فردوسی»شاهنامه»سهراب»بخش 17بخش 17شاعر: فردوسیوزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)صنف: مثنویصداکار: عندلیبآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںچو خورشید تابان برآورد پرسیه زاغ پران فرو برد سر2نقل کریںتهمتن بپوشید ببربیاننشست از بر ژنده پیل ژیان3نقل کریںکمندی به فتراک بر بست شستیکی تیغ هندی گرفته بدست4نقل کریںبیامد بران دشت آوردگاهنهاده به سر بر ز آهن کلاه5نقل کریںهمه تلخی از بهر بیشی بودمبادا که با آز خویشی بود6نقل کریںوزان روی سهراب با انجمنهمی می گسارید با رودزن7نقل کریںبه هومان چنین گفت کاین شیرمردکه با من همیگردد اندر نبرد8نقل کریںز بالای من نیست بالاش کمبرزم اندرون دل ندارد دژم9نقل کریںبر و کتف و یالش همانند منتو گویی که داننده بر زد رسن10نقل کریںنشانهای مادر بیابم همیبدان نیز لختی بتابم همی11نقل کریںگمانی برم من که او رستمستکه چون او بگیتی نبرده کمست12نقل کریںنباید که من با پدر جنگجویشوم خیرهروی اندر آرم بروی13نقل کریںبدو گفت هومان که در کارزاررسیدست رستم به من اند بار14نقل کریںشنیدم که در جنگ مازندرانچه کرد آن دلاور به گُرز گران15نقل کریںبدین رخش ماند همی رخش اویولیکن ندارد پی و پخش اوی16نقل کریںبه شبگیر چون بردمید آفتابسر جنگجویان برآمد ز خواب17نقل کریںبپوشید سهراب خفتان رزمسرش پر ز رزم و دلش پر ز بزم18نقل کریںبیامد خروشان بران دشت جنگبه چنگ اندرون گُرزهٔ گاورنگ19نقل کریںز رستم بپرسید خندان دو لبتو گفتی که با او به هم بود شب20نقل کریںکه شب چون بدت روز چون خاستیز پیگار بر دل چه آراستی21نقل کریںز کف بفگن این گُرز و شمشیر کینبزن جنگ و بیداد را بر زمین22نقل کریںنشینیم هر دو پیاده به همبه می تازه داریم روی دژم23نقل کریںبه پیش جهاندار پیمان کنیمدل از جنگ جستن پشیمان کنیم24نقل کریںهمان تا کسی دیگر آید به رزمتو با من بساز و بیارای بزم25نقل کریںدل من همی با تو مهر آوردهمی آب شرمم به چهر آورد26نقل کریںهمانا که داری ز گردان نژادکنی پیش من گوهر خویش یاد27نقل کریںبدو گفت رستم کهای نامجوینبودیم هرگز بدین گفتوگوی28نقل کریںز کشتی گرفتن سخن بود دوشنگیرم فریب تو زین در مکوش29نقل کریںنه من کودکم گر تو هستی جوانبه کشتی کمر بستهام بر میان30نقل کریںبکوشیم و فرجام کار آن بودکه فرمان و رای جهانبان بود31نقل کریںبسی گشتهام در فراز و نشیبنیم مرد گفتار و بند و فریب32نقل کریںبدو گفت سهراب کز مرد پیرنباشد سخن زین نشان دلپذیر33نقل کریںمرا آرزو بد که در بسترتبرآید به هنگام هوش از برت34نقل کریںکسی کز تو ماند ستودان کندبپرد روان تن به زندان کند35نقل کریںاگر هوش تو زیر دست منستبه فرمان یزدان بساییم دست36نقل کریںاز اسپان جنگی فرود آمدندهشیوار با گبر و خود آمدند37نقل کریںببستند بر سنگ اسپ نبردبرفتند هر دو روان پر ز گرد38نقل کریںبکشتی گرفتن برآویختندز تن خون و خوی را فرو ریختند39نقل کریںبزد دست سهراب چون پیل مستبرآوردش از جای و بنهاد پست40نقل کریںبه کردار شیری که بر گور نرزند چنگ و گور اندر آید به سر41نقل کریںنشست از بر سینهٔ پیلتنپر از خاک چنگال و روی و دهن42نقل کریںیکی خنجری آبگون برکشیدهمیخواست از تن سرش را برید43نقل کریںبه سهراب گفت ای یل شیرگیرکمندافگن و گرد و شمشیرگیر44نقل کریںدگرگونهتر باشد آیین ماجزین باشد آرایش دین ما45نقل کریںکسی کاو بکشتی نبرد آوردسر مهتری زیر گرد آورد46نقل کریںنخستین که پشتش نهد بر زمیننبرد سرش گرچه باشد به کین47نقل کریںگرش بار دیگر به زیر آوردز افگندنش نام شیر آورد48نقل کریںبدان چاره از چنگ آن اژدهاهمیخواست کاید ز کشتن رها49نقل کریںدلیر جوان سر به گفتار پیربداد و ببود این سخن دلپذیر50نقل کریںیکی از دلی و دوم از زمانسوم از جوانمردیش بیگمان51نقل کریںرها کرد زو دست و آمد به دشتچو شیری که بر پیش آهو گذشت52نقل کریںهمیکرد نخچیر و یادش نبودازان کس که با او نبرد آزمود53نقل کریںهمی دیر شد تا که هومان چو گردبیامد بپرسیدش از هم نبرد54نقل کریںبه هومان بگفت آن کجا رفته بودسخن هرچه رستم بدو گفته بود55نقل کریںبدو گفت هومان گرد ای جوانبه سیری رسیدی همانا ز جان56نقل کریںدریغ این بر و بازو و یال تومیان یلی چنگ و گوپال تو57نقل کریںهژبری که آورده بودی بدامرها کردی از دام و شد کار خام58نقل کریںنگه کن کزین بیهده کارکردچه آرد به پیشت به دیگر نبرد59نقل کریںبگفت و دل از جان او برگرفتپرانده همی ماند ازو در شگفت60نقل کریںبه لشکرگه خویش بنهاد رویبه خشم و دل از غم پر از کار اوی61نقل کریںیکی داستان زد برین شهریارکه دشمن مدار ارچه خردست خوار62نقل کریںچو رستم ز دست وی آزاد شدبسان یکی تیغ پولاد شد63نقل کریںخرامان بشد سوی آب روانچنان چون شده باز یابد روان64نقل کریںبخورد آب و روی و سر و تن بشستبه پیش جهانآفرین شد نخست65نقل کریںهمی خواست پیروزی و دستگاهنبود آگه از بخشش هور و ماه66نقل کریںکه چون رفت خواهد سپهر از برشبخواهد ربودن کلاه از سرش67نقل کریںوزان آبخور شد به جای نبردپراندیشه بودش دل و روی زرد68نقل کریںهمیتاخت سهراب چون پیل مستکمندی به بازو کمانی به دست69نقل کریںگرازان و بر گور نعرهزنانسمندش جهان و جهان راکنان70نقل کریںهمیماند رستم ازو در شگفتز پیگارش اندازهها برگرفت71نقل کریںچو سهراب شیراوژن او را بدیدز باد جوانی دلش بردمید72نقل کریںچنین گفت کای رسته از چنگ شیرجدا مانده از زخم شیر دلیر◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمبرفتند و روی هوا تیره گشتز سهراب گردون همی خیره گشتفردوسی»شاهنامه»سهراب»بخش 16اگلی نظمدگر باره اسپان ببستند سختبه سر بر همی گشت بدخواه بختفردوسی»شاهنامه»سهراب»بخش 18آڈیوصداکار منتخب کریںعندلیبآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور