثاق برداشت

ماتمگری فراق برداشت

8484

از سینه به ناله درد می رفت

می رفت و به آب دیده می گفت

8585

دردا که فلک ستیزه کار است

سرچشمه عیش ناگوارست

8686

پیمانه دهر زهر پیماست

لطفش به لباس قهر پیداست

8787

ما خوش خاطر دو یار بودیم

دور از غم روزگار بودیم

8888

دوران فلک به کام ما بود

جلاب طرب به جام ما بود

8989

از دست خسان ز پا فتادیم

وز یکدیگر جدا فتادیم

9090

او دور از من به مرگ نزدیک

من دور از وی چو موی باریک

9191

او کرده به وادی عدم روی

من کرده به تنگنای غم خوی

9292

او بر شرف هلاک بی من

افتاده به خون و خاک بی من

9393

من در صدد زوال بی او

ناچیزتر از خیال بی او

9494

امروز بریدم از وی امید

دل بنهادم به هجر جاوید

9595

رفت آنکه دگر رسیم با هم

وین چاک درون شود فراهم

9696

کس آفت داغ ما مبیناد

دودی ز چراغ ما مبیناد

9797

این گفت و شکسته دل ز منزل

بر نیت کوچ بست محمل

9898

مجنون هم ازان نشیمن درد

منزل به نشیمن دگر کرد

9999

چون وعده دوست را به سر برد

بار خود ازان زمین به در برد

100100

برخاست چنانکه بود از آغاز

با گور و گوزن گشت دمساز

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شیرین سخن شکر فسانه

کین قصه نهاد در میانه

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 48 - رفتن مجنون به طفیل گدایان به خیمه گاه لیلی و شکستن لیلی کاسه وی را و رقص کردن مجنون از ذوق آن

اگلی نظم

محمل بند عروس این راز

آهنگ حدی چنین کند ساز

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 50 - خبر یافتن اعرابی از حال مجنون و به زیارت وی رفتن و چند روز با وی بودن و اشعار یاد گرفتن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور