فردوسی»شاهنامه»ضحاک»بخش 7 - کاوهٔ آهنگر و درفش کاویانی و ساخته شدن گرز گاوسربخش 7 - کاوهٔ آهنگر و درفش کاویانی و ساخته شدن گرز گاوسرشاعر: فردوسیوزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)صنف: مثنویصداکاران: فرید حامد و دیگرآڈیوفرید حامدخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفرید حامدخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںچنان بُد که ضحاک را روز و شببه نام فریدون گشادی دو لب2نقل کریںبر آن برز بالا ز بیم نشیبشده ز آفریدون دلش پر نهیب3نقل کریںچنان بُد که یک روز بر تخت عاجنهاده به سر بر ز پیروزه تاج4نقل کریںز هر کشوری مهتران را بخواستکه در پادشاهی کند پشت راست5نقل کریںاز آن پس چنین گفت با موبدانکه ای پرهنر باگهر بخردان!6نقل کریںمرا در نهانی یکی دشمنستکه بر بخردان این سخن روشن است7نقل کریںبه سال اندکی و به دانش بزرگگوی بدنژادی دلیر و سترگ8نقل کریںاگر چه به سال اندک ای راستاندرین کار موبد زدش داستان9نقل کریںکه دشمن اگر چه بود خوار و خُردنبایدت او را به پی بر سپرد10نقل کریںندارم همی دشمن خُرد خواربترسم همی از بد روزگار11نقل کریںهمی زین فزون بایدم لشکریهم از مردم و هم ز دیو و پری12نقل کریںیکی لشگری خواهم انگیختنابا دیو مردم برآمیختن13نقل کریںبباید بدین بود همداستانکه من ناشکیبم بدین داستان14نقل کریںیکی محضر اکنون بباید نوشتکه جز تخم نیکی سپهبد نکشت15نقل کریںنگوید سخن جز همه راستینخواهد به داد اندرون کاستی16نقل کریںز بیم سپهبد همه راستانبر آن کار گشتند همداستان17نقل کریںبر آن محضر اژدها ناگزیرگواهی نوشتند برنا و پیر18نقل کریںهم آنگه یکایک ز درگاه شاهبرآمد خروشیدن دادخواه19نقل کریںستم دیده را پیش او خواندندبر نامدارانش بنشاندند20نقل کریںبِدو گفت مهتر به روی دژمکه بر گوی تا از که دیدی ستم؟21نقل کریںخروشید و زد دست بر سر ز شاهکه شاها منم کاوهٔ دادخواه22نقل کریںیکی بیزیان مرد آهنگرمز شاه آتش آید همی بر سرم23نقل کریںتو شاهی و گر اژدها پیکریبباید بدین داستان داوری24نقل کریںکه گر هفت کشور به شاهی تو راستچرا رنج و سختی همه بهر ماست؟25نقل کریںشماریت با من بباید گرفتبدان تا جهان ماند اندر شگفت26نقل کریںمگر کز شمار تو آید پدیدکه نوبت ز گیتی به من چون رسید27نقل کریںکه مارانت را مغز فرزند منهمی داد باید ز هر انجمن28نقل کریںسپهبد به گفتار او بنگریدشگفت آمدش کآن سخنها شنید29نقل کریںبِدو باز دادند فرزند اوبه خوبی بجستند پیوند او30نقل کریںبفرمود پس کاوه را پادشاکه باشد بران محضر اندر گوا31نقل کریںچو بر خواند کاوه همه محضرشسبک سوی پیران آن کشورش32نقل کریںخروشید کای پای مردان دیوبریده دل از ترس گیهان خدیو33نقل کریںهمه سوی دوزخ نهادید رویسپردید دلها به گفتار اوی34نقل کریںنباشم بدین محضر اندر گوانه هرگز براندیشم از پادشا35نقل کریںخروشید و برجست لرزان ز جایبدرّید و بسپرد محضر به پای36نقل کریںگرانمایه فرزند او پیش اویز ایوان برون شد خروشان به کوی37نقل کریںمهان شاه را خواندند آفرینکه ای نامور شهریار زمین!38نقل کریںز چرخ فلک بر سرت باد سردنیارد گذشتن به روز نبرد39نقل کریںچرا پیش تو کاوهٔ خامگویبه سان همالان کند سرخ روی40نقل کریںهمه محضر ما و پیمان توبدرّد بپیچد ز فرمان تو41نقل کریںکیِ نامور پاسخ آورد زودکه از من شگفتی بباید شنود42نقل کریںکه چون کاوه آمد ز درگه پدیددو گوش من آواز او را شنید43نقل کریںمیان من و او ز ایوان درستتو گفتی یکی کوه آهن برست44نقل کریںندانم چه شاید بدن زین سپسکه راز سپهری ندانست کس45نقل کریںچو کاوه برون شد ز درگاه شاهبَرو انجمن گشت بازارگاه46نقل کریںهمی بر خروشید و فریاد خواندجهان را سراسر سوی داد خواند47نقل کریںاز آن چرم کآهنگران پشت پایبپوشند هنگام زخم درای48نقل کریںهمان کاوه آن بر سر نیزه کردهمانگه ز بازار برخاست گَرد49نقل کریںخروشان همی رفت نیزه به دستکه ای نامداران یزدانپرست!50نقل کریںکسی کاو هوای فریدون کنددل از بند ضحاک بیرون کند51نقل کریںبپویید کاین مهتر آهرمن استجهان آفرین را به دل دشمن است52نقل کریںبدان بیبها ناسزاوار پوستپدید آمد آوای دشمن ز دوست53نقل کریںهمی رفت پیش اندرون مرد گردجهانی بَرو انجمن شد نه خُرد54نقل کریںبدانست خود کافریدون کجاستسر اندر کشید و همی رفت راست55نقل کریںبیامد به درگاه سالار نوبدیدندش آن جا و برخاست غو56نقل کریںچو آن پوست بر نیزه بر دید کِیبه نیکی یکی اختر افگند پی57نقل کریںبیاراست آن را به دیبای رومز گوهر بر و پیکر از زر بوم58نقل کریںبزد بر سر خویش چون گرد ماهیکی فال فرخ پیافکند شاه59نقل کریںفرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفشهمی خواندش کاویانی درفش60نقل کریںاز آن پس هر آن کس که بگرفت گاهبه شاهی به سر بر نهادی کلاه61نقل کریںبر آن بیبها چرم آهنگرانبرآویختی نو به نو گوهران62نقل کریںز دیبای پرمایه و پرنیانبر آن گونه شد اختر کاویان63نقل کریںکه اندر شب تیره خورشید بودجهان را ازو دل پر امید بود64نقل کریںبگشت اندرین نیز چندی جهانهمی بودنی داشت اندر نهان65نقل کریںفریدون چو گیتی بر آن گونه دیدجهان پیش ضحاک وارونه دید66نقل کریںسوی مادر آمد کمر بر میانبه سر بر نهاده کلاه کیان67نقل کریںکه من رفتنیام سوی کارزارتو را جز نیایش مباد ایچ کار68نقل کریںز گیتی جهانآفرین را پرستازو دان بهر نیکی زور دست69نقل کریںفرو ریخت آب از مژه مادرشهمی خواند با خون دل داورش70نقل کریںبه یزدان همی گفت زنهار منسپردم تو را ای جهاندار من71نقل کریںبگردان ز جانش بد جاودانبپرداز گیتی ز نابخردان72نقل کریںفریدون سبک ساز رفتن گرفتسخن را ز هر کس نهفتن گرفت73نقل کریںبرادر دو بودش دو فرخ همالازو هر دو آزاده مهتر به سال74نقل کریںیکی بود ازیشان کیانوش نامدگر نام پرمایهٔ شادکام75نقل کریںفریدون بریشان زبان برگشادکه خرم زیید ای دلیران و شاد76نقل کریںکه گردون نگردد به جز بر بهیبه ما بازگردد کلاه مهی77نقل کریںبیارید داننده آهنگرانیکی گرز فرمود باید گران78نقل کریںچو بگشاد لب هر دو بشتافتندبه بازار آهنگران تاختند79نقل کریںهر آن کس کز آن پیشه بُد نامجویبه سوی فریدون نهادند روی80نقل کریںجهانجوی پرگار بگرفت زودوزان گرز پیکر بٕدیشان نمود81نقل کریںنگاری نگارید بر خاک پیشهمیدون به سان سر گاومیش82نقل کریںبر آن دست بردند آهنگرانچو شد ساخته کار گرز گران83نقل کریںبه پیش جهانجوی بردند گرزفروزان به کردار خورشید بُرز84نقل کریںپسند آمدش کار پولادگرببخشیدشان جامه و سیم و زر85نقل کریںبسی کردشان نیز فرخ امیدبسی دادشان مهتری را نوید86نقل کریںکه گر اژدها را کنم زیر خاکبشویم شما را سر از گرد پاک◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمچو بگذشت از آن بر فریدون دو هشتز البرز کوه اندر آمد به دشتفردوسی»شاهنامه»ضحاک»بخش 6 - شانزدهسالگی فریدون و آگاهی او از گذشته و سرنوشت پدرشاگلی نظمفریدون به خورشید بر برد سرکمر تنگ بستش به کین پدرفردوسی»شاهنامه»ضحاک»بخش 8 - به پا خاستن فریدون در برابر ضحاکآڈیوصداکار منتخب کریںفرید حامدحمیدرضا محمدیفرشید ربانیفرهاد بشیریانمحمدیزدانی جویندهآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمچو بگذشت از آن بر فریدون دو هشتز البرز کوه اندر آمد به دشتفردوسی»شاهنامه»ضحاک»بخش 6 - شانزدهسالگی فریدون و آگاهی او از گذشته و سرنوشت پدرش
اگلی نظمفریدون به خورشید بر برد سرکمر تنگ بستش به کین پدرفردوسی»شاهنامه»ضحاک»بخش 8 - به پا خاستن فریدون در برابر ضحاک