صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »داستان رستم و اسفندیار
  4. »بخش 31

بخش 31

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

همی بود بهمن به زابلستان

به نخچیر گر با می و گلستان

22

سواری و می خوردن و بارگاه

بیاموخت رستم بدان پور شاه

33

به هر چیز پیش از پسر داشتش

شب و روز خندان به بر داشتش

44

چو گفتار و کردار پیوسته شد

در کین به گشتاسپ بر بسته شد

55

یکی نامه بنوشت رستم به درد

همه کار فرزند او یاد کرد

66

سر نامه کرد آفرین از نخست

بدانکس که کینه نبودش نجست

77

دگر گفت یزدان گوای منست

پشوتن بدین رهنمای منست

88

که من چند گفتم به اسفندیار

مگر کم کند کینه و کارزار

99

سپردم بدو کشور و گنج خویش

گزیدم ز هرگونه‌ای رنج خویش

1010

زمانش چنین بود نگشاد چهر

مرا دل پر از درد و سر پر ز مهر

1111

بدین گونه بد گردش آسمان

بسنده نباشد کسی با زمان

1212

کنون این جهانجوی نزد منست

که فرخ نژاد اورمزد منست

1313

هنرهای شاهانش آموختم

از اندرز فام خرد توختم

1414

چو پیمان کند شاه پوزش پذیر

کزین پس نیندیشد از کار تیر

1515

نهان من و جان من پیش اوست

اگر گنج و تاجست و گر مغز و پوست

1616

چو آن نامه شد نزد شاه جهان

پراگنده شد آن میان مهان

1717

پشوتن بیامد گوایی بداد

سخنهای رستم همه کرد یاد

1818

همان زاری و پند و اروند او

سخن گفتن از مرز و پیوند او

1919

ازان نامور شاه خشنود گشت

گراینده را آمدن سود گشت

2020

ز رستم دل نامور گشت خوش

نزد نیز بر دل ز تیمار تش

2121

هم‌اندر زمان نامه پاسخ نوشت

به باغ بزرگی درختی بکشت

2222

چنین گفت کز جور چرخ بلند

چو خواهد رسیدن کسی را گزند

2323

به پرهیز چون بازدارد کسی

وگر سوی دانش گراید بسی

2424

پشوتن بگفت آنچ درخواستی

دل من به خوبی بیاراستی

2525

ز گردون گردان که یارد گذشت

خردمند گرد گذشته نگشت

2626

تو آنی که بودی وزان بهتری

به هند و به قنوج بر مهتری

2727

ز بیشی هرآنچت بباید بخواه

ز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه

2828

فرستاده پاسخ بیاورد زود

بدان سان که رستمش فرموده بود

2929

چنین تا برآمد برین گاه چند

ببد شاهزاده به بالا بلند

3030

خردمند و بادانش و دستگاه

به شاهی برافراخت فرخ کلاه

3131

بدانست جاماسپ آن نیک و بد

که آن پادشاهی به بهمن رسد

3232

به گشتاسپ گفت ای پسندیده شاه

ترا کرد باید به بهمن نگاه

3333

ز دانش پدر هرچ جست اندر اوی

به جای آمد و گشت با آب‌روی

3434

به بیگانه شهری فراوان بماند

کسی نامهٔ تو بروبر نخواند

3535

به بهمن یکی نامه باید نوشت

بسان درختی به باغ بهشت

3636

که داری به گیتی جز او یادگار

گسارندهٔ درد اسفندیار

3737

خوش آمد سخن شاه گشتاسپ را

بفرمود فرخنده جاماسپ را

3838

که بنویس یک نامه نزدیک اوی

یکی سوی گردنکش کینه‌جوی

3939

که یزدان سپاس ای جهان پهلوان

که ما از تو شادیم و روشن‌روان

4040

نبیره که از جان گرامی‌تر است

به دانش ز جاماسپ نامی‌تر است

4141

به بخت تو آموخت فرهنگ و رای

سزد گر فرستی کنون باز جای

4242

یکی سوی بهمن که اندر زمان

چو نامه بخوانی به زابل ممان

4343

که ما را به دیدارت آمد نیاز

برآرای کار و درنگی مساز

4444

به رستم چو برخواند نامه دبیر

بدان شاد شد مرد دانش‌پذیر

4545

ز چیزی که بودش به گنج اندرون

ز خفتان وز خنجر آبگون

4646

ز برگستوان و ز تیر و کمان

ز گوپال و ز خنجر هندوان

4747

ز کافور وز مشک وز عود تر

هم از عنبر و گوهر و سیم و زر

4848

ز بالا و از جامهٔ نابرید

پرستار وز کودکان نارسید

4949

کمرهای زرین و زرین ستام

ز یاقوت با زنگ زرین دو جام

5050

همه پاک رستم به بهمن سپرد

برنده به گنجور او بر شمرد

5151

تهمتن بیامد دو منزل به راه

پس او را فرستاد نزدیک شاه

5252

چو گشتاسپ روی نبیره بدید

شد از آب دیده رخش ناپدید

5353

بدو گفت اسفندیاری تو بس

نمانی به گیتی جز او را به کس

5454

ورا یافت روشن‌دل و یادگیر

ازان پس همی خواندش اردشیر

5555

گوی بود با زور و گیرنده دست

خردمند و دانا و یزدان پرست

5656

چو بر پای بودی سرانگشت اوی

ز زانو فزونتر بدی مشت اوی

5757

همی آزمودش به یک چندگاه

به بزم و به رزم و به نخجیرگاه

5858

به میدان چوگان و بزم و شکار

گوی بود مانند اسفندیار

5959

ازو هیچ گشتاسپ نشکیفتی

به می خوردن اندرش بفریفتی

6060

همی گفت کاینم جهاندار داد

غمی بودم از بهر تیمار داد

6161

بماناد تا جاودان بهمنم

چو گم شد سرافراز رویین تنم

6262

سرآمد همه کار اسفندیار

که جاوید بادا سر شهریار

6363

همیشه دل از رنج پرداخته

زمانه به فرمان او ساخته

6464

دلش باد شادان و تاجش بلند

به گردن بداندیش او را کمند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی نغز تابوت کرد آهنین

بگسترد فرشی ز دیبای چین

فردوسی»شاهنامه»داستان رستم و اسفندیار»بخش 30

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور