صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »لیلی و مجنون
  4. »بخش 11 - افسانه شب گذرانیدن مجنون و لیلی از جمال هم دور و از وصال یکدیگر مهجور

بخش 11 - افسانه شب گذرانیدن مجنون و لیلی از جمال هم دور و از وصال یکدیگر مهجور

شاعر: جامی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

شب کز سر چرخ لاجوردی

گوی زر خور ز تیز گردی

22

در ظلمت چاه مغرب افتاد

شد عرصه دهر ظلمت آباد

33

زرین طاووس ازین کهن باغ

بگذشت و نشست لشکر زاغ

44

مشکین پرها ز هم گشادند

کافوری بیضه ها نهادند

55

افروخت هزار مشعل نور

رخشانی بیضه های کافور

66

قیس از لیلی برید پیوند

محمل به منازل خود افکند

77

دل با لیلی و تن به خانه

جان ناوک درد را نشانه

88

چون مار گزیده ناتوانی

می کند به کار خویش جانی

99

لیلی می گفت و اشک می ریخت

وز پنجه به فرق خاک می بیخت

1010

لیلی می گفت و آه می کرد

آهش به سپهر راه می کرد

1111

هر چند شدی فسانه پرداز

کردی پی خواب حیله ها ساز

1212

کاری به حیل نمی شدی راست

می خفت و همی نشست و می خاست

1313

پهلو چو به بسترش رسیدی

خواب از مژه ترش رمیدی

1414

گویی که ز بسترش به هر بار

در پهلو همی خلید صد خار

1515

ور بنشستی سر به زانو

آورده در آن دو آینه رو

1616

هر صورت محنتی که بودی

زان آینه هاش رو نمودی

1717

ور زانکه به خاستن زدی رای

فریادکنان بجستی از جای

1818

بر سینه غمی گران تر از کوه

صد چرخ زدی به رقص اندوه

1919

نومید ز چاره سازی شب

راندی سخن از درازی شب

2020

گفتی شب غم عجب بلاییست

شب نی که سیاه اژدهاییست

2121

بر دور افق کشیده خود را

در کام گرفته نیک و بد را

2222

کام از لب یار چون ربایم

کافتاده به کام اژدهایم

2323

کو صبح که یک فسون بخواند

وز آفت او مرا رهاند

2424

این بود ز داغ فرقت یار

شب تا دم صبح قیس را کار

2525

لیلی به حریم خانه خویش

هم داشت ازین قبل دلی ریش

2626

از صحبت قیس یاد می کرد

وز دست فراق داد می کرد

2727

هر حال که قیس ناتوان داشت

او نیز جدا ز وی همان داشت

2828

چشمش ز خیال او نمی خفت

می راند ز دیده اشک و می گفت

2929

هست او مرغی بلند پرواز

هر جا خواهد شدن کند ساز

3030

من فرش حرمسرای خویشم

جنبش نبود ز جای خویشم

3131

رفتن سوی او ز من نشاید

وای دل من گر او نیاید

3232

مردان همه جا خجسته حالند

بیچاره زنان که بسته بالند

3333

آمد شد عشق کار زن نیست

زن مالک کار خویشتن نیست

3434

عشقی که برآورد سر از جیب

از مرد هنر بود ز زن عیب

3535

داغی که مراست در دل از وی

رنجی که مراست حاصل از وی

3636

گر بر دل وی ز صد یکی هست

امید وصالش اندکی هست

3737

ور نیست زهی بلا که افتاد

این مردن نو مبارکم باد

3838

تا صبحدم این ترانه می زد

وآتش ز دلش زبانه می زد

3939

القصه دو عاشق وفادار

هر دو به فراق هم گرفتار

4040

تاریک شبی به روز بردند

وز جان ره عاشقی سپردند

4141

در دل غم آنکه شب چه زاید

چون روز شود چه رو نماید

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

برگشت چو قیس غم رسیده

زان شمع قبیله دل رمیده

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 10 - گرم شدن مجنون از سماع آوازه لیلی و آهنگ مقام او کردن و چون شکاریان سرگشته به پای خود روی به دام آوردن

اگلی نظم

چون عیسی صبح دم برآورد

وز زرد قصب علم برآورد

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 12 - رفتن مجنون روز دیگر به قبیله لیلی و ملاقات کردن باوی و به جهت ازدحام اغیار مجال سخن نایافتن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور