صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی اسکندر
  4. »بخش 38

بخش 38

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

ز راه بیابان به شهری رسید

ببد شاد کآواز مردم شنید

22

همه بوم و بر باغ آباد بود

در مردم از خرمی شاد بود

33

پذیره شدندش بزرگان شهر

کسی را که از مردمی بود بهر

44

برو همگنان آفرین خواندند

همه زر و گوهر برافشاندند

55

همی گفت هرکس که ای شهریار

انوشه که کردی بمابر گذار

66

بدین شهر هرگز نیامد سپاه

نه هرگز شنیدست کس نام شاه

77

کنون کامدی جان ما پیش تست

که روشن‌روان بادی و تن درست

88

سکندر دل از مردمان شاد کرد

ز راه بیابان تن آزاد کرد

99

بپرسید ازیشان که ایدر شگفت

چه چیزست کاندازه باید گرفت

1010

چنین داد پاسخ بدو رهنمای

که ای شاه پیروز پاکیزه‌رای

1111

شگفتیست ایدر که اندر جهان

کسی آن ندید آشکار و نهان

1212

درختیست ایدر دو بن گشته جفت

که چونان شگفتی نشاید نهفت

1313

یکی ماده و دیگری نر اوی

سخن‌گو بود شاخ با رنگ و بوی

1414

به شب ماده گویا و بویا شود

چو روشن شود نر گویا شود

1515

سکندر بشد با سواران روم

همان نامداران آن مرز و بوم

1616

بپرسید زیشان که اکنون درخت

سخن کی سراید به آواز سخت

1717

چنین داد پاسخ بدو ترجمان

که از روز چون بگذرد نه زمان

1818

سخن‌گوی گردد یکی زین درخت

که آواز او بشنود نیک‌بخت

1919

شب تیره‌گون ماده گویا شود

بر و برگ چون مشک بویا شود

2020

بپرسید چون بگذریم از درخت

شگفتی چه پیش آید ای نیک‌بخت

2121

چنین داد پاسخ کزو بگذری

ز رفتنت کوته شود داوری

2222

چو زو برگذشتی نماندت جای

کران جهان خواندش رهنمای

2323

بیابان و تاریکی آید به پیش

به سیری نیامد کس از جان خویش

2424

نه کس دید از ما نه هرگز شنید

که دام و دد و مرغ بر ره پرید

2525

همی راند با رومیان نیک‌بخت

چو آمد به نزدیک گویا درخت

2626

زمینش ز گرمی همی بردمید

ز پوست ددان خاک پیدا ندید

2727

ز گوینده پرسید کین پوست چیست

ددان را برین گونه درنده کیست

2828

چنین داد پاسخ بدو نیک‌بخت

که چندین پرستنده دارد درخت

2929

چو باید پرستندگان را خورش

ز گوشت ددان باشدش پرورش

3030

چو خورشید بر تیغ گنبد رسید

سکندر ز بالا خروشی شنید

3131

که آمد ز برگ درخت بلند

خروشی پر از سهم و ناسودمند

3232

بترسید و پرسید زان ترجمان

که ای مرد بیدار نیکی گمان

3333

چنین برگ گویا چه گوید همی

که دل را به خوناب شوید همی

3434

چنین داد پاسخ که ای نیک‌بخت

همی گوید این برگ شاخ درخت

3535

که چندین سکندر چه پوید به دهر

که برداشت از نیکویهایش بهر

3636

ز شاهیش چون سال شد بر دو هفت

ز تخت بزرگی ببایدش رفت

3737

سکندر ز دیده ببارید خون

دلش گشت پر درد از رهنمون

3838

ازان پس به کس نیز نگشاد لب

پر از غم همی بود تا نیم‌شب

3939

سخن‌گوی شد برگ دیگر درخت

دگر باره پرسید زان نیک‌بخت

4040

چه گوید همی این دگر شاخ گفت

سخن‌گوی بگشاد راز از نهفت

4141

چنین داد پاسخ که این ماده شاخ

همی گوید اندر جهان فراخ

4242

از آز فراوان نگنجی همی

روان را چرا بر شکنجی همی

4343

ترا آز گرد جهان گشتن است

کس آزردن و پادشا کشتن است

4444

نماندت ایدر فراوان درنگ

مکن روز بر خویشتن تار و تنگ

4545

بپرسید از ترجمان پادشا

که ای مرد روشن‌دل و پارسا

4646

یکی بازپرسش که باشم به روم

چو پیش آید آن گردش روز شوم

4747

مگر زنده بیند مرا مادرم

یکی تا به رخ برکشد چادرم

4848

چنین گفت با شاه گویا درخت

که کوتاه کن روز و بربند رخت

4949

نه مادرت بیند نه خویشان به روم

نه پوشیده رویان آن مرز و بوم

5050

به شهر کسان مرگت آید نه دیر

شود اختر و تاج و تخت از تو سیر

5151

چو بشنید برگشت زان دو درخت

دلش خسته گشته به شمشیر سخت

5252

چو آمد به لشکرگه خویش باز

برفتند گردان گردن‌فراز

5353

به شهر اندرون هدیه‌ها ساختند

بزرگان بر پادشا تاختند

5454

یکی جوشنی بود تابان چو نیل

به بالای و پهنای یک چرم پیل

5555

دو دندان پیل و برش پنج بود

که آن را به برداشتن رنج بود

5656

زره بود و دیبای پرمایه بود

ز زر کرده آگنده صد خایه بود

5757

به سنگ درم هر یکی شست من

ز زر و ز گوهر یکی کرگدن

5858

بپذرفت زان شهر و لشکر براند

ز دیده همی خون دل برفشاند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

همی رفت یک ماه پویان به راه

به رنج اندر از راه شاه و سپاه

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی اسکندر»بخش 37

اگلی نظم

وزان روی لشکر سوی چین کشید

سر نامداران به بیرون کشید

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی اسکندر»بخش 39

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور