صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی خسرو پرویز
  4. »بخش 5

بخش 5

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

رسیدند بهرام و خسرو به هم

گشاده یکی روی و دیگر دژم

2

نشسته جهاندار بر خنگ عاج

فریدون یل بود با فر و تاج

3

ز دیبای زربفت چینی قبای

چو گردوی پیش اندرون رهنمای

4

چو بندوی و گستهم بر دست شاه

چو خراد برزین زرین کلاه

5

هه غرقه در آهن و سیم و زر

نه یاقوت پیدا نه زرین کمر

6

چو بهرام روی شهنشاه دید

شد از خشم رنگ رخش ناپدید

7

ازان پس چنین گفت با سرکشان

که این روسپی زادهٔ بدنشان

8

ز پستی و کندی به مردی رسید

توانگر شد و رزمگه برکشید

9

بیاموخت آیین شاهنشهان

به زودی سرآرم بدو بر جهان

10

ببینید لشکرش را سر به سر

که تا کیست زیشان یکی نامور

11

سواری نبینم همی رزم جوی

که بامن به روی اندر آرند روی

12

ببیند کنون کار مردان مرد

تگ اسپ و شمشیر و گرز نبرد

13

همان زخم گوپال وباران تیر

خروش یلان بر ده و دار و گیر

14

ندارد به آوردگه پیل پای

چو من با سپاه اندر آیم ز جای

15

ز آواز من کوه ریزان شود

هژبر دلاور گریزان شود

16

به خنجر به دریا بر افسون کنیم

بیابان سراسر پر از خون کنیم

17

بگفت و برانگیخت ابلق زجای

تو گفتی شد آن باره پران همای

18

یکی تنگ آورد گاهی گرفت

بدو مانده بد لشکر اندر شگفت

19

ز آوردگه شد سوی نهروان

همی‌ بود بر پیش فرخ جوان

20

تنی چند با او ز ایرانیان

همه بسته بر جنگ خسرو میان

21

چنین گفت خسرو که ای سرکشان

ز بهرام چوبین که دارد نشان

22

بدو گفت گردوی کای شهریار

نگه کن بر آن مرد ابلق سوار

23

قبایش سپید و حمایل سیاه

همی‌ راند ابلق میان سپاه

24

جهاندار چون دید بهرام را

بدانستش آغاز و فرجام را

25

چنین گفت کان دودگون دراز

نشسته بر آن ابلق سرفراز

26

بدو گفت گردوی که آری همان

نبرده‌ست هرگز به نیکی گمان

27

چنین گفت کز پهلو کوژپشت

بپرسی سخن پاسخ آرد درشت

28

همان خوک بینی و خوابیده چشم

دل آگنده دارد تو گویی به خشم

29

به دیده ندیدی مر او را به دست

کجا در جهان دشمن ایزدست

30

نبینم همی در سرش کهتری

نیابد کس او را به فرمانبری

31

ازآن پس به بندوی و گستهم گفت

که بگشایم این داستان از نهفت

32

که گر خر نیاید به نزدیک بار

تو بار گران را به نزد خر آر

33

چو بفریفت چوبینه را نره دیو

کجا بیند او راه گیهان خدیو

34

هرآن دل که از آز شد دردمند

نیایدش کار بزرگان پسند

35

جز از جنگ چوبینه را رای نیست

به دل‌ش اندرون داد را جای نیست

36

چو بر جنگ رفتن بسی شد سُخُن

نگه کرد باید ز سر تا به بُن

37

که داندکه در جنگ پیروز کیست

بدان سر دگر لشکر افروز کیست

38

برین گونه آراسته لشکری

به پرخاش بهرام یل مهتری

39

دژاگاه مردی چو دیو سترگ

سپاهی به کردار درنده گرگ

40

گر ایدون که باشیم همداستان

نباشد مرا ننگ زین داستان

41

به پرسش یکی پیش دستی کنم

از آن به که در جنگ سستی کنم

42

اگر زو بر اندازه یابم سخن

نوآیین بدیهاش گردد کهن

43

ز گیتی یکی گوشه او را دهم

سپاسی ز دادن بدو برنهم

44

همه آشتی گردد این جنگ ما

برین رزمگه جستن آهنگ ما

45

مرا ز آشتی سودمندی بود

خرد بی‌گمان تاج بندی بود

46

چو بازارگانی کند پادشا

ازو شاد باشد دل پارسا

47

بدو گفت گستهم کای شهریار

انوشه بدی تا بود روزگار

48

همی گوهر افشانی اندر سُخُن

تو داناتری هرچ باید بکن

49

تو پُردادی و بنده بیدادگر

تو پرمغزی و او پر از باد سر

50

چو بشنید خسرو بپیمود راه

خرامان بیامد به پیش سپاه

51

بپرسید بهرام یل را ز دور

همی‌ جست هنگامهٔ رزم سور

52

ببه هرام گفت ای سرافراز مرد

چگونه‌ست کارت به دشت نبرد

53

تو درگاه را همچو پیرایه‌ای

همان تخت ودیهیم را مایه‌ای

54

ستون سپاهی به هنگام رزم

چو شمع درخشنده هنگام بزم

55

جهانجوی گردی و یزدان پرست

مداراد دارنده باز از تو دست

56

سگالیده‌ام روزگار تو را

به خوبی بسیجیده کار تو را

57

تو را با سپاه تو مهمان کنم

ز دیدار تو رامش جان کنم

58

سپهدار ایرانت خوانم به داد

کنم آفریننده را بر تو یاد

59

سخنهاش بشنید بهرام گرد

عنان بارهٔ تیزتگ را سپرد

60

هم از پشت آن باره بردش نماز

همی‌ بود پیشش زمانی دراز

61

چنین داد پاسخ مر ابلق سوار

که من خرمم شاد و به روزگار

62

تو را روزگار بزرگی مباد

نه بیداد دانی ز شاهی نه داد

63

الان شاه چون شهریاری کند

ورا مرد بدبخت یاری کند

64

تو را روزگاری سگالیده‌ام

بنوی کمندیت مالیده‌ام

65

به زودی یکی دار سازم بلند

دو دستت ببندم به خم کمند

66

بیاویزمت زان سزاوار دار

ببینی ز من تلخی روزگار

67

چو خسرو ز بهرام پاسخ شنید

به رخساره شد چون گل شنبلید

68

چنین داد پاسخ که ای ناسپاس

نگوید چنین مرد یزدان شناس

69

چو مهمان به خوان تو آید ز دور

تو دشنام سازی به هنگام سور

70

نه آیین شاهان بود زین نشان

نه آنِ سواران گردنکشان

71

نه تازی چنین کرد و نه پارسی

اگر بشمری سال صدبار سی

72

ازین ننگ دارد خردمند مرد

به گرد درِ ناسپاسی مگرد

73

چو مهمانت آواز فرخ دهد

برین گونه بر دیو پاسخ دهد

74

بترسم که روز بد آیدت پیش

که سرگشته بینمت بر رای خویش

75

تو را چاره بر دست آن پادشاست

که زنده‌ست جاوید وفرانرواست

76

گنهکار یزدانی و ناسپاس

تن اندر نکوهش دل اندر هراس

77

مرا چون الان شاه خوانی همی

ز گوهر به یک سوم دانی همی

78

مگر ناسزایم به شاهنشهی

نه زیباست بر من کلاه مهی

79

چون کسری نیا و چو هرمز پدر

کرا دانی از من سزاوارتر

80

ورا گفت بهرام کای بدنشان

به گفتار و کردار چون بیهشان

81

نخستین ز مهمان گشادی سخن

سرشتت بدو داستانت کهن

82

تو را با سخنهای شاهان چه کار

نه فرزانه مردی نه جنگی سوار

83

الان شاه بودی کنون کهتری

هم از بندهٔ بندگان کمتری

84

گنه کارتر کس توی در جهان

نه شاهی نه زیباسری از مهان

85

به شاهی مرا خواندند آفرین

نمانم که پی برنهی بر زمین

86

دگر آنک گفتی که بداختری

نزیبد تو را شاهی و مهتری

87

ازآن گفتم ای ناسزاوار شاه

که هرگز مبادی تو در پیشگاه

88

که ایرانیان بر تو بر دشمنند

بکوشند و بیخت زبن برکنند

89

بدرند بر تنت بر پوست و رگ

سپارند پس استخوانت به سگ

90

بدو گفت خسرو که‌ ای بدکنش

چرا گشته‌ای تند و برتر منش

91

که آهوست بر مرد گفتار زشت

تو را اندر آغاز بود این سرشت

92

ز مغز تو بگسست روشن خرد

خنک نامور کو خرد پرورد

93

هرآن دیو کاید زمانش فراز

زبانش به گفتار گردد دراز

94

نخواهم که چون تو یکی پهلوان

به تندی تبه گردد و ناتوان

95

سزد گر ز دل خشم بیرون کنی

نجوشی و بر تیزی افسون کنی

96

ز دارندهٔ دادگر یاد کن

خرد را بدین یاد بنیاد کن

97

یکی کوه داری به زیر اندورن

که گر بنگری برتر از بیستون

98

گر از تو یکی شهریار آمدی

مغیلان بی‌بر به بار آمدی

99

تو را دل پراندیشه مهتریست

ببینیم تا رای یزدان به چیست

100

ندانم که آمختت این بد تنی

تو را با چنین کیش آهرمنی

101

هران کاین سخن با تو گوید همی

به گفتار مرگ تو جوید همی

102

بگفت و فرود آمد از خنگ عاج

ز سر بر گرفت آن بهاگیر تاج

103

بنالید و سر سوی خورشید کرد

ز یزدان دلش پر ز امید کرد

104

چنین گفت کای روشن دادگر

درخت امید از تو آید به بر

105

تو دانی که بر پیش این بنده کیست

کزین ننگ بر تاج باید گریست

106

وز آنجا سبک شد به جای نماز

همی‌گفت با داور پاک راز

107

گر این پادشاهی ز تخم کیان

بخواهد شدن تا نبندم میان

108

پرستنده باشم به آتشکده

نخواهم خورش جز ز شیر دده

109

ندارم به گنج اندرون زر و سیم

به گاه پرستش بپوشم گلیم

110

گر ایدون که این پادشاهی مراست

پرستنده و ایمن و داد و راست

111

تو پیروز گردان سپاه مرا

به بنده مده تاج وگاه مرا

112

اگر کام دل یابم این تاج و اسپ

بیارم دمان پیش آذرگشسپ

113

همین یاره و طوق و این گوشوار

همین جامهٔ زر گوهرنگار

114

همان نیزده بدره دینار زرد

فشانم برین گنبد لاژورد

115

پرستندگان را دهم ده هزار

درم چون شوم بر جهان شهریار

116

ز بهرامیان هرک گردد اسیر

به پیش من آرد کسی دستگیر

117

پرستنده فرخ آتش کنم

دل موبد و هیربد خوش کنم

118

بگفت این وز خاک بر پای خاست

ستمدیده گویندهٔ بود راست

119

ز جای نیایش بیامد چو گرد

به بهرام چوبینه آواز کرد

120

که‌ای دوزخی بندهٔ دیو نر

خرد دور و دور از تو آیین و فر

121

ستمگاره دیویست با خشم و زور

کزین گونه چشم تو را کرد کور

122

به جای خرد خشم و کین یافتی

ز دیوان کنون آفرین یافتی

123

تو را خارستان شارستانی نمود

یکی دوزخی بوستانی نمود

124

چراغ خرد پیش چشمت بمرد

ز جان و دلت روشنایی ببرد

125

نبوده‌ست جز جادوی پرفریب

که اندر بلندی نمودت نشیب

126

به شاخی همی یازی امروز دست

که برگش بود زهر و بارش کبست

127

نجسته‌ست هرگز تبار تو این

نباشد به جوینده بر آفرین

128

تو را ایزد این فر و برزت نداد

نیاری ز گرگین میلاد یاد

129

ایا مرد بدبخت و بیدادگر

به نابودنیها گمانی مبر

130

که خرچنگ را نیست پر عقاب

نپرد عقاب از بر آفتاب

131

به یزدان پاک و به تخت و کلاه

که گر من بیابم تو را بی‌سپاه

132

اگر برزنم بر تو بر باد سرد

ندارمت رنجه ز گرد نبرد

133

سخنها شنیدیم چندی درشت

به پیروزگر باز هشتیم پشت

134

اگر من سزاوار شاهی نیم

مبادا که در زیر دستی زیم

135

چنین پاسخش داد بهرام باز

که ای بی خرد ریمن دیوساز

136

پدرت آن جهاندار دین دوست مرد

که هرگز نزد بر کسی باد سرد

137

چنو مرد را ارج نشناختی

به خواری ز تخت اندر انداختی

138

پس او جهاندار خواهی بدن

خردمند و بیدار خواهی بدن

139

تو ناپاکی و دشمن ایزدی

نبینی ز نیکی دهش جز بدی

140

گر ایدون که هرمزد بیداد بود

زمان و زمین زو به فریاد بود

141

تو فرزند اویی نباشد سزا

به ایران و توران شده پادشا

142

تو را زندگانی نباید نه تخت

یکی دخمه‌ای بس که دوری ز بخت

143

هم ان کین هرمز کنم خواستار

دگر کاندر ایران منم شهریار

144

کنون تازه کن برمن این داستان

که از راستان گشت همداستان

145

که تو داغ بر چشم شاهان نهی

کسی کو نهد نیز فرمان دهی

146

ازان پس بیابی که شاهی مراست

ز خورشید تا برج ماهی مراست

147

بدو گفت خسرو که هرگز مباد

که باشد به درد پدر بنده شاد

148

نوشته چنین بود وبود آنچ بود

سخن بر سخن چند باید فزود

149

تو شاهی همی‌سازی از خویشتن

که گر مرگت آید نیابی کفن

150

بدین اسپ و برگستوان کسان

یکی خسروی برزو نارسان

151

نه خان و نه مان و نه بوم و نژاد

یکی شهریاری میان پر ز باد

152

بدین لشکر و چیز و نامی دروغ

نگیری بر تخت شاهی فروغ

153

ز تو پیش بودند کنداوران

جهانجوی و با گرزهای گران

154

نجستند شاهی که کهتر بدند

نه اندر خور تخت و افسر بدند

155

همی هرزمان سرفرازی به خشم

همی آب خشم اندر آری به چشم

156

بجوشد همی بر تنت بدگمان

زمانه به خشم آردت هر زمان

157

جهاندار شاهی ز داد آفرید

دگر از هنر وز نژاد آفرید

158

بدان کس دهد کو سزاوارتر

خرددارتر هم بی آزارتر

159

الان شاه ما را پدر کرده بود

کجا برمن از کارت آزرده بود

160

کنون ایزدم داد شاهنشهی

بزرگی و تخت و کلاه مهی

161

پذیرفتم این از خدای جهان

شناسنده آشکار و نهان

162

به دستوری هرمز شهریار

کجا داشت تاج پدر یادگار

163

ازان نامور پر هنر بخردان

بزرگان و کارآزموده ردان

164

بدان دین که آورده بود از بهشت

خرد یافته پیر سر زردهشت

165

که پیغمبر آمد به لهراسپ داد

پذیرفت زان پس به گشتاسپ داد

166

هرآنکس که ما را نموده‌ست رنج

دگر آنک ازو یافته‌ستیم گنج

167

همه یکسر اندر پناه منند

اگر دشمن ار نیکخواه منند

168

همه بر زن و زاده بر پادشا

نخوانیم کس را مگر پارسا

169

ز شهری که ویران شد اندر جهان

به جایی که درویش باشد نهان

170

توانگر کنم مرد درویش را

پراگنده و مردم خویش را

171

همه خارستانها کنم چون بهشت

پر از مردم و چارپایان و کشت

172

بمانم یکی خوبی اندر جهان

که نامم‌پس از مرگ نبود نهان

173

بیاییم و دل را ترازو کنیم

بسنجیم ونیرو به بازو کنیم

174

چو هرمز جهاندار و باداد بود

زمین و زمانه بدو شاد بود

175

پسر بی‌گمان از پدر تخت یافت

کلاه و کمر یافت و هم بخت یافت

176

تو ای پرگناه فریبنده مرد

که جستی نخستین ز هرمز نبرد

177

نبد هیچ بد جز به فرمان تو

وگر تنبل و مکر ودستان تو

178

گر ایزد بخواهد من از کین شاه

کنم بر تو خورشید روشن سیاه

179

کنون تاج را درخور کار کیست

چو من ناسزایم سزاوار کیست

180

بدو گفت بهرام کای مرد گرد

سزا آن بود کز تو شاهی ببرد

181

چو از دخت بابک بزاد اردشیر

که اشکانیان را بدی دار و گیر

182

نه چون اردشیر اردوان را بکشت

به نیرو شد و تختش آمد به مشت

183

کنون سال چون پانصد برگذشت

سر تاج ساسانیان سرد گشت

184

کنون تخت و دیهیم را روز ماست

سرو کار با بخت پیروز ماست

185

چو بینیم چهر تو و بخت تو

سپاه و کلاه تو و تخت تو

186

بیازم بدین کار ساسانیان

چو آشفته شیری که گردد ژیان

187

ز دفتر همه نامشان بسترم

سر تخت ساسانیان بسپرم

188

بزرگی مر اشکانیان را سزاست

اگر بشنود مرد داننده راست

189

چنین پاسخ آورد خسرو بدوی

که‌ای بیهده مرد پیکار جوی

190

اگر پادشاهی ز تخم کیان

بخواهد شدن تو کیی در جهان

191

همه رازیان از بنه خود کیند

دو رویند وز مردمی برچیند

192

نخست از ری آمد سپاه اندکی

که شد با سپاه سکندر یکی

193

میان را ببستند با رومیان

گرفتند ناگاه تخت کیان

194

ز ری بود ناپاکدل ماهیار

کزو تیره شد تخم اسفندیار

195

ازان پس ببستند ایرانیان

به کینه یکایک کمر بر میان

196

نیامد جهان آفرین را پسند

ازیشان به ایران رسید آن گزند

197

کلاه کیی بر سر اردشیر

نهاد آن زمان داور دستگیر

198

به تاج کیان او سزاوار بود

اگر چند بی‌گنج و دینار بود

199

کنون نام آن نامداران گذشت

سخن گفتن ما همه باد گشت

200

کنون مهتری را سزاوار کیست

جهان را بنوی جهاندار کیست

201

بدو گفت بهرام جنگی منم

که بیخ کیان را ز بن برکنم

202

چنین گفت خسرو که آن داستان

که داننده یاد آرد از باستان

203

که هرگز به نادان وبی‌راه و خرد

سلیح بزرگی نباید سپرد

204

که چون بازخواهی نیاید به دست

که دارنده زان چیز گشته‌ست مست

205

چه گفت آن خردمند شیرین سخن

که گر بی‌بُنان را نشانی ببن

206

به فرجام کار آیدت رنج و درد

به گرد در ناسپاسان مگرد

207

دلاور شدی تیز و برتر منش

ز بد گوهر آمد تو را بدکنش

208

تو را کرد سالار گردنکشان

شدی مهتر اندر زمین کشان

209

بران تخت سیمین و آن مهرشاه

سرت مست شد بازگشتی ز راه

210

کنون نام چوبینه بهرام گشت

همان تخت سیمین تو را دام گشت

211

برآن تخت بر ماه خواهی شدن

سپهبد بدی شاه خواهی شدن

212

سخن زین نشان مرد دانا نگفت

بر آنم که با دیو گشتی تو جفت

213

بدو گفت بهرام کای بدکنش

نزیبد همی بر تو جز سرزنش

214

تو پیمان یزدان نداری نگاه

همی ناسزا خوانی این پیشگاه

215

نهی داغ بر چشم شاه جهان

سخن زین نشان کی بود در نهان

216

همه دوستان بر تو بر دشمنند

به گفتار با تو به دل با منند

217

بدین کار خاقان مرا یاورست

همان کاندر ایران و چین لشکرست

218

بزرگی من از پارس آرم بری

نمانم کزین پس بود نام کی

219

برافرازم اندر جهان داد را

کنم تازه آیین میلاد را

220

من از تخمهٔ نامور آرشم

چو جنگ آورم آتش سرکشم

221

نبیره جهانجوی گرگین منم

هم آن آتش تیز برزین منم

222

به ایران بران رای بد ساوه‌شاه

که نه تخت ماند نه مهر و کلاه

223

کند با زمین راست آتشکده

نه نوروز ماند نه جشن سده

224

همه بنده بودند ایرانیان

برین بوم تا من ببستم میان

225

تو خودکامه را گر ندانی شمار

برو چارصد بار بشمر هزار

226

ز پیلان جنگی هزار و دویست

که گفتی که بر راه برجای نیست

227

هزیمت گرفت آن سپاه بزرگ

من از پس خروشان چو دیو سترگ

228

چنان دان که کس بی‌هنر در جهان

به خیره نجوید نشست مهان

229

همی بوی تاج آید از مغفرم

همی تخت عاج آید از خنجرم

230

اگر با تو یک پشه کین آورد

ز تختت به روی زمین آورد

231

بدو گفت خسرو که‌ای شوم پی

چرا یاد گرگین نگیری بری

232

که اندر جهان بود و تختش نبود

بزرگی و اورنگ و بختش نبود

233

ندانست کس نام او در جهان

فرومایه بد در میان مهان

234

بیامد گرانمایه مهران ستاد

به شاه زمانه نشان تو داد

235

ز خاک سیاهت چنان برکشید

شد آن روز بر چشم تو ناپدید

236

تو را داد گنج و سلیح و سپاه

درفش تهمتن دُرفشان چو ماه

237

نبد خواست یزدان که ایران زمین

به ویرانی آرند ترکان چین

238

تو بودی بدین جنگشان یارمند

کلاهت برآمد به ابر بلند

239

چو دارندهٔ چرخ گردان بخواست

که آن پادشا را شود کار راست

240

تو زان مایه مر خویشتن را نهی

که هرگز ندیدی بهی و مهی

241

گرین پادشاهی ز تخم کیان

بخواهد شدن تو چه بندی میان

242

چو اسکندری باید اندر جهان

که تیره کند بخت شاهنشهان

243

توبا چهرهٔ دیو و با رنگ و خاک

مبادی به گیتی جز اندر مغاک

244

ز بی راهی و کارکرد تو بود

که شد روز برشاه ایران کبود

245

نوشتی همان نام من بر درم

زگیتی مرا خواستی کرد کم

246

بدی را تو اندر جهان مایه‌ای

هم از بی‌رهان برترین پایه‌ای

247

هران خون که شد در جهان ریخته

توباشی بران گیتی آویخته

248

نیابی شب تیره آن را به خواب

که جویی همی روز در آفتاب

249

ایا مرد بدبخت بیدادگر

همه روزگارت به کژی مبر

250

ز خشنودی ایزد اندیشه کن

خردمندی و راستی پیشه کن

251

که این بر من و تو همی‌ بگذرد

زمانه دم ما همی‌ بشمرد

252

که گوید کژی به از راستی

به کژی چرا دل بیاراستی

253

چو فرمان کنی هرچ خواهی تو راست

یکی بهر ازین پادشاهی تو راست

254

بدین گیتی اندر بزی شادمان

تن آسان و دور از بد بدگمان

255

وگر بگذری زین سرای سپنج

گه بازگشتن نباشی به رنج

256

نشاید کزین کم کنیم ار فزون

که زردشت گوید به زند اندرون

257

که هرکس که برگردد از دین پاک

ز یزدان ندارد به دل بیم و باک

258

به سالی همی‌ داد بایدش پند

چو پندش نباشد ورا سودمند

259

ببایدش کشتن به فرمان شاه

فکندن تن پرگناهش به راه

260

چو بر شاه گیتی شود بدگمان

ببایدش کشتن هم اندر زمان

261

بریزند هم بی‌گمان خون تو

همین جستن تخت وارون تو

262

کنون زندگانیت ناخوش بود

وگر بگذری جایت آتش بود

263

وگر دیر مانی برین هم نشان

سر از شاه وز داد یزدان کشان

264

پشیمانی آیدت زین کار خویش

ز گفتار ناخوب و کردار خویش

265

تو بیماری و پند داروی تست

بگوییم تا تو شوی تن درست

266

وگر چیزه شد بر دلت کام و رشک

سخن گوی تا دیگر آرم پزشک

267

پزشک تو پندست و دارو خرد

مگر آز تاج از دلت بسترد

268

به پیروزی اندر چنین کش شدی

وز اندیشه گنج سرکش شدی

269

شنیدی که ضحاک شد ناسپاس

ز دیو و ز جادو جهان پرهراس

270

چو زو شد دل مهتران پر ز درد

فریدون فرخنده با او چه کرد

271

سپاهت همه بندگان منند

به دل زنده و مردگان منند

272

ز تو لختکی روشنی یافتند

بدین سان سر از داد برتافتند

273

چومن گنج خویش آشکارا کنم

دل جنگیان پرمدارا کنم

274

چو پیروز گشتی تو بر ساوه شاه

برآن برنهادند یکسر سپاه

275

که هرگز نبینند زان پس شکست

چو از خواسته سیر گشتند و مست

276

نباید که بر دست من بر هلاک

شوند این دلیران بی‌بیم و باک

277

تو خواهی که جنگی سپاهی گران

همه نامداران و کنداوران

278

شود بوم ایران ازیشان تهی

شکست اندر آید به تخت مهی

279

که بد شاه هنگام آرش بگوی

سرآید مگر بر من این گفت و گوی

280

بدو گفت بهرام کان گاه شاه

منوچهر بد با کلاه و سپاه

281

بدو گفت خسرو که‌ ای بدنهان

چو دانی که او بود شاه جهان

282

ندانی که آرش ورا بنده بود

به فرمان و رایش سرافکنده بود

283

بدو گفت بهرام کز راه داد

تو از تخم ساسانی ای بد نژاد

284

که ساسان شبان و شبان زاده بود

نه بابک شبانی بدو داده بود

285

بدو گفت خسرو که‌ ای بدکنش

نه از تخم ساسان شدی بر منش

286

دروغست گفتار تو سر به سر

سخن گفتن کژ نباشد هنر

287

تو از بدتنان بودی وبی‌بُنان

نه از تخم ساسان رسیدی به نان

288

بدو گفت بهرام کاندر جهان

شبانی ز ساسان نگردد نهان

289

ورا گفت خسرو که دارا بمرد

نه تاج بزرگی به ساسان سپرد

290

اگر بخت گم شد کجا شد نژاد

نیاید ز گفتار بیداد داد

291

بدین هوش و این رای و این فرهی

بجویی همی تخت شاهنشهی

292

بگفت و بخندید و برگشت زوی

سوی لشکر خویش بنهاد روی

293

ز خاقانیان آن سه ترک سترگ

که ارغنده بودند بر سان گرگ

294

کجا گفته بودند بهرام را

که ما روز جنگ از پی نام را

295

اگر مرده گر زنده بالای شاه

به نزد تو آریم پیش سپاه

296

ازیشان سواری که ناپاک بود

دلاور بد و تند و ناباک بود

297

همی‌راند پرخاشجوی و دژم

کمندی ببازو و درون شست خم

298

چو نزدیکتر گشت با خنگ عاج

همی‌بود یازان به پرمایه تاج

299

بینداخت آن تاب داده کمند

سر تاج شاه اندرآمد ببند

300

یکی تیغ گستهم زد برکمند

سرشاه را زان نیامد گزند

301

کمان را به زه کرد بَنْدوی گرد

به تیر از هوا روشنایی ببرد

302

بدان ترک بدساز بهرام گفت

که جز خاک تیره مبادت نهفت

303

که گفتت که با شاه رزم آزمای

ندیدی مرا پیش او بر به پای

304

پس آمد به لشکرگه خویش باز

روانش پر از درد وتن پرگداز

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو بشنید بهرام کز روزگار

چه آمد بران نامور شهریار

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی خسرو پرویز»بخش 4

اگلی نظم

چوخواهرش بشنید کامد ز راه

برادرش پر درد زان رزمگاه

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی خسرو پرویز»بخش 6

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور