صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی اسکندر
  4. »بخش 24

بخش 24

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بخندید قیدافه از کار اوی

ازان مردی و تند گفتار اوی

22

بدو گفت کای خسرو شیرفش

به مردی مگردان سر خویش کش

33

نه از فر تو کشته شد فور هند

نه دارای داراب و گردان سند

44

که برگشت روز بزرگان دهر

ز اختر ترا بیشتر بود بهر

55

به مردی تو گستاخ گشتی چنین

که مهتر شدی بر زمان و زمین

66

همه نیکویها ز یزدان شناس

و زو دار تا زنده باشی سپاس

77

تو گویی به دانش که گیتی مراست

نبینم همی گفت و گوی تو راست

88

کجا آورد دانش تو بها

چو آیی چنین در دم اژدها

99

بدوزی به روز جوانی کفن

فرستاده‌ای سازی از خویشتن

1010

مرا نیست آیین خون ریختن

نه بر خیره با مهتر آویختن

1111

چو شاهی به کاری توانا بود

ببخشاید از داد و دانا بود

1212

چنان دان که ریزندهٔ خون شاه

جز آتش نبیند به فرجام گاه

1313

تو ایمن بباش و به شادی برو

چو رفتی یکی کار برساز نو

1414

کزین پس نیابی به پیغمبری

ترا خاک داند که اسکندری

1515

ندانم کسی را ز گردنکشان

که از چهر او من ندارم نشان

1616

نگاریده هم زین نشان بر حریر

نهاده به نزد یکی یادگیر

1717

برو راند هم حکم اخترشناس

کزو ایمنی باشد اندر هراس

1818

چو بخشنده شد خسرو رای‌زن

زمانه بگوید به مرد و به زن

1919

تو تا ایدری بیطقون خوانمت

برین هم نشان دور بنشانمت

2020

بدان تا نداند کسی راز تو

همان نشنود نام و آواز تو

2121

فرستمت بر نیکوی باز جای

تو باید که باشی خداوند رای

2222

به پیمان که هرگز به فرزند من

به شهر من و خویش و پیوند من

2323

نباشی بداندایش گر بدسگال

به کشور نخوانی مرا جز همال

2424

سکندر شنید این سخن شاد شد

ز تیمار وز کشتن آزاد شد

2525

به دادار دارنده سوگند خورد

بدین مسیحا و گرد نبرد

2626

که با بوم و بارست و فرزند تو

بزرگان که باشند پیوند تو

2727

نسازم جز از خوبی و راستی

نه اندیشم از کژی و کاستی

2828

چو سوگند شد خورده قیدافه گفت

که این پند بر تو نشاید نهفت

2929

چنان دان که طینوش فرزند من

کم اندیشد از دانش و پند من

3030

یکی بادسارست داماد فور

نباید که داند ز نزدیک و دور

3131

که تو با سکندر ز یک پوستی

گر ایدونک با او به دل دوستی

3232

که او از پی فور کین آورد

به جنگ آسمان بر زمین آورد

3333

کنون شاد و ایمن به ایوان خرام

ز تیمار گیتی مبر هیچ نام

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

جهانجوی ده نامور برگزید

ز مردان رومی چنانچون سزید

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی اسکندر»بخش 23

اگلی نظم

سکندر بیامد دلی همچو کوه

رها گشته از شاه دانش پژوه

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی اسکندر»بخش 25

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور