فردوسی»شاهنامه»سهراب»بخش 18بخش 18شاعر: فردوسیوزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)صنف: مثنویصداکاران: عندلیب، سهیل قاسمیآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 111نقل کریںدگر باره اسپان ببستند سختبه سر بر همی گشت بدخواه بخت22نقل کریںبه کشتی گرفتن نهادند سرگرفتند هر دو دوال کمر33نقل کریںهرآنگه که خشم آورد بخت شومکند سنگ خارا به کردار موم44نقل کریںسرافراز سهراب با زور دستتو گفتی سپهر بلندش ببست55نقل کریںغمی بود رستم بیازید چنگگرفت آن بر و یال جنگی پلنگ66نقل کریںخم آورد پشت دلیر جوانزمانه بیامد نبودش توان77نقل کریںزدش بر زمین بر به کردار شیربدانست کاو هم نماند به زیر88نقل کریںسبک تیغ تیز از میان برکشیدبر شیر بیدار دل بردرید99نقل کریںبپیچید زانپس یکی آه کردز نیک و بد اندیشه کوتاه کرد1010نقل کریںبدو گفت کاین بر من از من رسیدزمانه به دست تو دادم کلید1111نقل کریںتو زین بیگناهی که این کوژپشتمرابرکشید و به زودی بکشت1212نقل کریںبه بازی بکویند همسال منبه خاک اندر آمد چنین یال من1313نقل کریںنشان داد مادر مرا از پدرز مهر اندر آمد روانم بسر1414نقل کریںهرآنگه که تشنه شدستی به خونبیالودی آن خنجر آبگون1515نقل کریںزمانه به خون تو تشنه شودبراندام تو موی دشنه شود1616نقل کریںکنون گر تو در آب ماهی شویو گر چون شب اندر سیاهی شوی1717نقل کریںوگر چون ستاره شوی بر سپهرببری ز روی زمین پاک مهر1818نقل کریںبخواهد هم از تو پدر کین منچو بیند که خاکست بالین من1919نقل کریںازین نامداران گردنکشانکسی هم برد سوی رستم نشان2020نقل کریںکه سهراب کشتست و افگنده خوارترا خواست کردن همی خواستار2121نقل کریںچو بشنید رستم سرش خیره گشتجهان پیش چشم اندرش تیره گشت2222نقل کریںبپرسید زان پس که آمد به هوشبدو گفت با ناله و با خروش2323نقل کریںکه اکنون چه داری ز رستم نشانکه کم باد نامش ز گردنکشان2424نقل کریںبدو گفت ار ایدونکه رستم توییبکشتی مرا خیره از بدخویی2525نقل کریںز هر گونهای بودمت رهنماینجنبید یک ذره مهرت ز جای2626نقل کریںچو برخاست آواز کوس از درمبیامد پر از خون دو رخ مادرم2727نقل کریںهمی جانش از رفتن من بخستیکی مهره بر بازوی من ببست2828نقل کریںمرا گفت کاین از پدر یادگاربدار و ببین تا کی آید به کار2929نقل کریںکنون کارگر شد که بیکار گشتپسر پیش چشم پدر خوار گشت3030نقل کریںهمان نیز مادر به روشن روانفرستاد با من یکی پهلوان3131نقل کریںبدان تا پدر را نماید به منسخن برگشاید به هر انجمن3232نقل کریںچو آن نامور پهلوان کشته شدمرا نیز هم روز برگشته شد3333نقل کریںکنون بند بگشای از جوشنمبرهنه نگه کن تن روشنم3434نقل کریںچو بگشاد خفتان و آن مهره دیدهمه جامه بر خویشتن بردرید3535نقل کریںهمی گفت کای کشته بر دست مندلیر و ستوده به هر انجمن3636نقل کریںهمی ریخت خون و همی کند مویسرش پر ز خاک و پر از آب روی3737نقل کریںبدو گفت سهراب کین بدتریستبه آب دو دیده نباید گریست3838نقل کریںازین خویشتن کشتن اکنون چه سودچنین رفت و این بودنی کار بود3939نقل کریںچو خورشید تابان ز گنبد بگشتتهمتن نیامد به لشکر ز دشت4040نقل کریںز لشکر بیامد هشیوار بیستکه تا اندر آوردگه کار چیست4141نقل کریںدو اسپ اندر آن دشت برپای بودپر از گرد رستم دگر جای بود4242نقل کریںگو پیلتن را چو بر پشت زینندیدند گردان بران دشت کین4343نقل کریںگمانشان چنان بد که او کشته شدسرنامداران همه گشته شد4444نقل کریںبه کاووس کی تاختند آگهیکه تخت مهی شد ز رستم تهی4545نقل کریںز لشکر برآمد سراسر خروشزمانه یکایک برآمد به جوش4646نقل کریںبفرمود کاووس تا بوق و کوسدمیدند و آمد سپهدار طوس4747نقل کریںازان پس بدو گفت کاووس شاهکز ایدر هیونی سوی رزمگاه4848نقل کریںبتازید تا کار سهراب چیستکه بر شهر ایران بباید گریست4949نقل کریںاگر کشته شد رستم جنگجویاز ایران که یارد شدن پیش اوی5050نقل کریںبه انبوه زخمی بباید زدنبرین رزمگه بر نشاید بدن5151نقل کریںچو آشوب برخاست از انجمنچنین گفت سهراب با پیلتن5252نقل کریںکه اکنون که روز من اندر گذشتهمه کار ترکان دگرگونه گشت5353نقل کریںهمه مهربانی بران کن که شاهسوی جنگ ترکان نراند سپاه5454نقل کریںکه ایشان ز بهر مرا جنگجویسوی مرز ایران نهادند روی5555نقل کریںبسی روز را داده بودم نویدبسی کرده بودم ز هر در امید5656نقل کریںنباید که بینند رنجی به راهمکن جز به نیکی بر ایشان نگاه5757نقل کریںنشست از بر رخش رستم چو گردپر از خون رخ و لب پر از باد سرد5858نقل کریںبیامد به پیش سپه با خروشدل از کردهٔ خویش با درد و جوش5959نقل کریںچو دیدند ایرانیان روی اویهمه برنهادند بر خاک روی6060نقل کریںستایش گرفتند بر کردگارکه او زنده باز آمد از کارزار6161نقل کریںچو زان گونه دیدند بر خاک سردریده برو جامه و خسته بر6262نقل کریںبه پرسش گرفتند کاین کار چیستترادل برین گونه از بهر کیست6363نقل کریںبگفت آن شگفتی که خود کرده بودگرامیتر خود بیازرده بود6464نقل کریںهمه برگرفتند با او خروشزمین پر خروش و هوا پر ز جوش6565نقل کریںچنین گفت با سرفرازان که مننه دل دارم امروز گویی نه تن6666نقل کریںشما جنگ ترکان مجویید کسهمین بد که من کردم امروز بس6767نقل کریںچو برگشت ازان جایگه پهلوانبیامد بر پور خسته روان6868نقل کریںبزرگان برفتند با او بهمچو طوس و چو گودرز و چون گستهم6969نقل کریںهمه لشکر از بهر آن ارجمندزبان برگشادند یکسر ز بند7070نقل کریںکه درمان این کار یزدان کندمگر کاین سخن بر تو آسان کند7171نقل کریںیکی دشنه بگرفت رستم به دستکه از تن ببرد سر خویش پست7272نقل کریںبزرگان بدو اندر آویختندز مژگان همی خون فرو ریختند7373نقل کریںبدو گفت گودرز کاکنون چه سودکه از روی گیتی برآری تو دود7474نقل کریںتو بر خویشتن گر کنی صدگزندچه آسانی آید بدان ارجمند7575نقل کریںاگر ماند او را به گیتی زمانبماند تو بیرنج با او بمان7676نقل کریںوگر زین جهان این جوان رفتنیستبه گیتی نگه کن که جاوید کیست7777نقل کریںشکاریم یکسر همه پیش مرگسری زیر تاج و سری زیر ترگ◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمچو خورشید تابان برآورد پرسیه زاغ پران فرو برد سرفردوسی»شاهنامه»سهراب»بخش 17اگلی نظمبه گودرز گفت آن زمان پهلوانکز ایدر برو زود روشن روانفردوسی»شاهنامه»سهراب»بخش 19◆آڈیوصداکار منتخب کریںعندلیبسهیل قاسمیآڈیو چلائیں0:000:00◆ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور