صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی اسکندر
  4. »بخش 39

بخش 39

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

وزان روی لشکر سوی چین کشید

سر نامداران به بیرون کشید

22

همی راند منزل به منزل به دشت

چهل روز تا پیش دریا گذشت

33

ز دیبا سراپرده‌ای برکشید

سپه را به منزل فرود آورید

44

یکی نامه فرمود پس تا دبیر

نویسد ز اسکندر شهرگیر

55

نوشتند هرگونه‌ای خوب و زشت

نویسنده چون نامه اندر نوشت

66

سکندر بشد چون فرستاده‌ای

گزین کرد بینادل آزاده‌ای

77

که با او بدی یک‌دل و یک‌سخن

بگوید به مهتر که کن یا مکن

88

سپه را به سالار لشکر سپرد

وزان رومیان پنج دانا ببرد

99

چو آگاهی آمد به فغفور ازین

که آمد فرستاده‌ای سوی چین

1010

پذیره فرستاد چندی سپاه

سکندر گرازان بیامد به راه

1111

چو آمد بران بارگاه بزرگ

بدید آن گزیده سپاه بزرگ

1212

بیامد ز دهلیز تا پیش اوی

پراندیشه جان بداندیش اوی

1313

دوان پیش او رفت و بردش نماز

نشست اندر ایوان زمانی دراز

1414

بپرسید فغفور و بنواختش

یکی نامور جایگه ساختش

1515

چو برزد سر از کوه روشن چراغ

ببردند بالای زرین جناغ

1616

فرستادهٔ شاه را پیش خواند

سکندر فراوان سخنها براند

1717

بگفت آنچ بایست و نامه بداد

سخنهای قیصر همه کرد یاد

1818

بران نامه عنوان بد از شاه روم

جهاندار و سالار هر مرز و بوم

1919

که خوانند شاهان برو آفرین

زما بندگان جهان آفرین

2020

جهاندار و داننده و رهنمای

خداوند پاکی و نیکی فزای

2121

دگر گفت فرمان ما سوی چین

چنانست که آباد ماند زمین

2222

نباید بسیچید ما را به جنگ

که از جنگ شد روز بر فور تنگ

2323

چو دارا که بد شهریار جهان

چو فریان تازی و دیگر مهان

2424

ز خاور برو تا در باختر

ز فرمان ما کس نجوید گذر

2525

شمار سپاهم نداند سپهر

وگر بشمرد نیز ناهید و مهر

2626

اگر هیچ فرمان ما بشکنی

تن و بوم و کشور به رنج افگنی

2727

چو نامه بخوانی بیارای ساو

مرنجان تن خویش و با بد مکاو

2828

گر آیی بینی مرا با سپاه

ببینم ترا یک‌دل و نیک خواه

2929

بداریم بر تو همین تاج و تخت

به چیزی گزندت نیاید ز بخت

3030

وگر کند باشی به پیش آمدن

ز کشور سوی شاه خویش آمدن

3131

ز چیزی که باشد طرایف به چین

ز زرینه و اسپ و تیغ و نگین

3232

هم از جامه و پرده و تخت عاج

ز دیبای پرمایه و طوق و تاج

3333

ز چیزی که یابی فرستی به گنج

چو خواهی که از ما نیایدت رنج

3434

سپاه مرا بازگردان ز راه

بباش ایمن از گنج و تخت و کلاه

3535

چو سالار چین زان نشان نامه دید

برآشفت و پس خامشی برگزید

3636

بخندید و پس با فرستاده گفت

که شاه ترا آسمان باد جفت

3737

بگوی آنچ دانی ز گفتار اوی

ز بالا و مردی و دیدار اوی

3838

فرستاده گفت ای سپهدار چین

کسی چون سکندر مدان بر زمین

3939

به مردی و رادی و بخش و خرد

ز اندیشهٔ هر کسی بگذرد

4040

به بالای سروست و با زور پیل

به بخشش به کردار دریای نیل

4141

زبانش به کردار برنده تیغ

به چربی عقاب اندر آرد ز میغ

4242

چو بشنید فغفور چین این سخن

یکی دیگر اندیشه افگند بن

4343

بفرمود تا خوان و می خواستند

به باغ اندر ایوان بیاراستند

4444

همی خورد می تا جهان تیره شد

سر میگساران ز می خیره شد

4545

سپهدار چین با فرستاده گفت

که با شاه تو مشتری باد جفت

4646

چو روشن شود نامه پاسخ کنیم

به دیدار تو روز فرخ کنیم

4747

سکندر بیامد ترنجی به دست

ز ایوان سالار چین نیم‌مست

4848

چو خورشید برزد سر از برج شیر

سپهر اندر آورد شب را به زیر

4949

سکندر به نزدیک فغفور شد

از اندیشهٔ بد دلش دور شد

5050

بپرسید زو گفت شب چون بدی

که بیرون شدی دوش میگون بدی

5151

ازان پس بفرمود تا شد دبیر

بیاورد قرطاس و مشک و عبیر

5252

مران نامه را زود پاسخ نوشت

بیاراست قرطاس را چون بهشت

5353

نخست آفرین کرد بر دادگر

خداوند مردی و داد و هنر

5454

خداوند فرهنگ و پرهیز و دین

ازو باد بر شاه روم آفرین

5555

رسید این فرستادهٔ چرب‌گوی

هم آن نامهٔ شاه فرهنگ جوی

5656

سخنهای شاهان همه خواندم

وزان با بزرگان سخن راندم

5757

ز دارای داراب و فریان و فور

سخن هرچ پیدا بد از رزم و سور

5858

که پیروز گشتی بریشان همه

شبان بودی و شهریاران رمه

5959

تو داد خداوند خورشید و ماه

به مردی مدان و فزون سپاه

6060

چو بر مهتری بگذرد روزگار

چه در سور میرد چه در کارزار

6161

چو فرجامشان روز رزم تو بود

زمانه نه کاهد نخواهد فزود

6262

تو زیشان مکن کشی و برتری

که گر ز آهنی بی‌گمان بگذری

6363

کجا شد فریدون و ضحاک و جم

فراز آمد از باد و شد سوی دم

6464

من از تو نترسم نه جنگ آورم

نه بر سان تو باد گیرد سرم

6565

که خون ریختن نیست آیین ما

نه بد کردن اندرخور دین ما

6666

بخوانی مرا بر تو باشد شکست

که یزدان‌پرستم نه خسروپرست

6767

فزون زان فرستم که دارای منش

ز بخشش نباشد مرا سرزنش

6868

سکندر به رخ رنگ تشویر خورد

ز گفتار او بر جگر تیر خورد

6969

به دل گفت ازین پس کس اندر جهان

نبیند مرا رفته جایی نهان

7070

ز ایوان بیامد به جای نشست

میان از پی بازگشتن ببست

7171

سرافراز فغفور بگشاد گنج

ز بخشش نیامد به دلش ایچ رنج

7272

نخستین بفرمود پنجاه تاج

به گوهر بیاگنده ده تخت عاج

7373

ز سیمین و زرینه اشتر هزار

بفرمود تا برنهادند بار

7474

ز دیبای چینی و خز و حریر

ز کافور وز مشک و بوی و عبیر

7575

هزار اشتر بارکش بار کرد

تن‌آسان شد آنکو درم خوار کرد

7676

ز سنجاب و قاقم ز موی سمور

ز گستردنیها و جام بلور

7777

بیاورد زین هر یکی ده هزار

خردمند گنجور بربست بار

7878

گرانمایه صد زین به سیمین ستام

ز زرینه پنجاه بردند نام

7979

ببردند سیصد شتر سرخ‌موی

طرایف بدو دار چینی بدوی

8080

یکی مرد با سنگ و شیرین سخن

گزین کرد زان چینیان کهن

8181

بفرمود تا با درود و خرام

بیاید بر شاه و آرد پیام

8282

که یک چند باشد به نزدیک چین

برو نامداران کنند آفرین

8383

فرستاده شد با سکندر به راه

گمانی که بردی که اویست شاه

8484

چو ملاح روی سکندر بدید

سبک زورقی بادبان برکشید

8585

چو دستور با لشکر آمدش پیش

بگفت آنچ آمد ز بازار خویش

8686

سپاهش برو خواندند آفرین

همه برنهادند سر بر زمین

8787

بدانست چینی که او هست شاه

پیاده بیامد غریوان به راه

8888

سکندر بدو گفت پوزش مکن

مران پیش فغفور زین در سخن

8989

ببود آن شب و بامداد پگاه

به آرام بنشست بر تخت شاه

9090

فرستاده را چیز بخشید و گفت

که با تو روان مسیحست جفت

9191

برو پیش فغفور چینی بگوی

که نزدیک ما یافتی آب‌روی

9292

گر ایدر بباشی همی چین تراست

وگر جای دیگر خرامی رواست

9393

بیاسایم ایدر که چندین سپاه

به تندی نشاید کشیدن به راه

9494

فرستاده برگشت و آمد چو باد

به فغفور پیغام قیصر بداد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ز راه بیابان به شهری رسید

ببد شاد کآواز مردم شنید

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی اسکندر»بخش 38

اگلی نظم

بدان جایگه شاه ماهی بماند

پس‌انگه بجنبید و لشکر براند

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی اسکندر»بخش 40

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور