صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی بهرام گور
  4. »بخش 39

بخش 39

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو بهرام با دخت شنگل بساخت

زن او همی شاه گیتی شناخت

22

شب و روز گریان بد از مهر اوی

نهاده دو چشم اندران چهر اوی

33

چو از مهرشان شنگل آگاه شد

ز بدها گمانیش کوتاه شد

44

نشستند یک روز شادان بهم

همی رفت هرگونه از بیش و کم

55

سپینود را گفت بهرامشاه

که دانم که هستی مرا نیک‌خواه

66

یکی راز خواهم همی با تو گفت

چنان کن که ماند سخن در نهفت

77

همی رفت خواهم ز هندوستان

تو باشی بدین کار همداستان

88

به تنها بگویم ترا یک سخن

نباید که داند کس از انجمن

99

به ایران مرا کار زین بهترست

همم کردگار جهان یاورست

1010

به رفتن گر ایدونک رای آیدت

به خوبی خرد رهنمای آیدت

1111

به هر جای نام تو بانو بود

پدر پیش تختت به زانو بود

1212

سپینود گفت ای سرافراز مرد

تو بر خیره از راه دانش مگرد

1313

بهین زنان جهان آن بود

کزو شوی همواره خندان بود

1414

اگر پاک جانم ز پیمان تو

بپیچد به بیزارم از جان تو

1515

بدو گفت بهرام پس چاره کن

وزین راز مگشای بر کس سخن

1616

سپینود گفت ای سزاوار تخت

بسازم اگر باشدم یار بخت

1717

یکی جشنگاهست ز ایدر نه دور

که سازد پدرم اندران بیشه سور

1818

که دارند فرخ مران جای را

ستایند جای بت‌آرای را

1919

بود تا بران بیشه فرسنگ بیست

که پیش بت اندر بباید گریست

2020

بدان جای نخچیر گوران بود

به قنوج در عود سوزان بود

2121

شود شاه و لشکر بدان جایگاه

که بی‌ره نماید بران بیشه راه

2222

اگر رفت خواهی بدانجای رو

همیشه کهن باش و سال تو نو

2323

ز امروز بشکیب تا نیم روز

چو پیدا شود تاج گیتی فروز

2424

چو از شهر بیرون رود شهریار

به رفتن بیارای و بر ساز کار

2525

ز گفتار او گشت بهرام شاد

نخفت اندر اندیشه تا بامداد

2626

چو بنمود خورشید بر چرخ دست

شب تیره بار غریبان ببست

2727

نشست از بر باره بهرام گور

همی راند با ساز نخچیر گور

2828

به زن گفت بر ساز و با کس مگوی

نهادیم هر دو سوی راه روی

2929

هرانکس که بودند ایرانیان

به رفتن ببستند با او میان

3030

بیامد چو نزدیک دریا رسید

به ره بار بازارگانان بدید

3131

که بازارگانان ایران بدند

به آب و به خشکی دلیران بدند

3232

چو بازارگان روی بهرام دید

شهنشاه لب را به دندان گزید

3333

نفرمود بردن به پیشش نماز

ز نادان سخن را همی داشت راز

3434

به بازارگان گفت لب را ببند

کزین سودمندی و هم با گزند

3535

گرین راز در هند پیدا شود

ز خون خاک ایران چو دریا شود

3636

گشاده بران کار کو لب ببست

زبان بسته باید گشاده دو دست

3737

زبان شما را به سوگند سخت

ببندیم تا بازیابیم بخت

3838

بگویید کز پاک یزدان خدای

بریدیم و بستیم با دیو رای

3939

اگر هرگز از رای بهرامشاه

بپیچیم و داریم بد را نگاه

4040

چو سوگند شد خورده و ساخته

دل شاه زان رنج پرداخته

4141

بدیشان چنین گفت پس شهریار

که نزد شما از من این زنهار

4242

بدارید و با جان برابر کنید

چو خواهید کز پندم افسر کنید

4343

گر از من شود تخت پرداخته

سپاه آید از هر سوی ساخته

4444

نه بازارگان ماند ایدر نه شاه

نه دهقان نه لشکر نه تخت و کلاه

4545

چو زان‌گونه دیدند گفتار اوی

برفتند یکسر پر از آب روی

4646

که جان بزرگان فدای تو باد

جوانی و شاهی روای تو باد

4747

اگر هیچ راز تو پیدا شود

ز خون کشور ما چو دریا شود

4848

که یارد بدین گونه اندیشه کرد

مگر بخت را گوید از ره بگرد

4949

چو بشنید شاه آن گرفت آفرین

بران نامداران با فر و دین

5050

همی رفت پیچان به ایوان خویش

به یزدان سپرده تن و جان خویش

5151

بدانگه که بهرام شد سوی راه

چنین گفت با زن که ای نیک‌خواه

5252

ابا مادر خویشتن چاره ساز

چنان کو درستی نداندت راز

5353

که چون شاه شنگل سوی جشنگاه

شود خواستار آید از نزد شاه

5454

بگوید که برزوی شد دردمند

پذیردش پوزش شه هوشمند

5555

زن این بند بنهاد با مادرش

چو بشنید پس مادر از دخترش

5656

همی بود تا تازه شد جشنگاه

گرانمایگان برگرفتند راه

5757

چو برساخت شنگل که آید به دشت

زنش گفت برزوی بیمار گشت

5858

به پوزش همی گوید ای شهریار

تو دل را بمن هیچ رنجه مدار

5959

چو ناتندرستی بود جشنگاه

دژم باشد و داند این مایه شاه

6060

به زن گفت شنگل که این خود مباد

که بیمار باشد کند جشن یاد

6161

ز قنوج شبگیر شنگل برفت

ابا هندوان روی بنهاد تفت

6262

چو شب تیره شد شاه بهرام گفت

که آمد گه رفتن ای نیک جفت

6363

بیامد سپینود را برنشاند

همی پهلوی نام یزدان بخواند

6464

بپوشید خفتان و خود برنشست

کمندی به فتراک و گرزی به دست

6565

همی راند تا پیش دریا رسید

چو ایرانیان را همه خفته دید

6666

برانگیخت کشتی و زورق بساخت

به زورق سپینود را در نشاخت

6767

به خشکی رسیدند چون روز گشت

جهان پهلوان گیتی افروز گشت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو زین آگهی شد به فغفور چین

که با فر مردی ز ایران زمین

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی بهرام گور»بخش 38

اگلی نظم

سواری ز قنوج تازان برفت

به آگاهی رفتن شاه تفت

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی بهرام گور»بخش 40

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور