صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »داستان رستم و اسفندیار
  4. »بخش 30

بخش 30

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

یکی نغز تابوت کرد آهنین

بگسترد فرشی ز دیبای چین

22

بیندود یک روی آهن به قیر

پراگند بر قیر مشک و عبیر

33

ز دیبای زربفت کردش کفن

خروشان برو نامدار انجمن

44

ازان پس بپوشید روشن برش

ز پیروزه بر سر نهاد افسرش

55

سر تنگ تابوت کردند سخت

شد آن بارور خسروانی درخت

66

چل اشتر بیاورد رستم گزین

ز بالا فروهشته دیبای چین

77

دو اشتر بدی زیر تابوت شاه

چپ و راست پیش و پس‌اندر سپاه

88

همه خسته روی و همه کنده موی

زبان شاه گوی و روان شاه‌جوی

99

بریده بش و دم اسپ سیاه

پشوتن همی برد پیش سپاه

1010

برو بر نهاده نگونسار زین

ز زین اندرآویخته گرز کین

1111

همان نامور خود و خفتان اوی

همان جوله و مغفر جنگجوی

1212

سپه رفت و بهمن به زابل بماند

به مژگان همی خون دل برفشاند

1313

تهمتن ببردش به ایوان خویش

همی پرورانید چون جان خویش

1414

به گشتاسپ آگاهی آمد ز راه

نگون شد سر نامبردار شاه

1515

همی جامه را چاک زد بر برش

به خاک اندر آمد سر و افسرش

1616

خروشی برآمد ز ایوان به زار

جهان شد پر از نام اسفندیار

1717

به ایران ز هر سو که رفت آگهی

بینداخت هرکس کلاه مهی

1818

همی گفت گشتاسپ کای پاک دین

که چون تو نبیند زمان و زمین

1919

پس از روزگار منوچهر باز

نیامد چو تو نیز گردنفراز

2020

بیالود تیغ و بپالود کیش

مهان را همی داشت بر جای خویش

2121

بزرگان ایران گرفتند خشم

ز آزرم گشتاسپ شستند چشم

2222

به آواز گفتند کای شوربخت

چو اسفندیاری تو از بهر تخت

2323

به زابل فرستی به کشتن دهی

تو بر گاه تاج مهی برنهی

2424

سرت را ز تاج کیان شرم باد

به رفتن پی اخترت نرم باد

2525

برفتند یکسر ز ایوان او

پر از خاک شد کاخ و دیوان او

2626

چو آگاه شد مادر و خواهران

ز ایوان برفتند با دختران

2727

برهنه سر و پای پرگرد و خاک

به تن بر همه جامه کردند چاک

2828

پشوتن همی رفت گریان به راه

پس پشت تابوت و اسپ سیاه

2929

زنان از پشوتن درآویختند

همی خون ز مژگان فرو ریختند

3030

که این بند تابوت را برگشای

تن خسته یک بار ما را نمای

3131

پشوتن غمی شد میان زنان

خروشان و گوشت از دو بازو کنان

3232

به آهنگران گفت سوهان تیز

بیارید کامد کنون رستخیز

3333

سر تنگ تابوت را باز کرد

به نوی یکی مویه آغاز کرد

3434

چو مادرش با خواهران روی شاه

پر از مشک دیدند ریش سیاه

3535

برفتند یکسر ز بالین شاه

خروشان به نزدیک اسپ سیاه

3636

بسودند پر مهر یال و برش

کتایون همی ریخت خاک از برش

3737

کزو شاه را روز برگشته بود

به آورد بر پشت او کشته بود

3838

کزین پس کرا برد خواهی به جنگ

کرا داد خواهی به چنگ نهنگ

3939

به یالش همی اندرآویختند

همی خاک بر تارکش ریختند

4040

به ابر اندر آمد خروش سپاه

پشوتن بیامد به ایوان شاه

4141

خروشید و دیدش نبردش نماز

بیامد به نزدیک تختش فراز

4242

به آواز گفت ای سر سرکشان

ز برگشتن بختت آمد نشان

4343

ازین با تن خویش بد کرده‌ای

دم از شهر ایران برآورده‌ای

4444

ز تو دور شد فره و بخردی

بیابی تو بادافره ایزدی

4545

شکسته شد این نامور پشت تو

کزین پس بود باد در مشت تو

4646

پسر را به خون دادی از بهر تخت

که مه تخت بیناد چشمت مه بخت

4747

جهانی پر از دشمن و پر بدان

نماند بتو تاج تا جاودان

4848

بدین گیتیت در نکوهش بود

به روز شمارت پژوهش بود

4949

بگفت این و رخ سوی جاماسپ کرد

که ای شوم بدکیش و بدزاد مرد

5050

ز گیتی ندانی سخن جز دروغ

به کژی گرفتی ز هرکس فروغ

5151

میان کیان دشمنی افگنی

همی این بدان آن بدین برزنی

5252

ندانی همی جز بد آموختن

گسستن ز نیکی بدی توختن

5353

یکی کشت کردی تو اندر جهان

که کس ندرود آشکار و نهان

5454

بزرگی به گفتار تو کشته شد

که روز بزرگان همه گشته شد

5555

تو آموختی شاه را راه کژ

ایا پیر بی‌راه و کوتاه و کژ

5656

تو گفتی که هوش یل اسفندیار

بود بر کف رستم نامدار

5757

بگفت این و گویا زبان برگشاد

همه پند و اندرز او کرد یاد

5858

هم اندرز بهمن به رستم بگفت

برآورد رازی که بود از نهفت

5959

چو بشنید اندرز او شهریار

پشیمان شد از کار اسفندیار

6060

پشوتن بگفت آنچ بودش نهان

به آواز با شهریار جهان

6161

چو پردخته گشت از بزرگان سرای

برفتند به آفرید و همای

6262

به پیش پدر بر بخستند روی

ز درد برادر بکندند موی

6363

به گشتاسپ گفتند کای نامدار

نیندیشی از کار اسفندیار

6464

کجا شد نخستین به کین زریر

همی گور بستد ز چنگال شیر

6565

ز ترکان همی کین او بازخواست

بدو شد همی پادشاهیت راست

6666

به گفتار بدگوش کردی به بند

بغل گران و به گرز و کمند

6767

چو او بسته آمد نیا کشته شد

سپه را همه روز برگشته شد

6868

چو ارجاسپ آمد ز خلخ به بلخ

همه زندگانی شد از رنج تلخ

6969

چو ما را که پوشیده داریم روی

برهنه بیاورد ز ایوان به کوی

7070

چو نوش‌آذر زردهشتی بکشت

گرفت آن زمان پادشاهی به مشت

7171

تو دانی که فرزند مردی چه کرد

برآورد ازیشان دم و دود و گرد

7272

ز رویین دژ آورد ما را برت

نگهبان کشور بد و افسرت

7373

از ایدر به زابل فرستادیش

بسی پند و اندرزها دادیش

7474

که تا از پی تاج بیجان شود

جهانی برو زار و پیچان شود

7575

نه سیمرغ کشتش نه رستم نه زال

تو کشتی مر او را چو کشتی منال

7676

ترا شرم بادا ز ریش سپید

که فرزند کشتی ز بهر امید

7777

جهاندار پیش از تو بسیار بود

که بر تخت شاهی سزاوار بود

7878

به کشتن ندادند فرزند را

نه از دودهٔ خویش و پیوند را

7979

چنین گفت پس با پشوتن که خیز

برین آتش تیزبر آب ریز

8080

بیامد پشوتن ز ایوان شاه

زنان را بیاورد زان جایگاه

8181

پشوتن چنین گفت با مادرش

که چندین به تنگی چه کوبی درش

8282

که او شاد خفتست و روشن‌روان

چو سیر آمد از مرز و از مرزبان

8383

بپذرفت مادر ز دین‌دار پند

به داد خداوند کرد او پسند

8484

ازان پس به سالی به هر برزنی

به ایران خروشی بد و شیونی

8585

ز تیر گز و بند دستان زال

همی مویه کردند بسیار سال

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چنین گفت با رستم اسفندیار

که اکنون سرآمد مرا روزگار

فردوسی»شاهنامه»داستان رستم و اسفندیار»بخش 29

اگلی نظم

همی بود بهمن به زابلستان

به نخچیر گر با می و گلستان

فردوسی»شاهنامه»داستان رستم و اسفندیار»بخش 31

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور