فردوسی»شاهنامه»پادشاهی یزدگرد»بخش 12بخش 12شاعر: فردوسیوزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)صنف: مثنویصداکار: فرشید ربانیآڈیوفرشید ربانیخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفرشید ربانیخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںچو بشنید ماهوی بیدادگرسخنها کجا گفت او را پسر2نقل کریںچنین گفت با آسیابان که خیزسواران ببر خون دشمن بریز3نقل کریںچو بشنید از او آسیابان سخُننه سر دید از آن کار پیدا نه بن4نقل کریںشبانگاه نیران خرداد ماهسوی آسیا رفت نزدیک شاه5نقل کریںز درگاه ماهوی چون شد بروندو دیده پر از آب، دل پر ز خون6نقل کریںسواران فرستاد ماهوی زودپس آسیابان به کردار دود7نقل کریںبفرمود تا تاج و آن گوشوارهمان مهر و آن جامهٔ شاهوار8نقل کریںنباید که یکسر پر از خون کنندز تن جامهٔ شاه بیرون کنند9نقل کریںبشد آسیابان دو دیده پرآببه زردی دو رخساره چون آفتاب10نقل کریںهمی گفت کای روشن کردگارتویی برتر از گردش روزگار11نقل کریںتو زین ناپسندیده فرمان اوهم اکنون بپیچان تن و جان او12نقل کریںبرِ شاه شد دل پر از شرم و باکرخانش پرآب و دهانش چو خاک13نقل کریںبه نزدیک تنگ اندر آمد به هوشچنان چون کسی راز گوید به گوش14نقل کریںیکی دشنه زد بر تهیگاه شاهرها شد به زخم اندر از شاه آه15نقل کریںبه خاک اندر آمد سر و افسرشهمان نان کشکین به پیش اندرش16نقل کریںاگر راه یابد کسی زین جهانبباشد، ندارد خرد در نهان17نقل کریںز پرورده سیر آید این هفت گردشود کشته بر بیگنه یزدگرد18نقل کریںبر این گونه بر تاجداری بمردکه از لشکر او سواری نبرد19نقل کریںخرد نیست با گرد گردان سپهرنه پیدا بود رنج و خشمش ز مهر20نقل کریںهمان به که گیتی نبینی به چشمنداری ز کردار او مهر و خشم21نقل کریںسواران ماهوی شوریدهبختبدیدند کآن خسروانی درخت22نقل کریںز تخت و ز آوردگه آرمیدبشد هر کسی روی او را بدید23نقل کریںگشادند بند قبای بنفشهمان افسر و طوق و زرّینهکفش24نقل کریںفگنده تن شاه ایران به خاکپر از خون و پهلو به شمشیر چاک25نقل کریںز پیش شهنشاه برخاستندزبان را به نفرین بیاراستند26نقل کریںکه ماهوی را باد تن همچنینپر از خون فگنده به روی زمین27نقل کریںبه نزدیک ماهوی رفتند زودابا یاره و گوهر نابسود28نقل کریںبه ماهوی گفتند کآن شهریاربر آمد ز آرام و از کارزار29نقل کریںبفرمود کو را به هنگام خواباز آن آسیا افگنند اندر آب30نقل کریںبشد تیز بدمهر دو پیشکارکشیدند پرخون تن شهریار31نقل کریںکجا ارج آن کشته نشناختندبه گرداب زرق اندر انداختند32نقل کریںچو شب روز شد مردم آمد پدیددو مرد گرانمایه آنجا رسید33نقل کریںاز آن سوگواران پرهیزگاربیامد یکی بر لب جویبار34نقل کریںتن او برهنه بدید اندر آببشورید و آمد هم اندر شتاب35نقل کریںچنین تا در خانه راهب رسیدبدان سوگواران بگفت آن چه دید36نقل کریںکه شاه زمانه به غرق اندرستبرهنه به گرداب زرق اندرست37نقل کریںبرفتند زان سوگواران بسیسُکوبا و رهبان ز هر در کسی38نقل کریںخروشی بر آمد ز راهب به دردکه ای تاجور شاه آزادمرد39نقل کریںچنین گفت راهب که این کس ندیدنه پیش از مسیح این سخن کس شنید40نقل کریںکه بر شهریاری زند بندهاییکی بدنژادی و افگندهای41نقل کریںبپرورد تا بر تنش بد رسداز این بهر ماهوی نفرین سزد42نقل کریںدریغ آن سر و تاج و بالای تودریغ آن دل و دانش و رای تو43نقل کریںدریغ آن سر تخمهٔ اردشیردریغ این جوان و سوار هژیر44نقل کریںتنومند بودی خرد با روانببردی خبر زین به نوشینروان45نقل کریںکه در آسیا ماهروی تو راجهاندار و دیهیمجوی تو را46نقل کریںبه دشنه جگرگاه بشکافتندبرهنه به آب اندر انداختند47نقل کریںسکوبا از آن سوگواران چهاربرهنه شدند اندران جویبار48نقل کریںگشاده تن شهریار جواننبیرهی جهاندار نوشینروان49نقل کریںبه خشکی کشیدند زان آبگیربسی مویه کردند برنا و پیر50نقل کریںبه باغ اندرون دخمهای ساختندسرش را به ابر اندر افراختند51نقل کریںسر زخم آن دشنه کردند خشکبه دبق و به قیر و به کافور و مشک52نقل کریںبیاراستندش به دیبای زردقصب زیر و دستی زبر لاژورد53نقل کریںمی و مشک و کافور و چندی گلابسکوبا بیندود بر جای خواب54نقل کریںچه گفت آن گرانمایه دهقان مروکه بنهفت بالای آن زادسرو55نقل کریںکه بخشش ز کوشش بود در نهانکه خشنود بیرون شود زین جهان56نقل کریںدگر گفت اگر چند خندان بودچنان دان که از دردمندان بود57نقل کریںکه از چرخ گردان پذیرد فریبکه او را نماید فراز و نشیب58نقل کریںدگر گفت کآن را تو دانا مخوانکه تن را پرستد نه راه روان59نقل کریںهمی خواسته جوید و نام بدبترسد روانش ز فرجام بد60نقل کریںدگر گفت اگر شاه لب را ببستنبیند همی تاج و تخت نشست61نقل کریںنه مهر و پرستندهٔ بارگاهنه افسر نه کشور نه تاج و کلاه62نقل کریںدگر گفت کز خوب گفتار اویستایش ندارم سزاوار اوی63نقل کریںهمی سرو کشت او به باغ بهشتببیند روانش درختی که کشت64نقل کریںدگر گفت یزدان روانت ببردتنت را بدین سوگواران سپرد65نقل کریںروان تو را سودمند این بودتن بدکنش را گزند این بود66نقل کریںکنون در بهشت است بازار شاهبه دوزخ کند جان بدخواه راه67نقل کریںدگر گفت کای شاه دانشپذیرکه با شهریاری و با اردشیر68نقل کریںدرودی همان بر که کشتی به باغدرفشان شد آن خسروانی چراغ69نقل کریںدگر گفت کای شهریار جوانبخفتی و بیدار بودت روان70نقل کریںلبت خامش و جان به چندین گلهبرفت و تنت ماند ایدر یله71نقل کریںتو بیکاری و جان به کار اندر استتن بدسگالت به بار اندر است72نقل کریںبگوید روان گر زبان بسته شدبیاسود جان گر تنت خسته شد73نقل کریںاگر دست بیکار گشت از عنانروانت به چنگ اندر آرد سنان74نقل کریںدگر گفت کای نامبردار نوتو رفتی و کردار شد پیش رو75نقل کریںتو را در بهشت است تخت این بس استزمین بلا بهر دیگر کس است76نقل کریںدگر گفت کآن کس که او چون تو کُشتببیند کنون روزگار درشت77نقل کریںسُقُف گفت ما بندگان تویمنیایشکن پاکجان تویم78نقل کریںکه این دخمه پر لاله باغ تو بادکفن دشت شادی و راغ تو باد79نقل کریںبگفتند و تابوت برداشتندز هامون سوی دخمه بگذاشتند80نقل کریںبر آن خوابگه رفت ناکام شاهسر آمد بر او رنج و تخت و کلاه◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمچو ماهوی دل را برآورد گِردبدانست کو نیست جز یزدگردفردوسی»شاهنامه»پادشاهی یزدگرد»بخش 11اگلی نظمچنین داد خوانیم بر یزدگردوگر کینه خوانیم ازین هفت گردفردوسی»شاهنامه»پادشاهی یزدگرد»بخش 13آڈیوصداکار منتخب کریںفرشید ربانیآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور