صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی خسرو پرویز
  4. »بخش 5

بخش 5

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

رسیدند بهرام و خسرو به هم

گشاده یکی روی و دیگر دژم

22

نشسته جهاندار بر خنگ عاج

فریدون یل بود با فر و تاج

33

ز دیبای زربفت چینی قبای

چو گردوی پیش اندرون رهنمای

44

چو بندوی و گستهم بر دست شاه

چو خراد برزین زرین کلاه

55

هه غرقه در آهن و سیم و زر

نه یاقوت پیدا نه زرین کمر

66

چو بهرام روی شهنشاه دید

شد از خشم رنگ رخش ناپدید

77

ازان پس چنین گفت با سرکشان

که این روسپی زادهٔ بدنشان

88

ز پستی و کندی به مردی رسید

توانگر شد و رزمگه برکشید

99

بیاموخت آیین شاهنشهان

به زودی سرآرم بدو بر جهان

1010

ببینید لشکرش را سر به سر

که تا کیست زیشان یکی نامور

1111

سواری نبینم همی رزم جوی

که بامن به روی اندر آرند روی

1212

ببیند کنون کار مردان مرد

تگ اسپ و شمشیر و گرز نبرد

1313

همان زخم گوپال وباران تیر

خروش یلان بر ده و دار و گیر

1414

ندارد به آوردگه پیل پای

چو من با سپاه اندر آیم ز جای

1515

ز آواز من کوه ریزان شود

هژبر دلاور گریزان شود

1616

به خنجر به دریا بر افسون کنیم

بیابان سراسر پر از خون کنیم

1717

بگفت و برانگیخت ابلق زجای

تو گفتی شد آن باره پران همای

1818

یکی تنگ آورد گاهی گرفت

بدو مانده بد لشکر اندر شگفت

1919

ز آوردگه شد سوی نهروان

همی‌ بود بر پیش فرخ جوان

2020

تنی چند با او ز ایرانیان

همه بسته بر جنگ خسرو میان

2121

چنین گفت خسرو که ای سرکشان

ز بهرام چوبین که دارد نشان

2222

بدو گفت گردوی کای شهریار

نگه کن بر آن مرد ابلق سوار

2323

قبایش سپید و حمایل سیاه

همی‌ راند ابلق میان سپاه

2424

جهاندار چون دید بهرام را

بدانستش آغاز و فرجام را

2525

چنین گفت کان دودگون دراز

نشسته بر آن ابلق سرفراز

2626

بدو گفت گردوی که آری همان

نبرده‌ست هرگز به نیکی گمان

2727

چنین گفت کز پهلو کوژپشت

بپرسی سخن پاسخ آرد درشت

2828

همان خوک بینی و خوابیده چشم

دل آگنده دارد تو گویی به خشم

2929

به دیده ندیدی مر او را به دست

کجا در جهان دشمن ایزدست

3030

نبینم همی در سرش کهتری

نیابد کس او را به فرمانبری

3131

ازآن پس به بندوی و گستهم گفت

که بگشایم این داستان از نهفت

3232

که گر خر نیاید به نزدیک بار

تو بار گران را به نزد خر آر

3333

چو بفریفت چوبینه را نره دیو

کجا بیند او راه گیهان خدیو

3434

هرآن دل که از آز شد دردمند

نیایدش کار بزرگان پسند

3535

جز از جنگ چوبینه را رای نیست

به دل‌ش اندرون داد را جای نیست

3636

چو بر جنگ رفتن بسی شد سُخُن

نگه کرد باید ز سر تا به بُن

3737

که داندکه در جنگ پیروز کیست

بدان سر دگر لشکر افروز کیست

3838

برین گونه آراسته لشکری

به پرخاش بهرام یل مهتری

3939

دژاگاه مردی چو دیو سترگ

سپاهی به کردار درنده گرگ

4040

گر ایدون که باشیم همداستان

نباشد مرا ننگ زین داستان

4141

به پرسش یکی پیش دستی کنم

از آن به که در جنگ سستی کنم

4242

اگر زو بر اندازه یابم سخن

نوآیین بدیهاش گردد کهن

4343

ز گیتی یکی گوشه او را دهم

سپاسی ز دادن بدو برنهم

4444

همه آشتی گردد این جنگ ما

برین رزمگه جستن آهنگ ما

4545

مرا ز آشتی سودمندی بود

خرد بی‌گمان تاج بندی بود

4646

چو بازارگانی کند پادشا

ازو شاد باشد دل پارسا

4747

بدو گفت گستهم کای شهریار

انوشه بدی تا بود روزگار

4848

همی گوهر افشانی اندر سُخُن

تو داناتری هرچ باید بکن

4949

تو پُردادی و بنده بیدادگر

تو پرمغزی و او پر از باد سر

5050

چو بشنید خسرو بپیمود راه

خرامان بیامد به پیش سپاه

5151

بپرسید بهرام یل را ز دور

همی‌ جست هنگامهٔ رزم سور

5252

ببه هرام گفت ای سرافراز مرد

چگونه‌ست کارت به دشت نبرد

5353

تو درگاه را همچو پیرایه‌ای

همان تخت ودیهیم را مایه‌ای

5454

ستون سپاهی به هنگام رزم

چو شمع درخشنده هنگام بزم

5555

جهانجوی گردی و یزدان پرست

مداراد دارنده باز از تو دست

5656

سگالیده‌ام روزگار تو را

به خوبی بسیجیده کار تو را

5757

تو را با سپاه تو مهمان کنم

ز دیدار تو رامش جان کنم

5858

سپهدار ایرانت خوانم به داد

کنم آفریننده را بر تو یاد

5959

سخنهاش بشنید بهرام گرد

عنان بارهٔ تیزتگ را سپرد

6060

هم از پشت آن باره بردش نماز

همی‌ بود پیشش زمانی دراز

6161

چنین داد پاسخ مر ابلق سوار

که من خرمم شاد و به روزگار

6262

تو را روزگار بزرگی مباد

نه بیداد دانی ز شاهی نه داد

6363

الان شاه چون شهریاری کند

ورا مرد بدبخت یاری کند

6464

تو را روزگاری سگالیده‌ام

بنوی کمندیت مالیده‌ام

6565

به زودی یکی دار سازم بلند

دو دستت ببندم به خم کمند

6666

بیاویزمت زان سزاوار دار

ببینی ز من تلخی روزگار

6767

چو خسرو ز بهرام پاسخ شنید

به رخساره شد چون گل شنبلید

6868

چنین داد پاسخ که ای ناسپاس

نگوید چنین مرد یزدان شناس

6969

چو مهمان به خوان تو آید ز دور

تو دشنام سازی به هنگام سور

7070

نه آیین شاهان بود زین نشان

نه آنِ سواران گردنکشان

7171

نه تازی چنین کرد و نه پارسی

اگر بشمری سال صدبار سی

7272

ازین ننگ دارد خردمند مرد

به گرد درِ ناسپاسی مگرد

7373

چو مهمانت آواز فرخ دهد

برین گونه بر دیو پاسخ دهد

7474

بترسم که روز بد آیدت پیش

که سرگشته بینمت بر رای خویش

7575

تو را چاره بر دست آن پادشاست

که زنده‌ست جاوید وفرانرواست

7676

گنهکار یزدانی و ناسپاس

تن اندر نکوهش دل اندر هراس

7777

مرا چون الان شاه خوانی همی

ز گوهر به یک سوم دانی همی

7878

مگر ناسزایم به شاهنشهی

نه زیباست بر من کلاه مهی

7979

چون کسری نیا و چو هرمز پدر

کرا دانی از من سزاوارتر

8080

ورا گفت بهرام کای بدنشان

به گفتار و کردار چون بیهشان

8181

نخستین ز مهمان گشادی سخن

سرشتت بدو داستانت کهن

8282

تو را با سخنهای شاهان چه کار

نه فرزانه مردی نه جنگی سوار

8383

الان شاه بودی کنون کهتری

هم از بندهٔ بندگان کمتری

8484

گنه کارتر کس توی در جهان

نه شاهی نه زیباسری از مهان

8585

به شاهی مرا خواندند آفرین

نمانم که پی برنهی بر زمین

8686

دگر آنک گفتی که بداختری

نزیبد تو را شاهی و مهتری

8787

ازآن گفتم ای ناسزاوار شاه

که هرگز مبادی تو در پیشگاه

8888

که ایرانیان بر تو بر دشمنند

بکوشند و بیخت زبن برکنند

8989

بدرند بر تنت بر پوست و رگ

سپارند پس استخوانت به سگ

9090

بدو گفت خسرو که‌ ای بدکنش

چرا گشته‌ای تند و برتر منش

9191

که آهوست بر مرد گفتار زشت

تو را اندر آغاز بود این سرشت

9292

ز مغز تو بگسست روشن خرد

خنک نامور کو خرد پرورد

9393

هرآن دیو کاید زمانش فراز

زبانش به گفتار گردد دراز

9494

نخواهم که چون تو یکی پهلوان

به تندی تبه گردد و ناتوان

9595

سزد گر ز دل خشم بیرون کنی

نجوشی و بر تیزی افسون کنی

9696

ز دارندهٔ دادگر یاد کن

خرد را بدین یاد بنیاد کن

9797

یکی کوه داری به زیر اندورن

که گر بنگری برتر از بیستون

9898

گر از تو یکی شهریار آمدی

مغیلان بی‌بر به بار آمدی

9999

تو را دل پراندیشه مهتریست

ببینیم تا رای یزدان به چیست

100100

ندانم که آمختت این بد تنی

تو را با چنین کیش آهرمنی

101101

هران کاین سخن با تو گوید همی

به گفتار مرگ تو جوید همی

102102

بگفت و فرود آمد از خنگ عاج

ز سر بر گرفت آن بهاگیر تاج

103103

بنالید و سر سوی خورشید کرد

ز یزدان دلش پر ز امید کرد

104104

چنین گفت کای روشن دادگر

درخت امید از تو آید به بر

105105

تو دانی که بر پیش این بنده کیست

کزین ننگ بر تاج باید گریست

106106

وز آنجا سبک شد به جای نماز

همی‌گفت با داور پاک راز

107107

گر این پادشاهی ز تخم کیان

بخواهد شدن تا نبندم میان

108108

پرستنده باشم به آتشکده

نخواهم خورش جز ز شیر دده

109109

ندارم به گنج اندرون زر و سیم

به گاه پرستش بپوشم گلیم

110110

گر ایدون که این پادشاهی مراست

پرستنده و ایمن و داد و راست

111111

تو پیروز گردان سپاه مرا

به بنده مده تاج وگاه مرا

112112

اگر کام دل یابم این تاج و اسپ

بیارم دمان پیش آذرگشسپ

113113

همین یاره و طوق و این گوشوار

همین جامهٔ زر گوهرنگار

114114

همان نیزده بدره دینار زرد

فشانم برین گنبد لاژورد

115115

پرستندگان را دهم ده هزار

درم چون شوم بر جهان شهریار

116116

ز بهرامیان هرک گردد اسیر

به پیش من آرد کسی دستگیر

117117

پرستنده فرخ آتش کنم

دل موبد و هیربد خوش کنم

118118

بگفت این وز خاک بر پای خاست

ستمدیده گویندهٔ بود راست

119119

ز جای نیایش بیامد چو گرد

به بهرام چوبینه آواز کرد

120120

که‌ای دوزخی بندهٔ دیو نر

خرد دور و دور از تو آیین و فر

121121

ستمگاره دیویست با خشم و زور

کزین گونه چشم تو را کرد کور

122122

به جای خرد خشم و کین یافتی

ز دیوان کنون آفرین یافتی

123123

تو را خارستان شارستانی نمود

یکی دوزخی بوستانی نمود

124124

چراغ خرد پیش چشمت بمرد

ز جان و دلت روشنایی ببرد

125125

نبوده‌ست جز جادوی پرفریب

که اندر بلندی نمودت نشیب

126126

به شاخی همی یازی امروز دست

که برگش بود زهر و بارش کبست

127127

نجسته‌ست هرگز تبار تو این

نباشد به جوینده بر آفرین

128128

تو را ایزد این فر و برزت نداد

نیاری ز گرگین میلاد یاد

129129

ایا مرد بدبخت و بیدادگر

به نابودنیها گمانی مبر

130130

که خرچنگ را نیست پر عقاب

نپرد عقاب از بر آفتاب

131131

به یزدان پاک و به تخت و کلاه

که گر من بیابم تو را بی‌سپاه

132132

اگر برزنم بر تو بر باد سرد

ندارمت رنجه ز گرد نبرد

133133

سخنها شنیدیم چندی درشت

به پیروزگر باز هشتیم پشت

134134

اگر من سزاوار شاهی نیم

مبادا که در زیر دستی زیم

135135

چنین پاسخش داد بهرام باز

که ای بی خرد ریمن دیوساز

136136

پدرت آن جهاندار دین دوست مرد

که هرگز نزد بر کسی باد سرد

137137

چنو مرد را ارج نشناختی

به خواری ز تخت اندر انداختی

138138

پس او جهاندار خواهی بدن

خردمند و بیدار خواهی بدن

139139

تو ناپاکی و دشمن ایزدی

نبینی ز نیکی دهش جز بدی

140140

گر ایدون که هرمزد بیداد بود

زمان و زمین زو به فریاد بود

141141

تو فرزند اویی نباشد سزا

به ایران و توران شده پادشا

142142

تو را زندگانی نباید نه تخت

یکی دخمه‌ای بس که دوری ز بخت

143143

هم ان کین هرمز کنم خواستار

دگر کاندر ایران منم شهریار

144144

کنون تازه کن برمن این داستان

که از راستان گشت همداستان

145145

که تو داغ بر چشم شاهان نهی

کسی کو نهد نیز فرمان دهی

146146

ازان پس بیابی که شاهی مراست

ز خورشید تا برج ماهی مراست

147147

بدو گفت خسرو که هرگز مباد

که باشد به درد پدر بنده شاد

148148

نوشته چنین بود وبود آنچ بود

سخن بر سخن چند باید فزود

149149

تو شاهی همی‌سازی از خویشتن

که گر مرگت آید نیابی کفن

150150

بدین اسپ و برگستوان کسان

یکی خسروی برزو نارسان

151151

نه خان و نه مان و نه بوم و نژاد

یکی شهریاری میان پر ز باد

152152

بدین لشکر و چیز و نامی دروغ

نگیری بر تخت شاهی فروغ

153153

ز تو پیش بودند کنداوران

جهانجوی و با گرزهای گران

154154

نجستند شاهی که کهتر بدند

نه اندر خور تخت و افسر بدند

155155

همی هرزمان سرفرازی به خشم

همی آب خشم اندر آری به چشم

156156

بجوشد همی بر تنت بدگمان

زمانه به خشم آردت هر زمان

157157

جهاندار شاهی ز داد آفرید

دگر از هنر وز نژاد آفرید

158158

بدان کس دهد کو سزاوارتر

خرددارتر هم بی آزارتر

159159

الان شاه ما را پدر کرده بود

کجا برمن از کارت آزرده بود

160160

کنون ایزدم داد شاهنشهی

بزرگی و تخت و کلاه مهی

161161

پذیرفتم این از خدای جهان

شناسنده آشکار و نهان

162162

به دستوری هرمز شهریار

کجا داشت تاج پدر یادگار

163163

ازان نامور پر هنر بخردان

بزرگان و کارآزموده ردان

164164

بدان دین که آورده بود از بهشت

خرد یافته پیر سر زردهشت

165165

که پیغمبر آمد به لهراسپ داد

پذیرفت زان پس به گشتاسپ داد

166166

هرآنکس که ما را نموده‌ست رنج

دگر آنک ازو یافته‌ستیم گنج

167167

همه یکسر اندر پناه منند

اگر دشمن ار نیکخواه منند

168168

همه بر زن و زاده بر پادشا

نخوانیم کس را مگر پارسا

169169

ز شهری که ویران شد اندر جهان

به جایی که درویش باشد نهان

170170

توانگر کنم مرد درویش را

پراگنده و مردم خویش را

171171

همه خارستانها کنم چون بهشت

پر از مردم و چارپایان و کشت

172172

بمانم یکی خوبی اندر جهان

که نامم‌پس از مرگ نبود نهان

173173

بیاییم و دل را ترازو کنیم

بسنجیم ونیرو به بازو کنیم

174174

چو هرمز جهاندار و باداد بود

زمین و زمانه بدو شاد بود

175175

پسر بی‌گمان از پدر تخت یافت

کلاه و کمر یافت و هم بخت یافت

176176

تو ای پرگناه فریبنده مرد

که جستی نخستین ز هرمز نبرد

177177

نبد هیچ بد جز به فرمان تو

وگر تنبل و مکر ودستان تو

178178

گر ایزد بخواهد من از کین شاه

کنم بر تو خورشید روشن سیاه

179179

کنون تاج را درخور کار کیست

چو من ناسزایم سزاوار کیست

180180

بدو گفت بهرام کای مرد گرد

سزا آن بود کز تو شاهی ببرد

181181

چو از دخت بابک بزاد اردشیر

که اشکانیان را بدی دار و گیر

182182

نه چون اردشیر اردوان را بکشت

به نیرو شد و تختش آمد به مشت

183183

کنون سال چون پانصد برگذشت

سر تاج ساسانیان سرد گشت

184184

کنون تخت و دیهیم را روز ماست

سرو کار با بخت پیروز ماست

185185

چو بینیم چهر تو و بخت تو

سپاه و کلاه تو و تخت تو

186186

بیازم بدین کار ساسانیان

چو آشفته شیری که گردد ژیان

187187

ز دفتر همه نامشان بسترم

سر تخت ساسانیان بسپرم

188188

بزرگی مر اشکانیان را سزاست

اگر بشنود مرد داننده راست

189189

چنین پاسخ آورد خسرو بدوی

که‌ای بیهده مرد پیکار جوی

190190

اگر پادشاهی ز تخم کیان

بخواهد شدن تو کیی در جهان

191191

همه رازیان از بنه خود کیند

دو رویند وز مردمی برچیند

192192

نخست از ری آمد سپاه اندکی

که شد با سپاه سکندر یکی

193193

میان را ببستند با رومیان

گرفتند ناگاه تخت کیان

194194

ز ری بود ناپاکدل ماهیار

کزو تیره شد تخم اسفندیار

195195

ازان پس ببستند ایرانیان

به کینه یکایک کمر بر میان

196196

نیامد جهان آفرین را پسند

ازیشان به ایران رسید آن گزند

197197

کلاه کیی بر سر اردشیر

نهاد آن زمان داور دستگیر

198198

به تاج کیان او سزاوار بود

اگر چند بی‌گنج و دینار بود

199199

کنون نام آن نامداران گذشت

سخن گفتن ما همه باد گشت

200200

کنون مهتری را سزاوار کیست

جهان را بنوی جهاندار کیست

201201

بدو گفت بهرام جنگی منم

که بیخ کیان را ز بن برکنم

202202

چنین گفت خسرو که آن داستان

که داننده یاد آرد از باستان

203203

که هرگز به نادان وبی‌راه و خرد

سلیح بزرگی نباید سپرد

204204

که چون بازخواهی نیاید به دست

که دارنده زان چیز گشته‌ست مست

205205

چه گفت آن خردمند شیرین سخن

که گر بی‌بُنان را نشانی ببن

206206

به فرجام کار آیدت رنج و درد

به گرد در ناسپاسان مگرد

207207

دلاور شدی تیز و برتر منش

ز بد گوهر آمد تو را بدکنش

208208

تو را کرد سالار گردنکشان

شدی مهتر اندر زمین کشان

209209

بران تخت سیمین و آن مهرشاه

سرت مست شد بازگشتی ز راه

210210

کنون نام چوبینه بهرام گشت

همان تخت سیمین تو را دام گشت

211211

برآن تخت بر ماه خواهی شدن

سپهبد بدی شاه خواهی شدن

212212

سخن زین نشان مرد دانا نگفت

بر آنم که با دیو گشتی تو جفت

213213

بدو گفت بهرام کای بدکنش

نزیبد همی بر تو جز سرزنش

214214

تو پیمان یزدان نداری نگاه

همی ناسزا خوانی این پیشگاه

215215

نهی داغ بر چشم شاه جهان

سخن زین نشان کی بود در نهان

216216

همه دوستان بر تو بر دشمنند

به گفتار با تو به دل با منند

217217

بدین کار خاقان مرا یاورست

همان کاندر ایران و چین لشکرست

218218

بزرگی من از پارس آرم بری

نمانم کزین پس بود نام کی

219219

برافرازم اندر جهان داد را

کنم تازه آیین میلاد را

220220

من از تخمهٔ نامور آرشم

چو جنگ آورم آتش سرکشم

221221

نبیره جهانجوی گرگین منم

هم آن آتش تیز برزین منم

222222

به ایران بران رای بد ساوه‌شاه

که نه تخت ماند نه مهر و کلاه

223223

کند با زمین راست آتشکده

نه نوروز ماند نه جشن سده

224224

همه بنده بودند ایرانیان

برین بوم تا من ببستم میان

225225

تو خودکامه را گر ندانی شمار

برو چارصد بار بشمر هزار

226226

ز پیلان جنگی هزار و دویست

که گفتی که بر راه برجای نیست

227227

هزیمت گرفت آن سپاه بزرگ

من از پس خروشان چو دیو سترگ

228228

چنان دان که کس بی‌هنر در جهان

به خیره نجوید نشست مهان

229229

همی بوی تاج آید از مغفرم

همی تخت عاج آید از خنجرم

230230

اگر با تو یک پشه کین آورد

ز تختت به روی زمین آورد

231231

بدو گفت خسرو که‌ای شوم پی

چرا یاد گرگین نگیری بری

232232

که اندر جهان بود و تختش نبود

بزرگی و اورنگ و بختش نبود

233233

ندانست کس نام او در جهان

فرومایه بد در میان مهان

234234

بیامد گرانمایه مهران ستاد

به شاه زمانه نشان تو داد

235235

ز خاک سیاهت چنان برکشید

شد آن روز بر چشم تو ناپدید

236236

تو را داد گنج و سلیح و سپاه

درفش تهمتن دُرفشان چو ماه

237237

نبد خواست یزدان که ایران زمین

به ویرانی آرند ترکان چین

238238

تو بودی بدین جنگشان یارمند

کلاهت برآمد به ابر بلند

239239

چو دارندهٔ چرخ گردان بخواست

که آن پادشا را شود کار راست

240240

تو زان مایه مر خویشتن را نهی

که هرگز ندیدی بهی و مهی

241241

گرین پادشاهی ز تخم کیان

بخواهد شدن تو چه بندی میان

242242

چو اسکندری باید اندر جهان

که تیره کند بخت شاهنشهان

243243

توبا چهرهٔ دیو و با رنگ و خاک

مبادی به گیتی جز اندر مغاک

244244

ز بی راهی و کارکرد تو بود

که شد روز برشاه ایران کبود

245245

نوشتی همان نام من بر درم

زگیتی مرا خواستی کرد کم

246246

بدی را تو اندر جهان مایه‌ای

هم از بی‌رهان برترین پایه‌ای

247247

هران خون که شد در جهان ریخته

توباشی بران گیتی آویخته

248248

نیابی شب تیره آن را به خواب

که جویی همی روز در آفتاب

249249

ایا مرد بدبخت بیدادگر

همه روزگارت به کژی مبر

250250

ز خشنودی ایزد اندیشه کن

خردمندی و راستی پیشه کن

251251

که این بر من و تو همی‌ بگذرد

زمانه دم ما همی‌ بشمرد

252252

که گوید کژی به از راستی

به کژی چرا دل بیاراستی

253253

چو فرمان کنی هرچ خواهی تو راست

یکی بهر ازین پادشاهی تو راست

254254

بدین گیتی اندر بزی شادمان

تن آسان و دور از بد بدگمان

255255

وگر بگذری زین سرای سپنج

گه بازگشتن نباشی به رنج

256256

نشاید کزین کم کنیم ار فزون

که زردشت گوید به زند اندرون

257257

که هرکس که برگردد از دین پاک

ز یزدان ندارد به دل بیم و باک

258258

به سالی همی‌ داد بایدش پند

چو پندش نباشد ورا سودمند

259259

ببایدش کشتن به فرمان شاه

فکندن تن پرگناهش به راه

260260

چو بر شاه گیتی شود بدگمان

ببایدش کشتن هم اندر زمان

261261

بریزند هم بی‌گمان خون تو

همین جستن تخت وارون تو

262262

کنون زندگانیت ناخوش بود

وگر بگذری جایت آتش بود

263263

وگر دیر مانی برین هم نشان

سر از شاه وز داد یزدان کشان

264264

پشیمانی آیدت زین کار خویش

ز گفتار ناخوب و کردار خویش

265265

تو بیماری و پند داروی تست

بگوییم تا تو شوی تن درست

266266

وگر چیزه شد بر دلت کام و رشک

سخن گوی تا دیگر آرم پزشک

267267

پزشک تو پندست و دارو خرد

مگر آز تاج از دلت بسترد

268268

به پیروزی اندر چنین کش شدی

وز اندیشه گنج سرکش شدی

269269

شنیدی که ضحاک شد ناسپاس

ز دیو و ز جادو جهان پرهراس

270270

چو زو شد دل مهتران پر ز درد

فریدون فرخنده با او چه کرد

271271

سپاهت همه بندگان منند

به دل زنده و مردگان منند

272272

ز تو لختکی روشنی یافتند

بدین سان سر از داد برتافتند

273273

چومن گنج خویش آشکارا کنم

دل جنگیان پرمدارا کنم

274274

چو پیروز گشتی تو بر ساوه شاه

برآن برنهادند یکسر سپاه

275275

که هرگز نبینند زان پس شکست

چو از خواسته سیر گشتند و مست

276276

نباید که بر دست من بر هلاک

شوند این دلیران بی‌بیم و باک

277277

تو خواهی که جنگی سپاهی گران

همه نامداران و کنداوران

278278

شود بوم ایران ازیشان تهی

شکست اندر آید به تخت مهی

279279

که بد شاه هنگام آرش بگوی

سرآید مگر بر من این گفت و گوی

280280

بدو گفت بهرام کان گاه شاه

منوچهر بد با کلاه و سپاه

281281

بدو گفت خسرو که‌ ای بدنهان

چو دانی که او بود شاه جهان

282282

ندانی که آرش ورا بنده بود

به فرمان و رایش سرافکنده بود

283283

بدو گفت بهرام کز راه داد

تو از تخم ساسانی ای بد نژاد

284284

که ساسان شبان و شبان زاده بود

نه بابک شبانی بدو داده بود

285285

بدو گفت خسرو که‌ ای بدکنش

نه از تخم ساسان شدی بر منش

286286

دروغست گفتار تو سر به سر

سخن گفتن کژ نباشد هنر

287287

تو از بدتنان بودی وبی‌بُنان

نه از تخم ساسان رسیدی به نان

288288

بدو گفت بهرام کاندر جهان

شبانی ز ساسان نگردد نهان

289289

ورا گفت خسرو که دارا بمرد

نه تاج بزرگی به ساسان سپرد

290290

اگر بخت گم شد کجا شد نژاد

نیاید ز گفتار بیداد داد

291291

بدین هوش و این رای و این فرهی

بجویی همی تخت شاهنشهی

292292

بگفت و بخندید و برگشت زوی

سوی لشکر خویش بنهاد روی

293293

ز خاقانیان آن سه ترک سترگ

که ارغنده بودند بر سان گرگ

294294

کجا گفته بودند بهرام را

که ما روز جنگ از پی نام را

295295

اگر مرده گر زنده بالای شاه

به نزد تو آریم پیش سپاه

296296

ازیشان سواری که ناپاک بود

دلاور بد و تند و ناباک بود

297297

همی‌راند پرخاشجوی و دژم

کمندی ببازو و درون شست خم

298298

چو نزدیکتر گشت با خنگ عاج

همی‌بود یازان به پرمایه تاج

299299

بینداخت آن تاب داده کمند

سر تاج شاه اندرآمد ببند

300300

یکی تیغ گستهم زد برکمند

سرشاه را زان نیامد گزند

301301

کمان را به زه کرد بَنْدوی گرد

به تیر از هوا روشنایی ببرد

302302

بدان ترک بدساز بهرام گفت

که جز خاک تیره مبادت نهفت

303303

که گفتت که با شاه رزم آزمای

ندیدی مرا پیش او بر به پای

304304

پس آمد به لشکرگه خویش باز

روانش پر از درد وتن پرگداز

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو بشنید بهرام کز روزگار

چه آمد بران نامور شهریار

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی خسرو پرویز»بخش 4

اگلی نظم

چوخواهرش بشنید کامد ز راه

برادرش پر درد زان رزمگاه

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی خسرو پرویز»بخش 6

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور