صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی خسرو پرویز
  4. »بخش 25

بخش 25

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو خورشید گردنده بی‌رنگ شد

ستاره به برج شباهنگ شد

22

بفرمود قیصر به نیرنگ ساز

که پیش آرد اندیشه‌های دراز

33

بسازید جای شگفتی طلسم

که کس بازنشناسد او را به جسم

44

نشسته زنی خوب برتخت ناز

پراز شرم با جامه‌های طراز

55

ازین روی و زان رو پرستندگان

پس پشت و پیش اندرش بندگان

66

نشسته بران تخت بی گفت وگوی

بگریان زنی ماند آن خوب روی

77

زمان تا زمان دست برآختی

سرشکی ز مژگان بینداختی

88

هرآنکس که دیدی مر او را ز دور

زنی یافتی شیفته پر ز نور

99

که بگریستی بر مسیحا بزار

دو رخ زرد و مژگان چو ابر بهار

1010

طلسم بزرگان چو آمد بجای

بر قیصر آمد یکی رهنمای

1111

ز دانا چو بشنید قیصر برفت

به پیش طلسم آمد آنگاه تفت

1212

ازان جادویی در شگفتی بماند

فرستاد و گستهم را پیش خواند

1313

بگستهم گفت ای گو نامدار

یکی دختری داشتم چون نگار

1414

ببالید و آمدش هنگام شوی

یکی خویش بد مرو را نامجوی

1515

به راه مسیحا بدو دادمش

ز بی‌دانشی روی بگشادمش

1616

فرستادم او رابخان جوان

سوی آسمان شد روان جوان

1717

کنون او نشستست با سوک و درد

شده روز روشن برو لاژورد

1818

نه پندم پذیرد نه گوید سخن

جهان نو از رنج او شد کهن

1919

یکی رنج بردار و او راببین

سخنهای دانندگان برگزین

2020

جوانی و از گوهر پهلوان

مگر با تو او برگشاید زبان

2121

بدو گفت گستهم کایدون کنم

مگر از دلش رنج بیرون کنم

2222

بنزد طلسم آمد آن نامدار

گشاده دل و بر سخن کامگار

2323

چوآمد به نزدیک تختش فراز

طلسم از بر تخت بردش نماز

2424

گرانمایه گستهم بنشست خوار

سخن گفت با دختر سوکوار

2525

دلاور نخست اندر آمد بپند

سخنها که او را بدی سودمند

2626

بدو گفت کای دخت قیصر نژاد

خردمند نخروشد از کار داد

2727

رهانیست از مرگ پران عقاب

چه در بیشه شیر و چه ماهی در آب

2828

همه باد بد گفتن پهلوان

که زن بی‌زبان بود و تن بی‌روان

2929

به انگشت خود هر زمانی سرشک

بینداختی پیش گویا پزشک

3030

چوگستهم ازو در شگفتی بماند

فرستاد قیصر کس او را بخواند

3131

چه دیدی بدوگفت از دخترم

کزو تیره گردد همی افسرم

3232

بدو گفت بسیار دادمش پند

نبد پند من پیش او کاربند

3333

دگر روز قیصر به بالوی گفت

که امروز با اندیان باش جفت

3434

همان نیز شاپور مهتر نژاد

کند جان ما رابدین دخت شاد

3535

شوی پیش این دختر سوکوار

سخن گویی ازنامور شهریار

3636

مگر پاسخی یابی از دخترم

کزو آتش آید همی برسرم

3737

مگر بشنود پند و اندرزتان

بداند سرماهی وارزتان

3838

برآنم که امروز پاسخ دهد

چوپاسخ به آواز فرخ دهد

3939

شود رسته زین انده سوکوار

که خوناب بارد همی برکنار

4040

برفت آن گرامی سه آزادمرد

سخن گوی وهریک بننگ نبرد

4141

ازیشان کسی روی پاسخ ندید

زن بی‌زبان خامشی برگزید

4242

ازان چاره نزدیک قیصر شدند

ببیچارگی نزد داور شدند

4343

که هرچند گفتیم ودادیم پند

نبد پند ما مر ورا سودمند

4444

چنین گفت قیصر که بد روزگار

که ما سوکواریم زین سوکوار

4545

ازان نامداران چو چاره نیافت

سوی رای خراد بر زین شتافت

4646

بدو گفت کای نامدار دبیر

گزین سر تخمهٔ اردشیر

4747

یکی سوی این دختر اندر شوی

مگر یک ره آواز او بشنوی

4848

فرستاد با او یکی استوار

ز ایوان به نزدیک آن سوکوار

4949

چوخراد بر زین بیامد برش

نگه کرد روی و سر و افسرش

5050

همی‌بود پیشش زمانی دراز

طلسم فریبنده بردش نماز

5151

بسی گفت و زن هیچ پاسخ نداد

پراندیشه شد مرد مهتر نژاد

5252

سراپای زن راهمی‌بنگرید

پرستندگان را بر او بدید

5353

همی‌گفت گر زن زغم بیهش است

پرستنده باری چرا خامش است

5454

اگر خود سرشکست در چشم اوی

سزیدی اگر کم شدی خشم اوی

5555

به پیش برش بر چکاند همی

چپ وراست جنبش نداند همی

5656

سرشکش که انداخت یک جای رفت

نه جنبان شدش دست ونه پای رفت

5757

اگرخود درین کالبد جان بدی

جز از دست جاییش جنبان بدی

5858

سرشکش سوی دیگر انداختی

وگر دست جای دگر آختی

5959

نبینم همی جنبش جان و جسم

نباشد جز از فیلسوفی طلسم

6060

بر قیصر آمد بخندید وگفت

که این ماه رخ را خرد نیست جفت

6161

طلسمست کاین رومیان ساختند

که بالوی و گستهم نشناختند

6262

بایرانیان بربخندی همی

وگر چشم ما را ببندی همی

6363

چواین بشنود شاه خندان شود

گشاده رخ و سیم دندان شود

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو آن نامه نزدیک خسرو رسید

زپیوستن آگاهی نو رسید

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی خسرو پرویز»بخش 24

اگلی نظم

بدو گفت قیصر که جاوید زی

که دستور شاهنشهان را سزی

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی خسرو پرویز»بخش 26

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور