صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی بهرام گور
  4. »بخش 40

بخش 40

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

سواری ز قنوج تازان برفت

به آگاهی رفتن شاه تفت

22

که برزوی و ایرانیان رفته‌اند

همان دختر شاه را برده‌اند

33

شنید این سخن شنگل از نیک‌خواه

چو آتش بیامد ز نخچیرگاه

44

همه لشکر خویش را برنشاند

پس شاه بهرام لشکر براند

55

بدین‌گونه تا پیش دریا رسید

سپینود و بهرام یل را بدید

66

غمی گشت و بگذاشت دریا به خشم

ازان سوی دریا چو بر کرد چشم

77

بدیدش سپینود و بهرام را

مران مرد بی‌باک خودکام را

88

به دختر چنین گفت کای بدنژاد

که چون تو ز تخم بزرگان مباد

99

تو با این فریبنده مرد دلیر

ز دریا گذشتی به کردار شیر

1010

که بی‌آگهی من به ایران شوی

ز مینوی خرم به ویران شوی

1111

ببینی کنون زخم ژوپین من

چو ناگاه رفتی ز بالین من

1212

بدو گفت بهرام کای بدنشان

چرا تاختی باره چون بیهشان

1313

مرا آزمودی گه کارزار

چنانم که با باده و میگسار

1414

تو دانی که از هندوان صدهزار

بود پیش من کمتر از یک سوار

1515

چو من باشم و نامور یار سی

زره‌دار با خنجر پارسی

1616

پر از خون کنم کشور هندوان

نمانم که باشد کسی با روان

1717

بدانست شنگل که او راست گفت

دلیری و گردی نشاید نهفت

1818

بدو گفت شنگل که فرزند را

بیفگندم و خویش و پیوند را

1919

ز دیده گرامی‌ترت داشتم

به سر بر همی افسرت داشتم

2020

ترا دادم آن را که خود خواستی

مرا راستی بد ترا کاستی

2121

جفا برگزیدی به جای وفا

وفا را جفا کی پسندی سزا

2222

چه گویم تراکانک فرزند بود

به اندیشهٔ من خردمند بود

2323

کنون چون دلاور سواری شدست

گمانم که او شهریاری شدست

2424

دل پارسی باوفا کی بود

چو آری کند رای او نی بود

2525

چنان بچهٔ شیر بودی درست

که از خون دل دایگانش بشست

2626

چو دندان برآورد و شد تیز چنگ

به پروردگار آمدش رای جنگ

2727

بدو گفت بهرام چون دانیم

بداندیش و بدساز چون خوانیم

2828

به رفتن نباشد مرا سرزنش

نخواهی مرا بددل و بدکنش

2929

شهنشاه ایران و توران منم

سپهدار و پشت دلیران منم

3030

ازین پس سزای تو نیکی کنم

سر بدسگالت ز تن برکنم

3131

به ایران به جای پدر دارمت

هم از باژ کشور نیازارمت

3232

همان دخترت شمع خاور بود

سر بانوان را چو افسر بود

3333

ز گفتار او ماند شنگل شگفت

ز سر شارهٔ هندوی برگرفت

3434

بزد اسپ وز پیش چندان سپاه

بیامد به پوزش به نزدیک شاه

3535

شهنشاه را شاد در بر گرفت

وزان گفتها پوزش اندر گرفت

3636

به دیدار بهرام شد شادکام

بیاراست خوان و بیاورد جام

3737

برآورد بهرام راز از نهفت

سخنهای ایرانیان باز گفت

3838

که کردار چون بود و اندیشه چون

که بودم بدین داستان رهنمون

3939

می چند خوردند و برخاستند

زبان را به پوزش بیاراستند

4040

دو شاه دلارای یزدان‌پرست

وفا را بسودند بر دست دست

4141

کزین پس دل از راستی نشکنیم

همی بیخ کژی ز بن برکنیم

4242

وفادار باشیم تا جاودان

سخن بشنویم از لب بخردان

4343

سپینود را نیز پدرود کرد

بر خویش تار و برش پود کرد

4444

سبک پشت بر یکدگر گاشتند

دل کینه بر جای بگذاشتند

4545

یکی سوی خشک و یکی سوی آب

برفتند شادان‌دل و پرشتاب

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو بهرام با دخت شنگل بساخت

زن او همی شاه گیتی شناخت

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی بهرام گور»بخش 39

اگلی نظم

چو آگاهی آمد به ایران که شاه

بیامد ز قنوج خود با سپاه

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی بهرام گور»بخش 41

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور